۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

خاطرات خادمین



خادم شدن من نذر پدرم به امام رضا(ع) بوده است.زمانی که کودک بودم، دچار سنگ مثانه شده بودم که بابت عمل جراحی آن باید پول زیادی می پرداختیم که اصلا آن روزها پدرم قادر به پرداخت آن نبود، از طرفی هم چون خیلی ضعیف و نحیف بودم دکتر مربوطه که یک دکتر هندی بود به پدرم گفته بود که شاید به راحتی بهوش نیایم یا طاقت عمل را نداشته باشم، با این همه پدرم پول عمل را مهیا کرد.شب قبل از مراجعت ما به بیمارستان یک شب هنگام غروب پدرم به حرم میآید و با آقا راز و نیاز می کند و به آقا می گوید اگر پسرم را شفا دهی یک عمر در خانه ات به زوارت خدمت می کند.زمانی که به خانه برمی گردد، همسایه امان که یک خانم یزدی بود به پدرم میگوید پسرت خلاص شد! پدرم تصور می کند من مرده ام و یا امام رضا گویان بالای پله ها می دود اما منظور همسایه این بود که پسرت خوب شده است و از این درد خلاص شده است.من نیز بنابر نذر پدرم و عنایتی که از سوی آقا به من شده است مدتهاست که در خانه ایشان در حال خدمتم.انشاالله که حتی فقط لحظه ای از آن مورد قبول باشد




همانطور که می دانید افراد مختلف با مذاهب و ملیتهای متفاوت به حرم امام رضا(ع) می آیند.روزی در صحن انقلاب دو نفر خانم را دیدیم که با حجاب نا مناسب وارد حرم شدند.همکارم نزد آنها رفت و گفت: امشب، شب ولادت حضرت زهرا(ص) است و شما در چنین مکان مقدسی قرار دارید،لطفاً حجابتان را رعایت کنید.آنها گفتند: ما مسلمان نیستیم مریضی در تهران داریم که همه دکترها از او قطع امید کرده اند، یکی به ما گفت اگر بتوانید امشب که شب میلاد حضرت زهرا (ص) است خودتان را به حرم امام رضا(ع) در مشهد برسانید، امیدوار باشید اگر خدا بخواهد شفای بیمارتان را از آقا می گیرید.ما هم به سختی بلیط هواپیما تهیه کردیم و به اینجا آمدیم.همکارم آنها را به کنار پنجره فولاد برد. بشدت پشت پنجره فولاد گریه می کردند.مدتی گذشت تا تلفن همراه یکی از آنها زنگ زد و به او اطلاع دادند که حال مریض در تهران رو به بهبود است، به هوش آمده و بلند شده و روی تختش نشسته است.بیمار گفته بود: شخصی نورانی را دیدم که به سویم آمد و گفت بلند شو که تو شفا گرفته ای!




دختری از اهالی مشهد، بطور ناگهانی قدرت تکلمش را از دست داده بود.یک شب از خواب بیدار شده و خودش به تنهایی به حرم آمده بود.برای عملش گویا پول زیادی لازم بوده و مادرش می خواسته خانه شان رابفروشد تا خرج عمل را مهیا کند.دختر نیمه های شب وارد حرم شده و سر بر روی ضزیح به خواب رفته بود. در خواب مرد بلند قامتی را دیده بود که از میان جمعیت به طرف او آمده ، کنار او نشسته و به او گفته بود : با من حرف بزن.دختر زبانش را به او نشان داده بود تا او را متوجه لال بودن خودش بکند مرد دستی روی گردن او کشیده بود.دختر می گفت انگار چیزی که مانع حرف زدنم می شد از گلویم خارج شد؛ او بدین ترتیب شفایش را از آقا گرفته بود




شخصی نزد ما آمد و گفت: من مدتها پیش از ناراحتی شدید معده رنج می بردم، طوری که هر چه می خوردم دوباره برمی گرداندم و دکترها مرا جواب کرده بودند.روزی به حرم آقا آمدم و گفتم یا امام رضا این بیماری امان مرا بریده است یا شفایم دهید یا مرگم را از خدای بزرگ می خواهم.وی در همانجا از فرط گریه خوابش برده بود و در خواب دیده بود که حضرت دستی به شکم او کشیده بود.طبق گفته آن شخص حالا که مدتها از آن زمان می گذرد ایشان دیگر هیچ گونه مشکلی در این زمینه ندارند.




آقائی بود که دچار سرطان شده بود طوری که حتی دندانهایش هم ریخته بود. خانواده اش برای مداوا او را به آمریکا و آلمان نیز برده بودند، اما بی نتیجه به ایران بازگشته بود.مادرش که دیگر امیدی به شفای فرزندش نداشت کنار پنجره فولاد می آید و شفای فرزندش را از آقا می گیرد.ایشان هم اکنون در یکی از مراکز اداری در کمال صحت و سلامت به کار و زندگی مشغول است.به این مناسبت سوری نیز برپا کرد که ما نیز در آن شرکت کردیم.


آمدن من به این مکان برای خدمت به آقا و زوارش برایم خاطره ای بسیار خوشایند است.برادر بزرگتر من برای کفشداری تقاضانامه داده و تقریبا همه کارهایش را انجام داده بود.در نهایت به من هم گفت که برای کفشداری جذب نیرو می کنند برو وثبت نام کن.من هم تشکیل پرونده دادم و ثبت نام کردم. بعد از 2 ماه به من اطلاع دادند که اسمت برای کفشداری درآمده است.من هم طبق گفته آنها بقیه مدارکم را بردم.در آنجا سوال کردم آیا اسم برادرم هم درآمده است یا خیر؟ که گفتند برادر شما ثبت نام نکرده است؛ خلاصه پس از انجام بررسی های مربوطه مشخص شد که پرونده من و برادرم یکی شده و در واقع اسم برادرم به عنوان کفشدار درآمده بود، و اسم مرا خط زده بودند.دلم شکست خدمت آقا آمدم و گریه کردم.مدتی از این ماجرا گذشت شخصی از طرف آستان قدس به اداره ما آمد تا کار همسرش را که دچار مشکل شده بود، درست کند.همکارم به آن مرد گفت که : این دوست ما علاقه زیادی دارد تا خادم آقا باشد و ماجرائی را که برایم پیش آمده بود برای او تعریف کرد.آن آقا هم که متوجه علاقه شدید من شد قول مساعدت داد.بالاخره پرونده من از یک معاونت به معاونت دیگری منتقل شد و پس از 7 روز کارگزینی مرا خواست و با لطف خدا و عنایت امام (ع) سالهاست که به عنوان کفشدار هفته ای یک شب در خدمت آقا و زوارش هستم.




من دوستی دارم که رئیس کاروان سفر حج است.یک شبی که در آسایشگاه خواب بودم، در خواب دیدم با او از صحن قدس عبور می کنیم که یکباره گودالی باز شد و به داخل گودال افتادیم، در آن گودال جمعیت زیادی وجود دارند و آتشی نیز روشن بود.در آنجا به ما گفتند که اینجا صحرای محشر است و به اعمال انسانها رسیدگی می کنند.گناهکاران را بطرف آتش می بردند به ما دو نفر که رسیدند یک بنده نورانی به طرف ما آمد و گفت: آقائی که کنار ایستاده گفت به شما بگویم که به این دو نفر کاری نداشته باشید، اینها خادمان حرم آقا هستند.از خواب که بیدار شدم حال عجیبی داشتم و مطمئن شدم که آقا برای خادمانشان عنایتی قائل هستند


طلبه ای به تازگی ازدواج کرده بود و حقوق بسیار کمی دریافت می کرد که برای گذران زندگی کافی نبود.روزی که از خانه خارج می شد همسرش به او گفت که برای امروز هیچ چیز در خانه نداریم تا آماده کنم.مرد برای دریافت مساعده رفت، اما هنوز نیمه ماه نبود و مساعده ای پرداخت نمی شد.او که به تازگی ازدواج کرده بود و نزد همسرش آبروئی داشت دلش شکست به حرم آقا رفت و رو به گنبد نشست و گریه کرد و از امام خواست تا آبرویش را پیش همسرش حفظ کند.دقایقی نگذشت که مردی به شانه او زد و گفت: آقا شما مشکلی دارید که اینچنین گریه می کنید؟ مرد جوان علت گریه اش را به او گفت.آن مرد به مرد جوان گفت: من به حالی که شما اکنون دارید و چنین رو به این گنبد گریه می کنید و راه حل مشکلتان را از امام می خواهید، غبطه می خورم.سپس دست داخل جیبش کرد مقدار قابل توجهی پول درآورد و به مرد جوان داد و گفت : این پول را از من بگیرید فقط در عوض، هر زمان که از جلوی این گنبد رد شدید سلامی هم از طرف من به آقا عرض کنید.مرد خوشحال و خندان از این هدیه به موقع، نزد همسرش بازگشت




حدود سه سال پیش دچار بیماری بدخیمی شدم.بیست کیلو کاهش وزن پیدا کرده بودم.تشخیص دکترها سرطان بود. سونوگرافی پیشرفت روز به روز غده بدخیم را نشان می داد.قرار شد برای عمل جراحی بستری شوم، البته دکترها به این عمل هم خیلی خوش بین نبودند. قبل از رفتن به بیمارستان، به حرم آمدم، وضو گرفتم و رو به ضریح ایستادم و گفتم : یا امام رضا هشت سالی است که نوکری تو و زوارت را می کنم اگر از این مدت فقط نیم ساعتش هم قبول بوده، شفای مرا بده و مرا از این بیماری مهلک نجات بده.در آن لحظات حال و هوای عجیبی داشتم، تا آنجا که بخاطر دارم خیلی گریه کردم.احساس کردم خواسته ام را گرفته ام.روز بعد با اصرارمن، دوباره آزمایشات و نمونه برداری انجام شد.تشخیص دکترها این بار بیماری دیگری بود که با مصرف یک نوع دارو به راحتی برطرف می شد و اکنون که حدود سه سال است از آن زمان گذشته اصلا احساس بیماری ندارم و مشکلم به لطف خدا برطرف شده است.


یک شب هنگام رفتن به خانه دیدم دور یکی از میدان ها یک ماشین پارک است و خانواده ای هم داخل آن هستند.به نظرم رسید که زائر هستند.به دلم افتاد که از ایشان دعوت کنم امشب را میهمان ما باشند.رفتم جلو و پرسیدم ببخشید شما زائر هستید؟ گفتند : بله ، گفتم دنبال جا می گردید؟ گفتند: بله، گفتم : ما یک منزلی داریم که .... بنده خدا من و منی کرد و گفت : در مورد هزینه اش .... گفتم : ای آقا این چه حرفیه.خلاصه اش این شده بود کار ما! هر شب برویم دور میدانها بگردیم ببینیم چه کسی دنبال خانه می گردد.بعضی وقت ها سه، چهار ساعتی طول می کشید؛ همینطور توی شهر چرخ میزدم تا بالاخره یک نفر که واقعا بیشتر از دیگران واجب است و ضرورت دارد دعوت کنم میهمان ما باشند.می آمدند منزل هر چه بود دور هم درست می کردیم و می خوردیم، وقتی هم که متوجه می شدند من خادم هستند خوشحال می شدند و می گفتند ما میهمان آقا هستیم.


روزی خانمی را دیدیم که هاج و واج مانده بود.به جای اینکه لباسها را به تن کند آنها را زیر و رو می کرد و با تعجب نگاهشان می کرد.ناگهان اشک از گوشه چشمش جاری شد.خدام فکر کردند از اینکه گفته اند لباس هایش مناسب اینجا نیستند ناراحت شده است.بنابراین یکی از خانم ها را جلو فرستادند تا علت گریه زن را سوال کند.او گفت: خوشا به حالتان چه امام رئوفی دارید کاش پیش از اینها ایشان را می شناختم نمی دانم چرا پس از هشت سال چنین تصمیمی گرفتم.خادم پرسید: مگر هشت سال پیش چه اتفاقی افتاده بود؟ زن گفت: هشت سال قبل که رفته بودم کربلا، شب خواب دیدم مشرف شده ام حرم آقا سید الشهدا(ع).زیارت کردم و از حرم بیرون آمدم.داخل صحن متوجه شدم که صفی از خانم ها جلوی یک پنجره ای که حدود یک متر بلندتر از کف نصب شده است ایستاده اند.بین خانم ها لباس توزیع می کردند.من هم در صف ایستادم نوبت به من که رسید.اسمم را پرسیدند و من هم گفتم.آن آقا فرمودند: اینجا در حرم امام حسین (ع) سهمیه ندارید.سهمیه ی شما در ایران در شهر مشهد و در حرم مطهر حضرت رضا(ع) است.من ناراحت شدم و از حرم بیرون آمدم.با خودم می گفتم امام رضا(ع) کجاومن کجا؟ پاکستان کجا و ایران کجا؟ در حالی که خودم را نکوهش می کردم از خواب بیدار شدم و تا امروز که قسمتم شد بعد از هشت سال به این بارگاه ملکوتی بیایم یادی از آن خواب نکردم.ولی امروز این لباس ها دوباره من را به یاد همان خواب انداخت ، باورم نمی شود این همان لباس هایی است که در عالم خواب به من دادند؛ همان لباس هایی است که حواله اشان را به مشهد داده بودند.


روزهای اولی که به خدمت آقا درآمده بودم ، خانمی می خواست بدون چادر وارد حرم شود.وی مسافری بود که فراموش کرده بود از خانه چادر بیاورد و می خواست هر چه زودتر برگردد و فرصت خرید چادرهم نداشت.زمانی که آنهمه میل و اشتیاق را در چشمانش برای زیارت آنهم با آن فرصت کمی که داشت دیدم، چادر خودم را به او دادم تا برای زیارت برود.وقتی که برگشت چهره اش سرشار از رضایت و خوشحالی بود و من هم بسیار خوشحال بودم که به او کمک کرده ام اما این مطلب را نمی دانستم که اینکارم اشتباه بوده و بابت اینکار باید مواخذه شوم


سال 82 بود که روزی خانمی که بچه ای به بغل و ساک بزرگی هم در دست داشت نزد ما آمد می خواست برای زیارت برود تا خواستم ساکش را بازرسی کنم عذر خواهی کرد و گفت: در داخل ساک لباسهای کثیف بچه است که دو سه روزی است که همینجا انباشته ام.و بدون اینکه من چیزی بپرسم زد زیر گریه و گفت دو روز است که ما در مشهد هستیم اما هنوز به زیارت آقا نیامده ایم. دزد کیفمان را زده و بی پول و بی رمق دو روز است که در این شهر راه می رویم.از یک مغازه دار فقط کمی شیر برای بچه گرفته ایم.از او خواستم بعد از اینکه زیارتش تمام شد به منزل ما بیاید و آدرس را هم به او دادم خودم هم آن شب با عجله خانه آمدم و شامی برایشان مهیا کردم.اعضای خانواده نگران بودند که من چطور به این راحتی به آنها اعتماد کرده ام و آنها را به خانه راه داده ام امام من اصلا نگران نبودم.آن شب غذا و جای خواب در اختیارشان گذاشتم و صبح روز بعد که می خواستند بروند مقداری پول به آنها دادم و گفتم اینهم شیرینی بچه اتان


شش ماهی می شد که درد شدیدی در کف پایم احساس می کردم.هر چه دکتر رفتم و دوا و درمان کردم فایده ای نداشت.از درد پا لنگ لنگان راه می رفتم.در آن زمان من در کفشداری 2 بودم.از این کفشداری ضریح پیداست.رو به ضریح کردم و گفتم : یا امام رضا (ع) من خجالت می کشم به این شکل لنگ لنگان در خدمت زوار تو باشم؛ عنایتی کن تا این درد پای من خوب شود.فردای همان روز که دوباره به حرم آمدم، دیگر هیچ دردی در پایم احساس نمی کردم و به راحتی راه می رفتم و خوشحال بودم از اینکه آقا نظر لطف و عنایتی به بنده داشته است


منبع:تبیان زنجان

فضیلت زیارت امام رضا(ع)

1 ـ امام باقر(ع)، از جدّش، از اميرالمؤمنين(ع) نقل كرده است كه پيامبر(ص) فرمود: پاره اى از پيكر من در خراسان دفن خواهد شد، هر گرفتارى كه او را زيارت كند، خدا ناراحتى او را برطرف سازد، و هر گنهكارى كه به زيارت او رود، خداوند گناه او را ببخشد. عيون اخبار الرضا(ع) 2:257؛ امالى صدوق:119
2-ابوهاشم جعفرى گويد: از امام جواد(ع) شنيدم كه فرمود: ميان دو كوه طوس، پاره اى است كه آن را از بهشت ستانده اند، هر كه بدان جا درآيد، روز رستاخيز از آتش ايمن خواهد ماند. عيون اخبارالرضا(ع):2:256
3 ـحسين بن زيد گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه مى فرمود: مردى از نسل فرزندم موسى ، قيام خواهد كرد كه همنام اميرالمؤمنين(ع) است و در سرزمين طوس كه در خراسان است، دفن خواهد شد... او در همان جا با زهر كشته مى شود و غريبانه به خاكش مى سپارند. هر كه او را با معرفت زيارت كند، خداوند او را همسان كسانى كه پيش از پيروزى ، بخشش و پيكار كرده باشند، پاداش خواهد داد. عيون اخبارالرضا(ع) 2:255؛ امالى صدوق 118.
4 ـ بزنطى گويد: از امام رضا(ع) شنيدم كه فرمود: هر يك از دوستان من كه عارفانه به ديدار من آيد، من خود در روز رستاخيز از او شفاعت كنم. امالى صدوق 119.
5 ـ امام رضا(ع) فرمود: هر كس كه دورى سفر را بر خود بپذيرد و به زيارت من آيد، من در روز قيامت در سه جايگاه به نزد او خواهم شتافت تا او را از تنگنا به در آورم: آن جايى كه نامه اعمال دست به دست مى شود، در صراط، و هنگام سنجش اعمال. خصال 1:109؛ امالى صدوق 121.
6 ـ هروى گويد: امام رضا(ع) وارد بارگاهى شد كه هارون را آن جا در خاك نهاده بودند، در كنار گور او با دست خويش خطى بر زمين كشيد و فرمود: اين تربت من است كه در آن دفن مى شوم و خدا اين جا را محل آمدوشد پيروان و دوستداران من خواهد ساخت. هر زائرى كه به ديدار من آيد و هر مسلمانى كه بر من سلام دهد، با شفاعت ما اهل بيت، بخشش و رحمت خداوندى را از آن خود خواهد كرد. عيون اخبارالرضا(ع) 2:136.
7 ـ عبدالعظيم حسنى گويد: به امام جواد(ع) عرض كردم: من ميان زيارت قبر جدّتان امام حسين(ع) و زيارت بارگاه پدرتان در طوس حيران مانده ام، شما چه مى گوييد؟ فرمود: اندكى درنگ كن! سپس به خانه رفت و در حالى كه گونه هايش آغشته به اشك بود، بيرون آمد و فرمود: زائران بارگاه امام حسين(ع) فراوان اند و زائران قبر پدرم در طوس اندك. عيون اخبارالرضا 2:256.
8 ـ صقر بن دلف گويد: از سرورم امام هادى (ع) شنيدم كه فرمود: هر كه به درگاه خداوند نيازى دارد، قبر جدّم امام رضا(ع) در طوس را بدين سان زيارت نمايد كه نخست غسل كند، در بالاسر دو ركعت نماز بگزارد و در قنوت حاجت خويش را بر زبان آورد... اگر در خواسته اش معصيت يا بريدن از خويشان نباشد، مستجاب خواهد شد؛ زيرا جاى قبر آن حضرت پاره اى از بهشت است و هر مؤمنى كه آن را زيارت كند، خدا او را از آتش رهايى بخشد و در سراى امنيت جاى دهد. عيون اخبارالرضا(ع) 2:262؛ امالى صدوق 588.

رهنمود های اخلاقی امام رضا(ع)

مقدمه
سراسر زندگانى حضرت ثامن الحجج امام رضا عليه السلام مشحون از رهنمودهايى در اخلاق و تعليم و تربيت مى باشد كه استقصاء وغوررسى همه آنها در حدود توان و بضاعت ناچيز اين بنده نيست، و حتى به آسانى معترفم كه اطلاعات محدود و اندك اين جانب به عشرى از اعشار و به نمى از يَم آنها رسا نمى باشد. اما اجمالاً بى هيچگونه ترديدى معتقديم كه همه امامان معصوم عليهم السلام داراى منصب الهى در جهت ارشاد مردم بوده اند، لذا راهنمايهاى آنان مبتنى بر يك بنيادى الهى و آسمانى مى باشد كه سزاست بشر براى نيل به سعادت، اين ارشادات را الگوهايى واجب الاتّباع براى تمام شئون حياتى خويش قرار دهد.
امام رضا در مقام و پايگاه رضا به قضاى الهى
اين امام بزرگوار ما به رضا نامبردار مى باشد، نامى كه سراسر زندگانى آن حضرت و حالات درونى و شخصيت روانى او را در يك مقام والاى اخلاقى خلاصه مى كند. بديهى است كه اين نام و عنوان به گزاف براى آن حضرت انتخاب نشده است، بلكه با آينده نگرى و بينشى روشن چنين نامى از ميان نامها براى اين امام گزين شده است. چنان كه نام هاى همه ائمه عليه السلام بازگوكننده يك سلسله واقعياتى متناسب با شخصيت آنها بوده و نمودارترين حالات روحى آنها را روشنگر است.بنابراين ما طليعه بحث خود را با بررسى اين نام و عنوان آغاز مى كنيم كه خود بيانگر يكى از مقامات والاى اخلاقى و ازثمرات شكوهمند تربيت صحيح مى باشد.با وجود اين كه اين امام بزرگوار با آسيبهاى گوناگونى مواجه بود كه جان و تن او را مى آزرد و بدور از زادبوم و اهل و عيال به سر مى برد، به هيچ وجه از پايگاه رضاى به قضاء الهى نلغزيد، و هرگز بى تابى و بد گمانى نسبت به خداى متعال از او ديده نشد؛ بلكه هر حالتى كه در طرز رفتار آن حضرت مشاهده مى شد، نمايانگر روحى سرشار از رضا بوده است؛ چنان كه نكات و گزارشهاى كوتاهى كه در پيش داريم گوياى همين حقيقت مى باشد، لذا بايد گفت كه اين شخصيت عظيم انسانى با نام خود و روحى كه اين عنوان را تأييد مى كرد بشريت را به مقامى از نظر اخلاق و تربيت رهنمون گشت كه از ديدگاه همه عرفاء و خدا آشنايان از پرفضيلت ترين مقامات انسانى و عالى ترين مراحل كمال اخلاقى به شمار است.براى اين كه از اين پايگاه اخلاقى و ارزش آن تا حدودى واقف گرديم راجع به آن فشرده اى از سخن بزرگان را بازگو مى كنيم، امّا قبلاً روايتى را كه از امام رضا عليه السلام نقل شده است در زير مى آوريم : آن حضرت فرموده است :ايمان داراى چهار ركن مى باشد :
1 ـ توكل به خدا
2 ـ رضا به قضاى او
3 ـ تسليم در برابر امر او
4 ـ واگذار كردن امور به او
اصولاً رضا را بايد ثمره محبت، و محبت را ثمره معرفت دانست؛ زيرا آن كسى كه شخصى را به خاطر كمالات و صفات خوشى كه در او وجود دارد دوست مى دارد به همان اندازه كه بر مراتب معرفت و آگاهى وى نسبت به او افزوده مى شود دوستى و دلبستگى به وى در او رو به فزونى مى گذارد. اگر كسى با چشم بصير جلال و كمال الهى را بنگرد قهراً به خدا دلبستگى مى يابد و حبّ او به خداـبا افزايش معرفت نسبت به اوـفزاينده مى گردد :
والّذين آمنوا اشد حبّاً لله ( بقره : 165 ) افرادى كهـبه خاطر فزونى معرفتـداراى ايمان هستند، حبّ آنها نسبت به خدا استوارتر و فزونتر مى باشد.وقتى شخص دوستدار خدا باشد هر پديده و دستاوردى كه از ناحيه او مى رسد نيكو و زيبا تلقى كرده و آن را پسند مى كند. چنين موضع روانى در انسان بيانگر رضاى او نسبت به خداى متعال است.رضا فضيلت شكوهمندى است كه بايد گفت تمام فضائل اخلاقى در آن خلاصه مى شود، خداوند متعال مقام رضاى شخص به خود را با رضاى خود از آن شخص مقرون ساخته و از اين رهگذر شكوه و عظمت آن را بيان نموده است، آنجا كه مى فرمايد :
رضى الله عنهم و رضوا عنه ( مائده : 119 ) خدا از آنها راضى است و آنان نيز از وى راضى هستند.نبى اكرم ( صلى الله عليه و آله وسلم ) رضا را دليل ايمان انسان معرفى كرده است، آن گاه كه گروهى از يارانش را مورد سؤال قرار داد و فرمود:
« نشانه ايمان شما چيست؟
عرض كردند: در برابر بلايا و گرفتاريها صابر هستيم، و به گاه رفاه و خوشى خداى را سپاسگزاريم، و به هنگام در رسيدن قضاى الهى از رضا برخورداريم.آن حضرت به آنان فرمود: سوگند به خداوندگار و صاحب كعبه كه شما داراى ايمان مى باشيد».
به امام صادق عليه السلام عرض كردند:از چه طريقى مى توان به ايمان مؤمن پى برد؟فرمود:
از طريق تسليم او در برابر خدا، و رضاى او در مقابل حوادث خوش و ناخوشى كه به او روى مى آورد.
درجات و مراتب رضا
رضا داراى سه درجه و مرتبه است:
الف ـ رضاى متقين :انسان راضى در چنين مرحله اى رنج و درد آسيبها را كاملاً درك كرده و آن را احساس مى نمايد امّا بدان راضى است؛ بلكه به بلا و آسيبها گرايش داشته و عقلاً خواهان آن مى باشد؛ اگر چه طبعاً از آن بيزار است؛ امّا چون هدف اين است كه به ثواب وقرب الهى نائل گردد و وارد بهشتى شود كه گستره آن، فاصله ميان آسمان و زمين را تشكيل مى دهدـبهشتى كه براى متقين آماده شده استـتن به بلا و مصيبت مى دهد حتى بدان عقلاً راغب مى باشد مانند كسى كه طبق دستور طبيب حاذقى بايد عمل جراحى بر روى او انجام گيرد و صلاح و سلامت او از راه همين جراحى صيانت مى گردد. اين بيمار مى داند كه اين جراحى با درد و رنج همراه است امّا به چنين درد و رنجى راضى و بلكه بدان راغب است تا سلامت خود را به دست آورده و حتى از جرّاحـبه خاطر همين درد و رنجى كه بر او وارد مى سازدـسپاسگزار است.
ب ـ رضاى مقربين :
در اين مرحله اگر چه رنج بلا و مصيبتها را درك مى كند امّا دوستدار چنين رنجى است؛ چرا كه محبوب او خواهان چنين رنجى مى باشد، و رضاى محبوب را در آن مى بيند؛ زيرا وقتى حب و دوستى بر كسى چيره گشت، همه هدف و خواسته او اين است كه رضاى محبوب خويش را به دست آورده باشدـو به همين جهت بود كه امام رضا عليه السلام از نظر روانى در حال رضا نسبت به خداوند متعال به سر مى برد و مردم را نيز به چنين حالت خوشآيند و سعادت آفرينى دعوت مى كرد، و لذا مى فرمود:« اگر كسى در برابر روزى كم از حق تعالى راضى باشد حق تعالى نيز از او در برابر اندك راضى خواهد بود ».از احمد بن عمر بن ابى شيبه حلبى و حسين بن يزيد، معروف به « نوفلى » روايت شده است كه مى گفتند:
حضور امام رضا عليه السلام رسيديم و عرض كرديم:
ما در نعمت و رفاه و فراخ روزى به سر مى برديم: لكن حالمان دگرگونه شده و گرفتار فقر و تهى دستى شديم، دعا كن خداوند متعال حالت گذشته را به زندگانى ما بازگرداند.فرمود: مى خواهيد چه بشويد؟ آيا دوست مى داريد چون سلاطين باشيد؟ و خوشحال مى شويد كه همانند طاهر و هرثمه زندگانى كنيد؟ و اين حالت رضاى درونى را از دست نهاده و از اين عقيده و آئينى كه بدان پاى بند هستيد بيگانه گرديد؟
آنها در پاسخ عرض كردند: نه، سوگند به خدا اگر دنيا و آنچه در آن است و تمام زر و سيمى را كه در آن وجود دارد در اختيارمان قرار دهند ما را راضى نخواهد كرد كه از اين حالت دست برداريم.
حضرت فرمود: حق تعالى گويد:
اعملوا آل داود شكراً و قليل من عبادى الشكور ( سبأ : 13 ) اى خاندان داود، شاكر و راضى باشيد كه بندگان شاكر و دلخوش و راضى من، اندك هستند.
سپس آن حضرت فرمود: نسبت به خدا داراى حسن ظن باش؛ چرا كه اگر كسى در برابر خدا برخوردار از حسن ظن باشد، مرحمت الهى را در گمان خويش مى يابد، و اگر كسى به روزى كم راضى و قانع باشد خدا نيز عمل اندك را از او پذيرا مى گردد، و چنانچه به رزق اندكى از حلال دلخوش باشد، مؤونه او سبك گشته و شاد و خرم خواهد بود و خدا او را به درد و رنجهاى دنيا و راه چاره و درمان آنها رهنمون گشته و وى به سلامت از اين دنيا به دارالسلام رخت بر بندد.
طبق آيه اى كه قبلاً ياد شد، خداوند متعال رضاى خود را نسبت به هر كسى ، مقرون به رضاى آن شخص نسبت به خود قرار داده است، و لذا ما به اين حقيقت پى مى بريم كه كسى مى تواند مشمول رضاى پروردگار قرار گيرد كه او نيز از خدا و دستاوردهاى او راضى باشد. امام رضا عليه السلام مظهر و مصداق كامل و فرد اكمل اين حقيقت بوده است «و اين خداى راضى از امام رضا بود كه نام رضا را براى او به ويژه انتخاب فرمود، چرا كه آن حضرت مصداق بارز رضاى خدا و رسول او و ائمه ( عليهم السلام ) بوده است. و اين نام اختصاصاً از آنِ اين امام مى باشد؛ چون دوست و دشمن نمى توانستند از احساس رضايت درونى نسبت به آن حضرت دريغ ورزند و قلباً خويشتن را تهى از رضايت نسبت به او نسبت به او احساس كنند.»... و همه مردم معاصر با آن حضرت، به فضيلت علمى و اخلاقى او معترف بوده اند. و مقام بلند علمى آن بزرگوار مرضّى خاطر همگان بوده و رضايت همگان اعم از مخالف و مؤالف را به خود جلب مى كرد.سكوت حكيمانه يا راهى فراسوى خير و سعادت
در تحف العقول آمده است كه امام رضا عليه السلام فرمود:
الصَّمْتُ بابٌ مِنْ اَبْوابِ الْحِكْمَةِ : سكوت، درى از درهاى حكمت و دانايى و صواب انديشى است.و نيز فرمود :اِنَ الصَّمْتَ يَكْسِبُ الْمَحَبَّةَ وَ انَّهُ دَليلٌ عَلى كُلِّ خَيْر: سكوت، جلب محبت مى كند و مى تواند براى دست يافتن به هر گونه خير و سعادت، دليل و رهنمون انسان باشد.
اين سخنان سنجيده امام رضا عليه السلام يكى از نكات دقيق تربيتى و اخلاقى سازنده اى را گوشزد مى كند، چرا كه سخن گفتنـگاهى ـممكن است به صورت عامل و گذرگاهى براى نگونبختى ابدى و ورود انسان به آتش دوزخ در آيد؛ همانگونه كه مى تواند عامل رهايى بخش آدمى از شقاوت و بدبختى باشد. اما بايد يادآور شد كه اگر قلب آدمى زلال و پاكيزه باشد هيچ چيزى در آن صورت پاكيزه تر از زبان نيست؛ لكن اگر درون انسان، پليد و ناپاك باشد هيچ چيزى پليدتر از زبان نخواهد بود.
لذا امام رضا عليه السلام سكوت را به عنوان حكمت و دانايى و فرزانگى برشمرده است. آن كسى كه به جا و به موقع، راه سكوت را در پيش مى گيرد، در واقع ابواب سعادت و نيكبختى را فراسوى خود مى گشايد.سكوت به جا را مى توان راهى به سوى سلامت روانى و كمال اخلاقى و نيل به معارف و آگاهيها دانست، به اين معنى كه اگر فردى سكوت را در جاى خود بر سخن گفتن ترجيح دهد و در چنين مواردى بدان پاى بند باشد، در واقع قلب و درون خود را از شهوات و آفات روانى شستشو داده و براى نيل به هدفِ مطلوب، راه را در برابر خود همراه مى سازد.
سكوتى اين چنينـكه از فراسَت و هوش و انديشه وتفكر مايه مى گيردـنشانه قدرت و توانايى است و نبايد آن را دليل هيچ گونه ضعف و نارسايى تلقى كرد. بنابراين سكوتِ مذكور بيانگر حكمت و دانايى فرد است، به همين جهت، اگر كسى ـمنهاى حكمت و فرزانگى و دانايى ـاز قدرتِ در سخن آورى برخوردار باشد فرجام آن سقوط و بدبختى است.
مرد حكيم و دانا ساكت و آرام است، و بايد گفت افراد ناآرام و پرچانه كه از عقل و فراست كافى تهى هستند با لافِ سخن، خويشتن را رسوا مى سازند، و لذا سزاست كه كمتر سخن گويند و سكوت خويش را فزاينده تر سازند كه :
تا ندارى مايه، از لافِ سخن خاموش باش
خـنـده رسوا مى نمايد پسته بى مغـز را
افراد خام و نارسـكه از لحاظ علمى و اخلاقى و هوش و فراست دچار ضعف و نارسايى هستند، غالباً دچار افراط در سخن بوده، و قادر نيستند در جاى خود سكوت اختيار كنند:
اين ديگ ز خامى است كه در جوش و خروش است چون پخته شد و لـذت دَمْ ديد خموش استنفس انسانى طبعاً به آزادى بى بندوبارى گرايش دارد؛ لذا به انديشه و سكوت و آرامش رغبتى درخود احساس نمى كند. عاملى كه مى تواند سكوت به جا و سنجيده را در فرد بارور سازد ايمان به دين و قوانين دينى است.
فقط مردم با ايمان و راستينِ در تدين هستند كه با زيور سكوتِ به جا، خويشتن را مى آرايند و مى گويند: سخنى كه هيچ گونه بهره اى جز گناه و يا بدبختى را به ارمغان نمى آورد نبايد بر زبان راند؛ بلكه بايد از آن خود دارى كرد.
محيى الدين بن عربى مى گفت: اگر كسى خواهان آن است كه باطن و درونش سازندگى يابد و سخن آغاز كند، بايد زبانى را كه در كامش قرار دارد به سكوت وا دارد، يعنى نيروى باطن و درون آدمى گوياتر و رساتر از نيروى زبان انسان است. علاوه بر اين، زبان آدمى گاهى مى لغزد؛ اما باطن و درون انسان صادق است وهيچ غبارى ازخلاف واقع چهره آن را نمى پوشاند.
همه انبيا و اوليا، به اتفاق، اعلام كرده بودند كه سكوت حكيمانه و بخردانه، سراپا خير و سعادت است و يا به هرگونه خير و سعادتى انسان را رهنمون است.
رسول اكرم صلى الله و آله و سلم فرمود:
استعينوا على قضاء حوائجكم بالصّمت: براى تأمين نيازها و تحقق آمالِ مشروعِ خويش از سكوت مدد گيريد.يكى از بزرگان گفته است: سكوت راـهمان گونه كه سخن گفتن را مى آموزى ـبياموز، اگر سخن گفتن موجب هدايت تو مى گردد سكوت از تو حمايت و نگاهبانى مى كند... و عفت زبان عبارت از سكوت به جا و به مورد مى باشد.
سكوت به حق، يعنى راه نبرد و پيكار با غيبت و سخن چينى ، و نوعى از رياضت و تمرين روانى ؛ چرا كه سكوت مورد نظر ما به معنى مخالفت با هواى نفس و پاسدارى از سلامت نفسانى است.
سكوت انديشمندانه را بايد راهى در سوى رسيدن به مقام قرب دانست؛ چون از طريق سكوت است كه نفس انسانى ادب پذير مى گردد، و از انضباط برخوردار مى شود.
امام رضا عليه السلام مى فرمود:
در ميان بنى اسرائيل هيچ كسى نمى توانست عنوان عابد را براى خود احراز كند مگر آن كه ده سال سكوت اختيار مى كرد، و آن گاه كه چنين مدتى را در سكوت به سر مى برد، عابد مى شد.نقش سكوت به جا در سازندگى انسان از نظر علمى و اخلاقى بر هيچ كس خردمندى مخفى نيست. درباره سكوت و ارزش آن روايات وفراوانى جلب نظر مى كند و فرزانگان دين و دانش در اهميت آن بسيار سخن گفته اند.
مرحوم محدث قمى اشعارى از اميرخسرو دهلوى را ضمن شرح حال امام رضا عليه السلام در كتاب خود ياد مى كند كه وى مى گفت:
سـخن گرچه هر لحظه دلكش تر است
چـه بينى خـمـوشى از آن بهتر است
دَرِ فــ تـنـه بستـن، دهان بستن است
كه گيــ تـى به نيـك و بد آبستن است
پشيـمـان ز گفـتـار ديـدم بـسى
پشـيـمان نـگشـت از خموشى كسى
شنـيـدن ز گـفتـن بـه ار دل نـهى
كزيـن پـر شـود مـردم از وى تهى
صـدف زان سبب گشـت جوهرفروش
كـه از پاى تـا سر همـه گشته هوش
همـه تن زبـان گـشـت شمشـير تيز
بـه خـون ريختـن زان كنـد رستخيز
و اين مَثَل و سخن معروف است كه :
ان كان الكلام من فضة فالسكوت من ذهب: اگر سخن به سان نقره [ گرانقدر باشد ] بايد گفت سكوت و لب فرو بستن همچون زر از بها و ارزشى فزونتر برخوردار است.سكوت و درنگ لطيف و خوش آيندِ امام رضا عليه السلام همزمان با سخن گفتنِ ديگران با او، و استماعِ جالبِ او به گفتار ديگرانـكه از درونى انديشمند مايه مى گرفتـيكى از ويژگيهاى شخصيت روانى آن حضرت بوده است كه درباره خصال اين امام بزرگوار نوشته اند:هرگز با سخن خويش بر كسى جفا نكرد، و تا سخن كسى به پايان نمى رسيد لب به سخن نمى گشود، وكلام ديگران را قطع نمى كرد. [ بلكه با سكوتى دلنشين به گفته هاى ديگران كه با وى سخن مى گفتند گوش فرا مى داد، آن گاه پس از فراغ او از گفتار، سخن آغاز مى كرد].
سكوت در منطق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نخستين گامى بود كه طالب علم و فردى كه مى خواهد بينشى نسبت به حقايق به هم رساند بايد آن را در راه رسيدن به هدف بردارد، واين زير بناى مهم و استوار را در جهت سامان دادنِ شخصيّت روحى و اخلاقى خويش پى ريزى كرده و كاخ بلند بصيرت و معرفت را بر پايه آن بنا نمايد.
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ به سؤال مردى كه حضور او آمد و پرسيد كه علم و دانش چيست
فرمود:سكوت.
عرض كرد: پس از سكوت چه كند؟
فرمود: بايد براى شنيدن حقايق در خويشتن آمادگى ايجاد نمايد.
عرض كرد: سپس چه راه و رسمى را در پيش گيرد؟
فرمود: شنيده هاى خود را نگاهبانى كند [ تا مورد دستبرد نسبان و غفلت قرار نگيرد].
عرض كرد: پس از حفظ و نگاهباني؟
فرمود: بر طبق آن عمل كند.
به عرض رساند: از آن پس چه وظيفه اى متوجه او است؟
فرمود: به نشر و ترويج معلومات و معارف خود در اين واپسين مرحله بپردازد. [ و زبان به سخن گفتن در باره حقايق بگشايد].
پيداست كه بر اساس اين رهنمود جالب، بايد سخن گفتن در پس سنگرى آغاز گردد كه پى و اساسِ آن سكوت مى باشد كه اِستماع و دريافت حقايق و حفظ و نگاهبانى و عمل به آنها بر چنين سكوتى مبتنى است. پس همان گونه كه امام رضا عليه السلام فرموده است، سكوت را بايد درى از درهاى حكمت و خير وسعادت دانست.
مواسات و دلسوزى نسبت به ديگران
يك انسان با ايمان كه در مقام رهبرى جاى دارد بايد در باره ديگران خواهان امورى باشد كه در خود نسبت به آن امور احساس علاقه و دلبستگى مى نمايد، و هر گونه شر وبدى را كه براى خويشتن نمى پسندد براى ديگران نيز نپسندد؛ زيرا اين گونه برابرانديشى و مواسات با ديگران، بيانگر روح و ايمان و حاكى از حس تعاون و هماهنگى همبستگى با آنها مى باشد.در طى احاديث صحيح اين سخن نظر جلب نظر مى كند كه « هيچيك از شما نمى تواند براى دريافت عنوان « مؤمن » آمادگى كسب كند، مگر آن گاه كه نسبت به برادر ايمانى خود خواهان امورى باشد كه آنها را براى خويش نيز خواهان است ».
رعايت اين نكته اخلاقى در مورد زيردستان از اهميت ويژه اى برخوردار است، و طى احاديث متعدّدى به همه انسانها گوشزد شده كه بايد از رنج ديگران غافل نمانند و همبستگى خود را با آنها فراموش نكنند، چرا كه اين زيردستان چشم اميد به مهتران و زبردستان دوخته اند تا خواسته ها و كمبودهاى مادى و معنوى آنان به وسيله آنها تأمين و جبران گردد، و از اين رهگذر حال پريش و نابسامان آنان سامانى گيرد و تا دردها را اندكى تسكين دهند. يك انسان بيدار و هشيار زيردستان و محرومان را فراموش نمى كند و بيچارگان را از ياد نمى برد.
يكى از صفات برجسته امام رضا عليه السلام مواسات و همدردى با محرومان بوده است؛ و در طى زيارت آن حضرت اين خصيصه بزرگ اخلاقى او مطرح شده و به وى چنين خطاب مى شود:السلام على غوث اللهفان و من صارت به ارض خراسان، خراسان سلام و درود بر چاره ساز و فريادرس بيچارگان، و سلام به آن كسى كه سرزمين خراسان به بركت وجود او به سان خورشيدِ تابان جلوه گر گشته است.
امام رضا عليه السلام هرگز از شكم گرسنه و رنجها و آلام بينوايان غافل نبوده، و هر وقت سفره غذا را برئى آن حضرت مى گستردند همه خادمان را كنار سفره خود مى نشاند، حتى از دربان و نگهبان نيز غافل نمى ماند.
و آن گاه كه تنها مى شد [ وفراغتى براى او فراهم مى آمد ] همه اطرافيان خود را اعم از كوچك و بزرگ و خردسالان و بزرگسالان را پيرامون خود جمع مى كرد و با آنها به گفتگو مى نشست و با آنان مأنوس مى شد و آنها را نيز باخود مأنوس مى ساخت [ و خود را تا حدَّ موقعيّت و منزلت آنان تنزل مى داد و آنها را درحد مقام و موقعيت خود ارج مى نهاده و فرازمند مى ساخت تا احساس خفت و سبك وزنى نكنند، و شخصيت خويش را فرومايه و ناچيز نينگارند، و سرانجام با چنين تدبيرى ظريف، برابرى خود با آنها و برابرى آنها را با خودـبا وجود اين كه از نظر ظاهرى در يك پايگاهى عالى قرار داشتـبدانها اعلام مى نمود. امام با كمال صراحت به همه انسانها گوشزد مى كند كه تمام افراد انسانى و مردم با ايمان با هم برابر و بَرادر هستند، و مقامِ برترِ ظاهرى نمى تواند آن چنان امتيازآفرين باشد كه طبقات محروم را از طبقات ديگر بيگانه سازد ].امام رضا عليه السلام هيچ خادمى را كه سرگرم غذا خوردن بود به كار نمى گرفت، مگر آن گاه كه از تناول غذا فارغ مى شد، و به آنها مى فرمود:
در حالى كه سرگرم تناول غذا هستيد، وقتى من از جاى خود بر مى خيزم از جاى خود بلند نشويد؛ بلكه سرجاى خويش بنشينيد تا از خوردن غذا فارغ شويد.
كلينى در « الكافى » در طى روايتى كه به مردى از اهل بلخ مى رسد چنين ياد كرده است كه مى گفت:من در سفر خراسان همراه امام رضا عليه السلام بودم، يكى از روزها دستور داد سفره غذا را گستردند و همه خادمان را كه از اهل سودان بوده اند كنار سفره دعوت كرد تا در معيت آنها غذا تناول نمايد [ نشستن اين بينوايان در كنار سفره آن حضرت براى يكى از ياران اوـكه امام و احساسِ انسانى و الهى او را درست باز نيافته بودـگران و ناخوش آيند آمد؛ لذا ] عرض كرد: اگر سفره اى جداى از سفره خويش براى اين بينوايان سيه چرده و رنگين پوست تمهيد مى كرديد بهتر به نظر مى رسيد؟ حضرت پاسخ فرمود: پروردگار تبارك و تعالى يكى است، پدر و مادر همه ما يكى است، و جزا و پاداش [ و ارزش و احترام ] افراد در گرو اعمال و كردارهاى آنها است [ نه رنگ پوست و يا ساير امتيازاتِ پوشالى صورى ].
امام رضا عليه السلام همواره بر سر مخالفت با هواى نفس بوده و گوش جان و دلش شنواى اين آواى آسمانى بود كه:
فَلا اقْتَحَمَ العَقَبَة، وَ ما اَدْريكَ مَا العَقَبَه، فَكَُ رَقَبَة، اَوْاطعام فى يَوم ذى مَسْغَبَة، يَتيماً ذامَقْرَبَة، اَوْمسكيناً ذامَتْرَبَة ( بَلَد : 11 ـ 15 )، آنگاه اصحاب ميمنه و ياران بهشت در برابر عقبه و گردنه مخالفتِ با نفس قرار مى گيرند بايد بدانند كه گذر از آن، در گرو آزاد ساختن بنده و برده و يا اطعام ـ در روزگار قحطى و كمبود غذا ـ به خويشاوندان گرسنه و يا خاك نشينان بينوا است.
لذا آن حضرت هر وقت طعام تناول مى فرمود ظرف بزرگى در دسترس خود قرار مى داد و از هر نوع خوراكى كه در سفره بود از بهترين قسمتِ آن برمى داشت و در ميان آن ظرف مى نهاد، و دستور مى داد كه آن را ميان تهيدستانِ گرسنه و بينوا تقسيم كنند. و بدين سان با مستضعفان به همدردى مى نشست و بر درون خسته و پريش آنان مرهم مى نهاد و بر سر مواسات و مساوات با آنها بود.
امام رضا عليه السلام به مستضعفان ارج مى نهاد و خلأ معنوى و روحى و كمبودهاى مادى آنها را با گرامى داشتِ منزلتِ آنان و امدادهاى مادى جبران مى فرمود.حال بايد ديد كه در برابر مستكبرانِ زمان چه موضعى را انتخاب مى كرد و با چه كيفيّتى با آنها رفتار مى نمود؟
مى نويسند: وقتى فضل بن سهل، يعنى « ذوالرياستين » حضور امام رضا عليه السلام رسيد، يك ساعت بر سر پاى ايستاد [ و حضرت به او چندان التفات نفرمود ] تا آنكه سر بلند كرد و...
..به او گفت: چه حاجت داري؟عرض كرد:
سرور من! اين نامه اى است كه اميرالمؤمنين! مأمون براى من نگاشته است.
...شما چون وليعهد مسلمين هستيد سزاوارتريد كه همسان با عطاياى مأمون مرا مشمول بخشش خود سازيد.
فرمود: نامه را بخوان ...
و آن نامه بر روى پوستى بزرگ نگارش شده بود، فضل مدّت زيادى بر سر پاى ايستاده تا خواندن نامه را به پايان رساند...
آن گاه به فضل گفت: اگر از مخالفت اوامر الهى براى هميشه بپرهيزى هر چه از ما مى خواهى از آنِ تو است.
امام رضا عليه السلام با اين بيان كوتاه نقشه فضل را در محكم كارى هدفش خنثى ساخته و حتى به او اجازه نشستن نداد، تا آن كه فضل بن سهل با حالتى سرافكنده و خفت آميز محضر آن جناب را ترك گفت.ارج نهادن به مستضعفان و مواسات با آنها يكى از نمودارترين خصلت هاى روحى امام رضا عليه السلام بود كه به اين خصيصه سترك و شكوهمند اخلاقى تا واپسين لحظات عمر خويش سخت پاى بند بود و مى دانست و نيز مى خواست به سردمداران و دولتمردان و اصولاً به همه انسانها اعلام كند كه در طريق رسيدن به سعادت و نيكبختى دنيا و آخرت بايد درد و رنج توان ربودگان و بينوايان را فراموش نكرد؛ وگرنه بايد جامعه انسانى در انتظار سقوط و نابودى آغوش بگشايد و آماده هر گونه بلا و آسيبهاى سخت دنيا و آخرت باشد.
از ياسر، خادم امام رضا عليه السلام روايت شده است:
آن گاه كه مسافت ميان ما تا طوس هفت منزل راه بود، ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام بيمار شد، و سرانجام به طوس در آمديم وبيمارى آن حضرت رو به شدت نهاد، و چند روزى در طوس مانديم. مأمون روزى دو نوبت به بهانه عيادت نزد آن حضرت مى آمد. در واپسين روز حيات آن حضرت كه امام رضا عليه السلام در آن روز از دنيا رفت، دچار ضعف شديدى بود، پس از آن كه نماز ظهر را اقامه نمود ...
... به من فرمود: آيا مردم ناهار خوردند؟عرض كردم: سرورمن! با چنين حالى كه شما در آن به سر مى بريد چه كسى حاضر است غذا صرف كند؟امام رضا عليه السلام از جاى برخاست و فرمود: سفره و غذا را آماده سازيد...
... همه خادمان و اطرافيان را بلااستثنا كنار سفره نشاند ونسبت به تمام آنها اظهار تفقّد مى فرمود، و فرد فرد آنان را مشمول توجّه قرار مى داد. وقتى مردها از تناول غذا فارغ شدند دستور داد براى زنان غذا بفرستند. غذا براى زنها فرستادند و آن گاه كه آنها نيز غذا صرف كردند ضعفِ مزاجِ امام عليه السلام آن چنان شديد گشت كه بيهوش شد و فرياد و شيون بلند شد.
تحليل روانى حالت عجب و خودپسندى و غائله هاى سوء آن
در طى حديثى كه از امام رضا عليه السلام روايت شده است آن حضرت درجات و آثار و غائله هاى سوء عجب و خودپسندى وعشق به خويش را گزارش فرمود، ودر حقيقت به تحليل روانى اين رذيلت اخلاقى پرداخت:
احمد بن نجم راجع به عجبى كه اعمال و كردارها و كوششهاى انسان رابه تباهى مى كشاند از امام رضا عليه السلام سؤال كرد.
امام عليه السلام در پاسخ فرمود:
عجب داراى مرتب و درجات و آثار گونه گون روانى است:
يكى از آن درجات اين است كه از رهگذر وجود اين حالت در انسان، اعمال زشت و كردارهاى نادرست از ديدگاه يك فرد معجب آن چنان با زيورهاى پوشالى و پندارى آراسته مى شود كه آنها را خوش و زيبا و درست تلقى مى كند و تصور مى كند كه فردى درست كار و نيكوكردار است، وهر عمل زشتى را كه انجام مى دهد آنها را از نظر روانى زيبا وپسنديده و نيكو برمى شمارد. ديگر آن كه فردِ مُعجِب حتى در ايمان به پروردگارش گرفتار خودپسندى مى شود و در برابر خدا به خود مى بالد كه به او ايمان دارد، و بر خدا به خاطرِ ايمانش منّت مى گذارد و از او طلبكار مى شود! در حالي كه خداى راست كه بر او منّت نهد و از اين كه او را به نعمت ايمان برخوردار ساخته است بر او منّت گذارد.امام رضا عليه السلام در طى اين عبارات كوتاه حالات روانى يك فرد معجب را براى ما تفسير فرموده است كه او آن چنان در حب و عشق به خويشتن به سر مى برد و آن قدر در علاقه به خود و پسند خويشتن گرفتار تركتازى و توسنى مى گرددـكه نه تنها خود را برتر از ديگران مى داند و بر آنها منّت مى گذاردـتصور مى كند كه چون به خدا ايمان دارد بايد بر او منت نهاده و مى پندارد كه حتى مى تواند پروردگارش را مشمول منّت و احساس خود قرار دهد!
چنين پندارى را نبايد جز به عنوان يك تصور جنون آميز به چيز ديگرى تلقى كرد، و به عبارت ديگر؛ اين حالت ناهنجار روانى همان حالتى است كه در روانشناسى معاصر از آن به نارسيسيسم ( Narcissism ) تعبير مى شود كه فرد درحب به خويشتن تا آن جا پيشروى مى كند كه عاشق خود مى گردد و گرفتار شيفتگى و دلدادگى نسبت به خود مى شود، و خويشتن را تا سر حد پرستش دوست مى دارد.اصولاً فردى كه به بيمارى روانى عجب و خود دوستى مفرط مبتلاست گناهان و جرمهاى سنگين راـكه خود مرتكب آنها مى شودـخُرْد و ناچيز مى شمارد، و احسانهاى ريز و اندك را كلان و بزرگ و فزون از حد تلقى مى كند. و كارهاى زشتى را كه دستش بدانها آلوده است به عهده فراموشى مى سپارد، و اين انحراف روانى تا آن جا جلو مى رود كه او خير و خوبى را شر و بدى ، و شر و بدى را خير و خوبى معرفى مى كند، و از درون خير و نيكى ، شر و بدى را برسر پا مى كند، و بر چهره خير نقاب شر، و بر سيماى شر ماسك خير را مى پوشاند.
يك فرد خودپسند ـ چون دچار غرور نيز مى باشد و تا حد خودپرستى خويشتن را دوست مى دارد ـ حتى خود را فريب مى دهد؛ لذا در فضايى از اوهام زندگانى مى كند و با مصالحى تهى از واقعيّت، اين فضا را براى خود معمارى مى نمايد و سرانجام در يك پرتگاهى پيش بينى نشده سقوط مى كند، و آن چنان شخصيت روانى اش تباه مى گردد كه اعاده سلامت آن سخت دشوار و احياناً غير ممكن خواهد گشت.نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سه چيز را عامل نابودى شخصيت انسان برشمرده كه يكى از آنها عبارت از عجب انسان به خويشتن، يعنى خود پسندى و خويشتن پرستى است.
سخن امام رضا عليه السلام اين نكته را بازگو مى كند كه فرد مُعجب را بايد به خاطر عُجب و نيكو پنداشتن اعمالش يك فرد نابسامان از نظر روانى دانست؛ چرا كه او ره گم كرده و با عينك عجب و خودپسندي، زشت را زيبا مى بيند، وچاه را راهى هموار مشاهده مى كند.اين بيانِ حضرت ثامن الحجج عليه السلام كه فرمود:ان يزيّن للعبد سوء عمله فيراه حَسناً فيُعجبه و يحسب انّه يُحسن صُنعاً ملهم از وحى الهى است كه همه جوانب و ابعاد حقايق را بيانگر است: چرا كه همواره گفتار الهى در لابلاى سخنان اين امام بزرگوار چهره مى نمود، اگر چه كمتر سخن مى گفت و بيشتر در حال سكوت وتفكر به سرمى برد، اما هرگاه لب به سخن مى گشود سخنانش از قرآن و وحى مايه مى گرفت، چنان كه سخنان كوتاه فوق، از آياتى كه در زير ياد مى شود قَبَس برگرفته و از آنها پرتو مى گيرد، آن جا كه خداوند متعال مى فرمايد: افمن زيّن له سوء عمله فرآه حسناً فان الله يضلّ من يشاء وَ يهدى من يشاء ( فاطر 8 )، آيا آن كه رفتار و كردار بدش از نظرش آراسته شد و آن را زيبا و نيكو مى بيند [ همانند كسى است كه زشت و زيبا را تشخيص مى دهد و به تشخيص خود عمل مى كند؟ ] خدا هر كه را بخواهد گمراه مى سازد و هر كه را بخواهد هدايت مى كند.و يا فرموده است: قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالاً، الّذين ضلّ سَعيُهم فى الحيوة الدّنيا و يَحسبون انَّهم يُحسنون صُنعاً ( كهف 103 ، 104)، بگو آيا مى خواهيد راجع به كسانى كه از لحاظ اعمال، زيانكارترين افراد به شمار مى روند براى شما گزارش كنم؟ آنان كسانى هستند كه سعى و كوشش آنها در امر زندگانى دنيا در بيراهه قرار گرفته و تصور مى كنند كه درستكار و نيكو كردار مى باشند.
حسن بن جهم گويد: از امام رضا عليه السلام شنيده ام كه مى فرمود:
مردى در ميان بنى اسرائيل زندگانى مى كرد، و على رغم آن كه مدت چهل سال خداى را بندگى كرد عبادت او در درگاه الهى مورد قبول واقع نشد؛ لذا با خود مى گفت: خدايا هر كارى را به خاطر تو انجام داده ام، و هر گناهى كه از من سر مى زند از ناحيه تو است؛ پس چرا به اعمال من با ديده قبول نمى نگرى ؟! خداوند متعال به او پاسخ داد: اگر تو در مقام نكوهش از خويشتن بر مى آمدى بهتر از آن بود كه با چنين حالت روانى و با روحيه عجب و خودپسندى ، مرا چهل سال بندگى كرده باشى .
امام صادق عليه السلام نيز فرمود:
گناه مؤمن [ در صورتي كه باعث ناراحتى و پشيمانى او گردد ] بهتر از عجب و خودپسندى او است، اگر نه چنين مى بود، هيچ فرد باايمانى به گناه گرفتار نمى آمد .عُجب و خودپسندى باعث مى شود كه انسان عمل شايسته خود را فزون از حد، بزرگ و شكوهمند پنداشته و دستخوش بهجت و سرور نسبت به آن گردد، و خويشتن را از هر گونه خرده و كمبود و تقصير مُبرّى تلقى كند. اگر اين ابتهاج، با تواضع در برابر خدا توأم باشد و از اين كه به عمل صالحى توفيق يافت بر خدا منت ننهد؛ بلكه در حال امتنان از خدا باشد مى توان چنان عملى رابا ديده قبول نگريست و در انتظار پاداشى در برابر آن به سر برد.
همان گونه كه امام رضا عليه السلام حالات روانى معجب را تحليل فرمود قهراً به اين نتيجه مى رسيم كه معجب در برابر خداى متعال آن چنان دچار غرور و خود فريبى مى گردد كه مى پندارد خدا بايد و خواه وناخواه! او را از پايگاه رفيعى در روز قيامت برخوردار سازد و تصور مى كند به خاطر اعمال صالحى ـكه بايد آنها را از منن و عطايا و نعم الهى برشمردـمى تواند بر پروردگار خود منت نهد، و به بهانه ايمان خويش، از خداوند، حق و حقوقى را به سانِ طلبكاران خواستار گردد. علاوه بر آن كه بايد گفت اين انحراف روانى باعث مى گردد كه او از استفاده و مشورت با ديگران و استمداد از تفكر و تدبير آنان محروم بماند؛ چون عجب و غرور، وى را به استبداد در رأى سوق مى دهد؛ لذا از سؤال و استفاده از كسى كه عالمتر از اوست استنكاف مى ورزد، و رأى نادرست و افكار و نظريات پوچ و سخيف خويش را انديشمندانه و سنجيده مى شمارد.آفتها و عوارضى كه بايد آنها را زاده و نتيجه عجب دانست بى شمار است كه يكى از آنها عبارت از تباهى مساعى و كوششهاى انسان مى باشد، و بايد اين حالت را عاملى ضدّارزش دانست كه باعث مى گردد همه كوششها و جدّ و جهدهاى آدمى از اعتبار ساقط شود.
اسحق بن عمار از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:مرد عالم و دانشمندى نزد مرد عابدى رسيد و به او گفت: نمازت چگونه است [ و كمّاً و كيفاً تا چه حدودى در اداء اين فرضيه موفق هستى ]؟
عابد گفت: گريه و حزن و اندوه و انديشناكى تو تا چه پايه است؟
عابد گفت: آن قدر مى گريم تا اشك از ديدگانم فرو ريزد؟
عالم گفت: خنديدن و دلشاد بودنِ تو ـ درصورتى كه از خداوند متعال خائف و بيمناك باشى ـ بهتر از آن است كه زندگانى را با گريستن بياميزى ؛ لكن گرفتار مباهات به خويشتن و عجب و خودپسندى باشى . فردى كه گرفتار به خود باليدن است اعمال و كردارش به سوى خدا اوج نمى گيرد، (بلكه تا فروترين حدّ ـ از نظر درجه و اعتبار ـ سقوط مى كند و بى بها و تهى از ارزش مى گردد).
گويا سعدى با الهام از چنان احاديثى سخنان زير را به رشته نظم آورده كه :
سـخـن مـانـد از عاقلان يـادگـار
ز سـعـدى همين يك سخن گوش دار
گـنـهـكـار انـديشـنـاك از خداى
بسـى بـهتـر از عـابـد خودنمـاى
كه آن را جگر خون شد از سوز درد
كه اين نكته بر طاعت خويـش كـرد
نـدانـسـت بـر بـارگـاه غـنـى
سـر افـكـندگى به ز كبر و مـنى
بـر اين آستان، عجز و مسكينـى ات بـه از طـاعت و خويشتن بينـى اتهمان گونه كه امام رضا عليه السلام فرمود انسان معجب در خودپسندى تا حدّ دوردستى بلند پروازى مى كند [ كه سرانجام به سقوط و نابودى او منجر مى گردد ] او در اين بلندپروازى حتى نسبت به خدا در موضع يك فرد « منّان » جا خوش مى كند.
على بن ميسره مى گفت: امام صادق عليه السلام مى فرمود:
از منّان بودن بر حذر باشيد.
گفتم: قربانت گردم، منّان بودن چگونه است؟فرمود: يكى از شما راه مى رود و يا پشت بر زمين مى نهد و پاهاى خود را بالا مى گيرد، [ و آن چنان احساس امنيت و رفاه درونى مى كند و از خود راضى مى گردد ] كه مى گويد: خدايا من فقط آهنگ رضاى تو دارم!همان امام عليه السلام فرمود:آن كه براى احدى فضل و فزونى نشناسد بايد او را مُعجب به خويشتن و گرفتار خود كامگى در رأى برشمرد.از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است كه فرمود:اگر گناه براى مؤمن از عجب و به خود باليدن بهتر نمى بود، خداوند متعال ابداً ميان بنده و ميان گناه او آزادى به وجود نمى آورد.
امام صادق عليه السلام مى فرمود:
براى من جاى بسى شگفتى است كه فردى از رهگذر عمل خويش به عجب گرفتار مى آيد؛ ولى نمى داند كه اين انحراف روانى او چه فرجام سوئى را براى او بارور مى سازد. كسى كه دچار عجب مى باشد و اعمال خويش را از درون مى ستايد، تحقيقاً از راه و رسم هدايت و راه يابى به حق، به يكسو مى افتد و لذا مزايايى را براى خويش مدعى مى گردد كه فاقد آن است، و قهراً بايد او را دروغگويى حرفه اى برشمرد. نخستين و كمترين عكس العمل و بازتاب سوئى كه معجب را آماج خود قرار مى دهد، اين است كه دستاو يزِ باليدن را خداوند متعال از او سلب مى كند تا به او بفهماند كه موجودى حقير و ناتوان است، و ناگزير خود بر خويشتن گواهى دهد كه سخت حقير و بى مقدار مى باشد، همان گونه كه با ابليسِ خودستا و خود پسند چنين كرد.
عُجب عبارت از درختى است كه بذر و دانه آن كفر است، و كاشتگاه و كشتزار آن عبارت از نفاق، و موادى كه آن را تغذيه و سيراب مى كند، عبارت از درخواستها و توقعات نابحق وبى جا و ظلم و ستم مى باشد، و تنه و شاخه و ساقه هاى آن را جهل و ناآگاهى مى پردازد، و برگهاى آن بيراهگى و گمراهى است. و سرانجام، بَر و ميوه آن عبارت از لعنت و محروميت و دورباش از زحمت خدا و جاودانگى در آتش دوزخ مى باشد.فردى كه معجب به نفساست، و خويشتن و رأى و نظر خود را مى ستايد احمقى بيش نيست؛ چون نمى تواند به انحراف روانى خود پى ببرد. ودر نتيجه بصيرت خويش را در بينش حالاتى كه بايد خود را از آنها برهاند از دست مى دهد، زيرا او گناهان خود را ناچيز تلقى مى كند و نسبت به آنها در بى تفاوتى بسر مى برد.عمل صالح و پاكيزه عبارت از عملى است كه انسان در انجام آنها به ياد توفيق الهى باشد و اين احساس در او به وجود مى آيد كه پيشرفت او در آن عمل از بركات توفيق خداوند متعال است، و نبايد به خود مغرور گشته و از رهگذر آن دچار خودپسندى گردد و برخدا منت گذارد.
بارى رهنمودها و سيرت هاى الگوساز تربيتى و اخلاقى امام رضا عليه السلام آن چنان غنى و پربار و فراوان است كه بررسى هر يك از آنها به فرصت دور و درازى نياز دارد، و استقصاى همه آنها و بررسى و تحقيق علمى راجع به تك تك آنها نه تنها در اين مجال نمى گنجد؛ بلكه بر اطلاعات و معارفى عميق مبتنى است كه بضاعت مزجاةِ اين بنده بدانها سخت نارساست؛ لذا به پاره اى ارشادات اخلاقى و تربيتى آن امام بزرگوار اشاره كرده و با مرور بر آنها مستفيض شديم.
ادب و نزاكت و ظرافت
در شرح حال وسيرت آن حضرت نوشته اند كه...
هرگز با سخن خويش بر كسى جفا نكرد و بر وى ستم نراند.
تا سخن كسى به پايان نمى رسيد سخن نمى گفت و گفتار او را قطع نمى كرد.
حاجت هيچ كسى را در صورت قدرت و توانايى رد نمى نمود.
پاى خود را هرگز در مقابل كسى دراز نكرد.
هرگز كنار هيچ جليس و همنشينى بر چيزى تكيه نمى كرد.
هيچ يك از خادمان را به دشنام و ناسزا نگرفت.
صدا به قهقهه بلند نمى كرد؛ بلكه تبسّم مى فرمود.
آن حضرت در تابستانها روى حصير جلوس مى نمود، و زمستانها روى پلاس مى نشست.
جامه هاى خشن مى پوشيد، اما هنگامى كه در ميان مردم ظاهر مى شد داراى سر و وضع آراسته بود.خير و احسان آن حضرت آن چنان توأم با ادب ونزاكت و ظريف و لطيف انجام مى گرفت كه هرگز طرف احسان، شرمسار نمى گرديد؛ لذا نوشته اند كه...
بسيار احسان مى كرد و بخششها را پنهانى انجام مى داد، و اكثر اين خيرات را در شبهاى تار [ و بى سر وصدا ] برگزار مى كرد.
به عنوان نمونه:
مرحوم كلينى ( رضوان الله عليه ) در كتاب خود روايتى از « اليسع بن حمزه » آورده است كه مى گفت:من در محضر امام رضا عليه السلام بودم كه گروه زيادى از مردم پيرامونِ آن حضرت گرد آمده بودند واز او راجع به حلال و حرام سؤال مى كردند. در اين اثنا مردى بلندقامت و گندمگون وارد شد و گفت: السلام عليك يا ابن رسول الله! من يكى از دوستداران شما و آباء و اجدادتان هستم و از حج باز مى گردم و تمام موجودى ِ خود را از دست دادم و چيزى براى من باقى نمانده كه با آن بتوانم حتى يك منزل از منازل سفر را طى كنم. چاره اى در باره من بينديشيد تا مرا به شهر و ديارم باز گردانيد، كه من در شهر وديارم فردى توانمند و مالدار مى باشم. به من كمك كنيد كه وقتى به وطنم رسيدم از جانب شما به همين مقدار به فقراء هزينه رسانم و به آنها بخشش كنم؛ چون تهيدست و مستحق اِمداد مالى نيستم. حضرت به او فرمود: بنشين كه خداى تو را رحمت كناد. سپس آن حضرت رو كرد به مردم و با آنها به ادامه گفتگو نشست تا آن كه مردم از پيرامون او پراكندند، و فقط آن مرد خراسانى و سليمان جعفرى و خيثمه و من در آن جا مانديم. حضرت فرمود به من رخصت دهيد به اندرون منزل بروم. لحظه اى گذشت و حضرت بيرون آمد و در را بست و از پشتِ در دست را بيرون آورد .....
و فرمود: مرد خراسانى كجاست؟
عرض كرد: اينجا.
فرمود: اين دويست دينار را بگير و مخارج خود را با آن تأمين كن و لازم نيست در ديار خود به مقدار آن از جانب من به فقراء كمك كني، و از سراى ي من خارج شو كه من تو را نبينم و تو نيز مرا نبينى [ كه مبادا هر دو شرمسار گرديم ].
سليمان به آن حضرت عرض كرد: قربان! عطاى فراونى به اين مرد مرحمت فرمودى و او را مورد مهر خويش قرار دادى ، چرا از پشت در و از خفا اين كار را برگزار فرمودى ؟
فرمود: بيم آن داشتم كه ذل و خوارى سؤال و خواهندگى را از رهگذر بر آوردن نيازش در چهره او مشاهده كنم. آيا نشنيده اي كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: المستتر بالحسنة تعدل سبعين حجة، والمذيع بالسيّئة مخذول، والمستتر بها مغفور له، كسى كه پنهانى و بى سرو صدا احسان مى كند اين كار او معادل با هفتاد حج مى باشد، و كسى كه بدى و گناه را افشا و آشكار مى سازد خوار و فرومايه خواهد گشت، و آن كه گناه و بدى را مخفى مى دارد اميد آمرزش براى او وجود دارد...
سپس فرمود: آيا اين بيت به گوش تو نرسيده است كه:
متى آته يوماً اطالب حاجة رجعت الى اهلى و وجهى بمائه
آن كسى را مى ستايم كه اگر روزى براى حاجتى نزد او روم، به سوى اهل و عيالم در حالى باز مى گردم كه آبروى من مصون مانده و دچار ذلت سؤال و خواهندگى نباشم.نيز كلينى آورده است كه...
ميهمانى بر امام رضا عليه السلام وارد شده و پاره اى از شب را با او به گفتگو نشست كه چراغ دگرگونه شد و مى خواست خاموش شود. ميهمان براى ترميم و اصلاح آن دست خود را پيش آورد تا آن را به حالت نخست باز گرداند كه امام رضا عليه السلام مانع شد و شخصاً آن را ترميم و اصلاح كرد، آن گاه فرمود:ما خاندان رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ميهمانان خود را بكار نمى گيرم [ بلكه مقدم آنها را گرامى داشته و از هيچ گونه ادب ونزاكتى نسبت به آنها دريغ نمى ورزيم ].
بدين اميد كه خداى متعال ما را از توفيق در التزام به سيرت اخلاقى اين امام بزرگوار برخوردار سازد و ارشادات سعادت آفرين و الگو پرداز آن جناب را درهمه جوانب زندگانى به كار بنديم اين نوشته را به پايان مى برم، و شفاعت او را در روزى از خدا مى طلبم كه هيچ عاملى جز قلب سليم و دل پالوده از آلودگى ها سود نمى بخشد.
برگرفته از مجموعه آثار نخستين كنگره جهانى امام رضا عليه السلام
نوشته دكتر سيد محمد باقر حجّتى
tebyan-zn.ir

۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

حیات اجتماعی

دوران حيات و امامت امام هشتم اوج گيرى گرايش مردم به اهل بيت و دوران گسترش پايگاههاى مردمى اين خاندان است.(1)چنان كه مى دانيم امام از پايگاه مردمى شايسته اى برخوردار بود و «در همان شهر كه مأمون با زور حكومت مى كرد او مورد قبول و مراد همه مردم بود و بر دلها حكم مى راند... نشانه ها و شواهد تاريخى ثابت مى كند كه (در اين دوران) پايگاه مردمى مكتب على عليه السّلام از جهت علمى و اجتماعى تا حدّى بسيار رشد كرده و گسترش يافته بود. در آن مرحله بود كه امام عليه السّلام مسئوليت رهبرى را به عهده گرفت.» (2)گرچه كه در دوران امامت امام رضا عليه السّلام دو مرحله فعاليّت در سالهاى خلافت هارون و سالهاى خلافت مأمون را مى توان از يكديگر جدا كرد و براى هر يك از اين دو مرحله ويژگيهايى متمايز از ديگرى يافت، اما اگر به ويژگى عمومى اين دوران بنگريم، خواهيم ديد «هنگامى كه نوبت به امام هشتم عليه السّلام مى رسد... دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شيعه در همه جا گسترده اند و امكانات بسيار زياد است كه منتهى مى شود به مسأله ولايتعهدى . البته در دوران هارون، امام هشتم در نهايت تقيّه زندگى مى كردند. يعنى كوشش و تلاش را داشتند، حركت را داشتند، تماس را داشتند، منتهى با پوشش كامل... مثلاً دعبل خزاعى كه درباره امام هشتم در دوران ولايتعهدى آن طور حرف مى زند دفعتاً از زير سنگ بيرون نيامده بود. جامعه اى كه دعبل خزاعى مى پرورد يا ابراهيم بن عبّاس را كه جزو مدّاحان على بن موسى الرضاست، يا ديگران و ديگران را، اين جامعه بايستى در فرهنگ ارادت به خاندان پيغمبر سابقه داشته باشد. چنين نيست كه دفعتاً و بدون سابقه قبلى در مدينه و در خراسان و در رى و در مناطق گوناگون ولايتعهدى على بن موسى الرضا عليه السّلام را جشن بگيرند. اما قبلاً چنين سابقه اى نداشته باشد. آنچه در دوران على بن موسى الرضا عليه السّلام يعنى ولايتعهدى پيش آمد نشان دهنده اين است كه وضع علاقه مردم و جوشش محبّتهاى آنان نسبت به اهل بيت در دوران امام رضا عليه السّلام خيلى بالا بوده است. به هر حال بعد هم كه اختلاف امين و مأمون پيش آمد و جنگ و جدال بين خراسان و بغداد، پنج سال طول كشيد همه اينها موجب شد كه على بن موسى الرضا عليه السّلام بتوانند كار وسيعى بكنند كه اوج آن به مسأله ولايتعهدى منتهى شد.»(3)حقيقت آن است كه در اين دوران، بدى اوضاع ميان امين و مأمون به امام كمك كرد تا بار سنگين رسالت خويش را بر دوش كشد، بر تلاشهاى خود بيفزايد، و فعاليتهاى خود را دوچندان كند، چه در اين زمان زمينه آن فراهم گشت كه شيعيان با او تماس گيرند و از رهنمودهاى او بهره جويند، و همين امر در كنار برخوردار بودن امام از ويژگيهاى منحصر به فرد و رفتار آرمانى كه در پيش گرفته بود سرانجام به تحكيم پايگاه و گسترش نفوذ امام در سرزمينهاى مختلف حكومت اسلامى انجاميد. او خود يك بار زمانى كه درباره ولايتعهدى سخن مى گويد، به مأمون چنين اظهار مى دارد: «اين مسأله كه بدان وارد شده ام هيچ چيز بر آن نعمتى كه داشته ام نيفزوده است. من پيش از اين در مدينه بودم و از همان جا نامه ها و فرمانهايم در شرق و غرب اجرا مى شد و گاه نيز بر الاغ خود مى نشستم و از كوچه هاى مدينه مى گذشتم، در حالى كه در اين شهر عزيزتر از من كسى نبود.» در اين جا بسنده است سخن ابن مونسـدشمن امامـرا بياوريم كه به مأمون مى گويد: اى اميرمؤمنان، اين كه اكنون در كنار توست بتى است كه به جاى خدا پرستش مى شود.(4)در چنين شرايطى و پس از آن كه حضرت رضا عليه السّلام بعد از پدر مسئوليت رهبرى و امامت را به عهده گرفت در جهان اسلام به سير و گشت پرداخت و نخستين مسافرت را از مدينه به بصره آغاز فرمود، تا بتواند به طور مستقيم با پايگاههاى مردمى خود ديدار كند و درباره همه كارها به گفتگو بپردازد. عادت او چنين بود كه پيش از آن كه به منطقه اى حركت كند، نماينده اى به آن ديار گسيل مى داشت تا مردم را از ورود خويش آگاه كند تا وقتى وارد شهر مى شود مردم آماده استقبال و ديدار او باشند. سپس با گروههاى بسيار بزرگ مردم اجتماع برپا مى كرد و درباره امامت و رهبرى خود با آنان گفتگو مى فرمود. آنگاه از آنان مى خواست تا از او پرسش كنند تا پاسخ آنان را در زمينه هاى گوناگون معارف اسلامى بدهد. سپس مى خواست كه با دانشمندان علم كلام و اهل بحث و سخنگويان، همچنين با دانشمندان غيرمسلمان ملاقات كند تا در همه باب مناقشه به عمل آورند و با او به بحث و مناظره پردازند.پدران حضرت رضا عليه السّلام به همه اين فعاليتهاى آشكار مبادرت نمى كردند. آنان شخصاً به مسافرت نمى رفتند تا بتوانند مستقيم و آشكار با پايگاههاى مردمى خود تماس حاصل كنند. اما در دوران امام رضا عليه السّلام اين مسأله امرى طبيعى بود، چرا كه پايگاههاى مردمى بسيار شده و نفوذ مكتب امام على عليه السّلام از نظر روحى و فكرى و اجتماعى در دل مسلمانان كه با امام آگاهانه هميارى مى كردند افزايش يافته بود...پس از آن كه امام مسئوليت امامت را به عهده گرفت همه توانايى خود را در آن دوره، در توسعه دادن پايگاههاى مردمى خود صرف كرد اما رشد و گسترش آن پايگاهها و همدلى آنان با كار امام به اين معنى نبود كه او زمام كارها را به دست گرفته باشد. با وجود همه آن پيشرفتها و افزايش پايگاههاى مردمى ، امام بخوبى مى دانست و اوضاع و احوال اجتماعى نشان مى داد كه جنبش امام عليه السّلام در حدّى نيست كه حكومت را در دست گيرد، زيرا با پايگاههاى گسترده اى كه حضرت داشت، گرچه از او حمايت و پشتيبانى مى كردند، امّا نظير اين پايگاهها به اين درد نمى خورد كه پايه حكومت امام عليه السّلام گردد. چه، پيوند آن با امام پيوند فكرى پيچيده و عمومى بود و از قهرمانى عاطفى نشانى داشت. اين همان احساسهاى آتشين بود كه روزگارى پايه و اساسى بود كه بنى عبّاس بر آن تكيه كردند و براى رسيدن به حكومت بر امواج آن عواطف سوار شدند. اما طبيعت آن پايگاهها و مانندهاى آن به درد آن نمى خورد كه راه را براى حكومت او و در دست گرفتن قدرت سياسيش هموار سازد.از اين روى مى بيينم كه بيشتر قيامهايى كه مسلمانان و پيروان با اخلاص، با نظريه امام على عليه السّلام برپا كردند، در تناقضها و اختلافهاى داخلى نابود مى شد و يا غالباً انشعاب مى كردند و از يكديگر جدا مى شدند و احياناً با يكديگر در جنگ و ستيز بودند. علت اين امر بسى ساده بود. با اين توضيح كه همه پايگاهها از نظريه امامان آگاه نبودند و اوضاع اجتماعى و موضوعى را درك نمى كردند. بلكه قيامهايشان غالباً عاطفى و آتشين بود، نه آگاهانه و نضج يافته. پس طبيعتاً عواطف و احساسها نمى توانست بناى حقيقى اسلام قرار گيرد؛ چه، بناى حقيقى براساس آگاهى كامل از هدف استوار است.امام رضا عليه السّلام در اين مرحله خود را آماده آن مى كرد تا مهار حكومت را به دست گيرد، اما با شكلى كه او خود مطرح كرده بود و خود مى خواست نه در شكلى كه مأمون اراده مى كرد و در آن شكل ولايتعهدى را به او عرضه داشت و او آن را ردّ كرد و نخواست.(5)اين تصويرى است از دوران امام كه مى تواند در تفسير دو رخداد مهمّ يعنى مسأله ولايتعهدى و نيز مسأله پيشنهاد خلافت به امام از سوى مأمون ما را راهگشا باشد. به تعبيرى ديگر، مى توان گفت تنشهاى موجود در آن زمان هنوز باقيمانده هايى از طوفانى بود كه از چند دهه قبل عليه حكومت اموى و از سوى دو خاندان مهمّ علوى و عبّاسى برپا شده بود. در ميان چنين طوفانى بود كه قدرت طلبان خاندان عبّاسى بر اسبهاى لجام گسيخته خود مى نشستند و هرگونه كه مى خواستند به سوى هدف خودـو با اين ديدگاه كه هدف وسيله را توجيه مى كندـمى راندند و گاه هم در اين هياهو و در غياب ديده هاى مردم خنجرى هم از پشت به خاندان علوى مى زدند و پس از آن ميوه اى را كه در دست مجروح اين خاندان بود، به زور و به چنگال نيزه نيرنگ درمى ربودند.خاندان عبّاسى از سويى از نام «آل محمّد» سوءاستفاده مى كرد، چندان كه گاه به خاطر نزديكى طرز كار يا تبليغاتشان با آل على ، در مناطق دور از حجاز اين گونه وانمود مى كردند كه همان خط آل على هستند. حتّى لباس سياه بر تن مى كردند و مى گفتند: اين پوشش سياه لباس ماتم شهيدان كربلا و زيد و يحيى است، و عدّه اى حتّى از سرانشان، خيال مى كردند كه دارند براى آل على كار مى كنند.(6)از سويى ديگر نيز همين خلفاى خاندان عبّاسى از همان روزهاى نخست سلطه خود كاملاً ميزان نفوذ علويان را مى دانستند و از آن بيم داشتند.(7) سختگيريهايى كه از همان دوران آغازين حكومت عبّاسى عليه بنى الحسن به عمل آمد، گواهى بر اين ترس و وحشت عبّاسيان از اهل بيت و علاقه مردم به آنان است. گواهى ديگر آن كه آورده اند: منصور هنگامى كه به جنگ با محمّد بن عبدالله و برادرش ابراهيمـاز علويانـمشغول بود شبها را نمى خوابيد، حتى در همين زمان دو كنيز براى او آوردند كه آنها را ردّ كرد و گفت: «امروز روز زنان نيست و مرا با آنان كارى نه، تا آن زمان كه بدانم سر ابراهيم از آنِ من و يا سرِ من از آنِ ابراهيم مى شود. او در همين جنگها پنجاه روز جامه از تن نكند و از فزونى اندوه نمى توانست درست سخن خود را پى گيرد.»(8)اين نگرانى در دوران پس از منصور نيز ادامه يافت و نگرانى مهدى و هارون عبّاسى بيش از منصور بود، چندان كه در همين دوران امام كاظم عليه السّلام آن زندانهاى سخت خود را گذراند. پس از اين دو، نوبت به مأمون رسيد. در دوران مأمون مسأله دشوارتر و بزرگتر و مشكل آفرين تر بود. چه، شورشها و فتنه هاى فراوانى سرتاسر ولايتها و شهرهاى بزرگ اسلامى را دربرگرفته بود تا جايى كه مأمون نمى دانست چگونه آغاز كند و چه سان به حلّ مسأله بپردازد. او مى ديد و از اين رنج مى برد كه سرنوشتش و سرنوشت خلافتش در معرض تندبادهايى قرار گرفته كه از هر سو بر آن مى تازد.(9)مأمون در كنار اين ترس و نگرانى از هوشى سرشار، فهمى قوى ، درايتى بى سابقه، شجاعتى كم نظير و جدّيتى راهگشا بهره مند بود و اينها همه در كنار هم، او را بدان رهنمون گشت كه ابتكارى تازه بر روى صحنه آورد و امام هشتم را با تجربه اى بزرگ روياروى سازد و مسأله ولايتعهدى را پيش آورد، هر چند در اين زمينه نيز، تدبير امام عليه السّلام او را ناكام ساخت.
پی نوشت:
1 ـ اديب، عادل، پيشوايان ما، ترجمه اسدالله مبشرى، 2/221.
2 ـ اديب، عادل، پيشوايان ما، ترجمه اسدالله مبشرى 2/226 و 227.
3 ـ خامنه اى، على، عنصر مبارزه حاد سياسى در زندگانى ائمه، ص40.
4 ـ عاملى، جعفر مرتضى، الحياة السياسيه للإمام الرضا عليه السّلام، ص 142 و 143.
5 ـ اديب، عادل، پيشوايان ما، ترجمه اسدالله مبشرى، 2/228ـ230.
6 ـ خامنه اى، على، عنصر مبارزه حاد سياسى در زندگانى ائمه، ص 12 و 13.
7 ـ عاملى، جعفر مرتضى، الحياة السياسيه للإمام الرضا عليه السّلام، ص 65.
8 ـ عاملى، جعفر مرتضى، الحياة السياسيه للإمام الرضا عليه السّلام، ص67 و 68 به نقل از منابع.
9 ـ عاملى، جعفر مرتضى، الحياة السياسيه للإمام الرضا عليه السّلام، ص 72.

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

سیره عملی و اخلاقی

بى گمان ديده گشودن بر آفتاب كارى ناشدنى است، چونان كه پريدن در آسمان بلندشناخت خدايى مردان برخاسته از بوستان عترت، نه براى هر بال بشكسته اى شدنى ؛ چه آنان كه بر آفتاب ديده گشوده اند جز سايه مژگان خويش نديده و آنها كه در آن آسمان پريده اند جز شكسته بالى خويش را نيافته اند.با اين همه شايد بتوان ديده بر پرتويى از آفتاب كه بر زاويه اى تابيده است دوخت و در آن نشانها از حقيقت نور يافت كه نور، همه يك گوهر است.با چنين اعترافى به يكى از جنبه هاى پند آكنده حيات امام روى مى كنيم و دست كوتاه خويش را به درياى ناشناخته كرانه «خوى ستوده امام» فرو مى بريم تا مرواريدى چند برگيريم و فراروى گذاريم:

عبادت امام
براى آنان كه بودن را مفهومى جز بنده بودن ندانند، پرستش نه يك «تكليف»، بلكه معناى زندگى و راز جاودانگى است. در نگاه آنان خدا پرستيدن نه يك واجب است كه بايد از سر گذراند و برائت ذمّه حاصل كرد، بلكه شهد شيرينى است كه بايد چشيد و در آن روح بودن و ماندن را يافت.از اين روى ، اگر درباره خداپرستى اين گونه كسان كه امام پيشاپيش همه آنان است سخنى گفته شود سخن از «اندازه عبادت» نيست، بلكه سخن از «چگونگى » است. آنان بنده بودن را مايه افتخار، بندگى كردن را مايه سربلندى ، و سر فرود آوردن در برابر خواست آشكار و پنهان خداوند را اساس سرافرازى شمرند.اين معناى سخن هشتمين امام است كه گويد: «به بندگى خدا افتخار مى كنم».(1)همين حقيقت است كه بدخواهان او را ناخواسته بر آن مى دارد كه اعتراف كنند او پرستشگرترين همه زمينيان است (2)و در ميان همه فرزندان عبّاس و على عليه السّلام بافضيلت تر، پرهيزگارتر، ديندارتر و شايسته تر از او نديده اند.(3)در پرتو توجّه به چنين برداشتى از مفهوم عبادت در نظر امام است كه مى توان براى خواندن هزار ركعت نماز در شبانه روز، سجده هاى طولانى پس از نماز صبح، روزه هاى مكرّر، شب زنده داريهاى پر رمز و راز و همدمى هميشگى با قرآن تفسيرى شايسته يافت،يا به درك حقيقت اين سخن نايل آمد كه كسى درباره آن حضرت مى گويد: «به خداوند سوگند مردى نديدم كه بيش از او از خدا پروا كند، بيش از او در همه اوقات به ياد خدا باشد، و بيش از او از خدا بترسد».(4)گوينده اين سخن نه كسى از شاگردان او، بلكه فرستاده دستگاه خلافت؛ رجاء بن ابى ضحّاك است كه به عنوان گماشته مأمون به مدينه رفته است تا امام را زيرنظر گيرد و با خود به مرو برد. او در ادامه سخن خود مى گويد: «شب هنگام كه به بستر مى رفت بسيار قرآن تلاوت مى كرد، و چون بر آيه اى كه در آن يادى از بهشت يا دوزخ بود مى گذشت مى گريست و از خداوند بهشت مى خواست و از آتش به او پناه مى جست... چون ثلث آخر شب فرامى رسيد از بستر برمى خاست و به تسبيح و تحميد و تهليل و استغفار مى پرداخت. پس از آن مسواك مى كرد و سپس به نماز شب مى ايستاد. او نماز جعفر طيّار را چهار ركعت به جاى مى آورد و اين ركعتها را در شمار ركعتهاى نماز شب مى آورد». (5)امام براساس همين برداشت هماره با قرآن همدم بود و به گفته ابراهيم بن عباس حتى سخن او، پاسخهايى كه مى داد و مثلهايى كه مى آورد همه برگرفته از قرآن بود و كتاب الهى را هر سه روز يك بار ختم مى كرد.(6)او خود در اين باره فرمود: «اگر مى خواستم قرآن را در كمتر از سه روز ختم مى كردم. امّا من به هر آيه اى كه مى رسم در آن مى انديشم و در اين امر درنگ مى نمايم كه درباره چه و به چه هنگام نازل شده و بدين سبب است كه آن را در سه روز ختم مى كنم.»(7)هم بر اين اساس است كه امام هر برتريى را به تقوا مى داند و حتى به ديگران نيز حق مى دهد كه اگر بتوانند بيش از او از تقوا بهره مند شوند از او برتر باشند، چونان كه در پاسخ مردى كه سوگند ياد كرد او بهترين مردم است، فرمود: «اى مرد! سوگند مخور، برتر از من كسى است كه بيشتر تقواى خدا داشته و در برابر او فرمانبردارتر باشد. به خدا سوگند هنوز اين آيه نسخ نشده است كه برترين شما پرهيزگارترين شماست.»(8)همو در جايى ديگر نيز فرمود: «اى زيد، از خدا بترس كه آنچه بدان رسيده ايم تنها به كمك تقوا ميسّر شده است.»(9)او همين تقوا، خداترسى و فرمانبرى را معيار و نشان شيعه بودن نيز مى خواند و به يكى مى گويد: «هر كدام از پيروان ما كه خدا را فرمان نبرد از ما نيست، و تو اگر از خدا فرمانبرى از ما خاندان هستى ».(10)
زهد و ساده زيستن
روشن است آن كه با خدا چنين پيوندى جانمايه دارد ديگر دل در پى جز او نمى گذارد و جز اويى به ديده وى نيايد تا دلش از آن ياد كند. آن كه خدا را يافته و سراى لقاى او را مى شناسد سراى ناپايدار كنونى را جز باتلاقى نمى داند كه هر چه به درونش نزديكتر شوى رهايى از آن دشوارتر و مرگ و نيستى حتمى تر شود.چنين است كه امام دنيا را سرايى آكنده از شرّ و بدى مى شمرد و از شرّ آن به خداوند پناه مى برد و راه رهايى را «زهد و پارسايى » مى بيند و مى فرمايد: «به وسيله زهد و بى رغبتى به دنيا نجات از شرّ دنيا را مى جوييم».(11)محمّد بن عباد مى گويد: «رضا عليه السّلام در تابستان بر حصير و در زمستان بر پلاس مى نشست و جامه هاى خشن بر تن مى كرد و تنها هنگامى كه در جمع مردمان حضور مى يافت جامه رسمى مردمان مى پوشيد.»يك بار سفيان ثورى او را ديد كه جامه اى از خز بر تن كرده است. او را گفت: «اى پسر پيغمبر! چه خوب بود لباس پايينتر از اين مى پوشيدى !» فرمود: «دستت را پيش آر». پس دست او را به گريبان خود برد و او ديد كه در زير جامه بوريايى بيش نيست. آنگاه فرمود: «اى سفيان، آن جامه خز براى خلق و اين لباس ژنده براى حضرت حق است».(12)اباصلت هروى نيز درباره آن حضرت گويد: «او غذايى ساده و خوراكى اندك داشت».(13) امام حتى زمانى كه رسماً وليعهد خلافت بود از همان زهد و پارسايى و ساده زيستى جدايى نداشت.شكايتى كه يكى از كنيزان خانه از وضع رفاهى و معيشتى دارد گواه اين حقيقت است. آن كنيز كه زمانى در خانه مأمون، اندكى در خانه امام رضا عليه السّلام و پس از آن در خانه عبدالله بن عبّاس بوده است اين سه دوره را چنين ترسيم مى كند:«ما در سراى او (مأمون) در بهشتى از خوردنى و آشاميدنى و عطر و دينار بسيار بوديم پس از چندى مأمون مرا به رضا عليه السّلام بخشيد و چون به خانه او رفتم همه آن رفاه و خوشى را كه داشتم از دست دادم. در آن جا سرپرستى بر ما نظارت داشت كه ما را شب بيدار مى كرد و به نماز وامى داشت و اين از هر چيز براى ما سخت تر بود و من آرزو مى كردم از خانه او به جايى ديگر روم، تا آن كه مرا به عبدالله بن عبّاس بخشيد و چون به سراى او رفتم چنان بود كه گويا به بهشت درآمده ام».(14)
برخورد با مردم
امام عليه السّلام در برخورد با مردمان چهره راستين اسلام را ترسيم مى كرد، آن هم در عصرى كه جلال و شكوه پوشالين دستگاه خلافت از اين آيين، سيمايى ديگر ارائه مى داشت.نخستين نكته اين كه او ديگران را هم داراى ارزش انسانى مى دانست و از اين ديدگاه با آنان برخورد مى كرد. ابراهيم بن عبّاس مى گويد: «هيچ نشنيدم و نديدم كسى برتر از ابوالحسن رضا عليه السّلام باشد. بر هيچ كس به سخن خويش بى مهرى و ستم روانداشت، سخن هيچ كس را نبريد، هيچ نيازمندى را بى پاسخ نگذاشت، پاى خود در حضور هيچ كس دراز نكرد، در پيش هيچ كس لم نداد، هرگز غلامان و وابستگان خويش را ناسزا نگفت، به گاه خنده قهقهه نزد، بر سفره غلامان و وابستگان خود مى نشست، بسيار در پنهان صدقه مى داد و به ديگران كمك مى كرد.»(15)او حتى در برخورد با غلامان و خادمان هرگز حاضر نبود كرامت انسانى آنان را ناديده بگيرد و چيزى از حقوق آنان فرو گذارد. او حتّى در ريزترين نكته ها اين كرامت را پاس مى داشت.ياسر خادم آن حضرت مى گويد: امام رضا عليه السّلام به ما فرمود: «اگر بر بالاى سر شما ايستادم و در حال غذا خوردن بوديد بلند نشويد تا غذا خوردن را به پايان بريد». گاه يكى از ما را مى خواست و چون به او مى گفتند در حال غذا خوردن است مى فرمود: «بگذاريد تا غذايش را بخورد.»(16)او هيچ اندرز گونه اى را كه با اصل كرامت انسان ناسازگار باشد نمى پذيرفت و همچنان بسادگى و دورى از تكلّف در برخورد با ديگران ادامه مى داد.يكى از مردمان بلخ مى گويد: «در سفر امام به خراسان همراه او بودم. روزى سفره غذايى طلبيد و همه خدمتكاران و غلامان را بر سر آن سفره گرد آورد. گفتم: جانم به فدايت، خوب بود براى اينها سفره اى جداگانه مى گستردى ! امام فرمود: «خاموش! كه خدا يكى است، پدر و مادر در همه ما يكى است و پاداش هر كس نيز به كردارهاى اوست.» (17)او هرگز از برآوردن نياز ديگران روى برنتافت و چونان كه شيوه اين خاندان و سرشت امامان است گشاده دستى و بزرگوارى را به غايت مى رساند، و البته از آن پرهيز داشت كه در برابر دادن چيزى به ديگران و برآوردن كارى براى آنان كرامت انسانى را از ايشان بستاند.داستان آن مرد خراسانى مشهور است كه چون از در راه ماندگى خود سخن به ميان آورد و از امام كمكى خواست تا پس از رسيدن به شهر خود آن را از جانب ايشان صدقه دهد، به او فرمود تا بنشيند، و پس از آن كه اطرافيان رفتند به اندرون رفت و بى آن كه به آن خانه بازگردد دست از فراز در درآورد و مرد خراسانى را خواست و دويست دينار به او داد و فرمود: «اين دويست دينار را بگير و خرج راه كن و عوض آن از طرف من صدقه هم نده. بيرون برو كه نه من تو را ببينم و نه تو مرا». چون بيرون رفت يكى پرسيد: فدايت شوم، كرم و گشاده دستى شما بسيار است، اما چرا از آن مرد روى پوشانديد؟ فرمود: «از بيم آن كه مبادا خوارى حاجت خواستن را بدان سبب كه حاجت او برآورده ام در چهره اش ببينم. آيا نشنيدى سخن رسول خدا صلّى الله عليه و آله را كه فرمود: آن كه نيكى خود به مردم را بپوشاند كارش برابر هفتاد حج است.»(18)مردى چنين گشاده دست است كه چون يكى به او مى گويد: مرا به اندازه مردانگى خويش عطا ده، در پاسخ مى فرمايد: «اين در توانم نيست»، و آن گاه كه او مى گويد: مرا به اندازه مردانگى خودم عطا ده مى فرمايد: «اين شدنى است».(19)همين امام است كه چون تمام دارايى خود را در روز عرفه با تهيدستان قسمت مى كند و كسى مى گويد: چه زيان بزرگى كردى ! در پاسخ مى فرمايد: «اين زيان نيست، بلكه سود است. آنچه را به وسيله اش پاداش و بزرگوارى فراهم آورده اى زيان مدان».(20)امام با آن همه گشاده دستى ـكه به جاى خود رواستـهرگز اين صفت شايسته را برابرنهاده اسراف و تبذير و ريخت و پاش نمى داند و از كوچكترين كوتاهى در اين باره نمى گذرد، چونان كه به گفته خادم آن حضرت ياسر، روزى كه غلامان ميوه خورده و نيمخورده آنها را دور ريخته بودند برآشفته به آنان مى فرمايد: «سبحان الله! اگر از آن بى نيازيد كسانى هستند كه به آن نياز دارند؛ آن را به كسى بدهيد كه نيازمند است».(21)اين شخصيت متعادل است كه از سويى در برخورد با فروتران فروتنى مى كند و چون تنها مى شود فارغ از كارهاى رسمى و دولتى اطرافيان خود از كوچك و بزرگ را گرد مى آورد، با آنان سخن مى گويد، با آنان همدم مى شود، و حشمت از خويش فرومى نهد تا با او همدم شوند؛ و از سويى در برابر آن كه خود را در ظاهر پرشكوه خلافت آراسته است سربلند و سرافراز مى ايستد و چون از او مى شنود كه دوست دارد جامه خلافت را بر تن او كند در پاسخ مى فرمايد: «اگر خلافت از آن توست تو را حقّ آن نيست كه جامه اى را كه خدا بر تنت كرده است بر تن ديگران كنى و اگر خلافت از تو نيست روا نيست آنچه را از تو نباشد به من دهى ». امام در برابر او موضع خويش در برخورد با خويشتن و هم در برخورد با دنيا را چنين ترسيم مى كند:«به بندگى خدا افتخار مى كنم،... با بى رغبتى به دنيا، رهايى از شرّ دنيا را مى جويم،... با دامن دركشيدن از حرامها نايل آمدن به سودهاى حقيقى را اميدوارم،... و با فروتنى در اين سراى ، بلندى نزد خداوند را خواهانم».(22)
پی نوشت:
1 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبى طالب 4/362.
2 ـ اشاره به سخن مأمون خطاب به ابن أبى ضحّاك، ر.ك: عاملى، جعفر مرتضى، الحياة السياسيه للامام الرضا عليه السّلام، ص141؛ صدوق، عيون اخبار الرضا عليه السّلام 2/138.
3 ـ اشاره به سخنى ديگر از مأمون خطاب به عبّاسيان. ر.ك: الحياة السياسيه للامام الرضا عليه السّلام، ص141.
4 ـ مجلسى، بحارالانوار 49/93.
5 ـ مجلسى، بحارالانوار 49/93 و 94.
6 ـ صدوق، عيون اخبار الرضا عليه السّلام 2/180.
7 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب 4/360.
8 ـ صدوق، عيون اخبار الرضا عليه السّلام 2/236.
9 ـ صدوق، عيون اخبار الرضا عليه السّلام 2/235.
10 ـ صدوق، عيون اخبار الرضا عليه السّلام 2/183.
11 ـ صدوق، عيون اخبار الرضا عليه السّلام 2/129.
12 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب 4/360 و 361.
13 ـ صدوق، عيون اخبار الرضا عليه السّلام 2/136.
14 ـ صدوق، عيون اخبار الرضا عليه السّلام 2/179.
15 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب 4/360 و 361.
16 ـ مجلسى، بحارالانوار 49/102.
17 ـ مجلسى، بحارالانوار 49/101.
18 ـ كلينى، كافى 4/24.
19 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب 4/360.
20 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب 4/361.
21 ـ مجلسى، بحارالانوار 49/102.
22 ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب 4/363.