
شفاي سيد جعفر نامي در 281/1 1331
حاج سيد جعفربن ميرزا محمد عنبراني ميگويد كه من در روستاي عنبران كه تا شهر مشهد تقريباً 4 فرسخ است در فصل زمستان با آب سرد غسل كردم و بر اثر آن حال جنون در من پيدا شد، زبانم از حركت افتاد و هيچ نميتوانستم سخن بگويم تا 5 يا 6 ماه گذشت پس براي معالجه به مريضخانة انگليسي رفته اما از علاج مأيوس شدم و برگشتم.والدهام بيخبر من به حرم رضوي (ع) پناهنده شده بود و من هم بياطلاع او براي زيارت غسل كردم پس وارد ايوان مبارك شدم حالتي در خود يافتم كه نميتوانستم قدم بردارم يا خم شوم يا بنشينم ناگهان صدايي شنيدم كه بگويم بسم الله الرحمن الرحيم والدهام كجاست. خواستم بگويم نتوانستم بار دوم هم نتوانستم بار سوم فريادي بلند شد و همان جمله را تكرار كرد گويا آب سردي از فرق تا پايم ريخته شد فرياد زدم و گفتم. والدهام را ميان ايوان ديدم. گفت پشت پنجرة فولادي شفاي تو را از امام ضامن غريبان ميخواستم كه ناگهان صداي تو را شنيدم و دانستم كه امام رضا (ع) تو را شفا داده است.
کربلایی رضا
در روز هشتم جمادي الاول 1334 ق پاي خشكيدة مردي عافيت داده شد.کربلایی رضا می گوید: من از كربلا براي زيارت امام رضا راهي شدم تا رسيدم به ايوان كيف كه منزل اول از تهران به مشهد بود پس در آنجا مبتلا به تب لرز شدم و چون خوابيدم و بيدار شدم پاي چپ خود را خشكيده يافتم پس ناچار 2 ماه در آنجا توقف كردم شايد بهبودي حاصل شود اما نشد از علاج مأيوس شدم برخاستم با دو چوب كه زير بغل ميگرفتم به زيارت امام هشتم (ع) رفتم. در مشهد نزديك بيت امام به حمام رفتم غسل كردم و روانةصحن عتيق شدم. در كفشداري چوب زير بغلم لرزيد و افتاد ناليدم و عرض كردم اي امام رضا مرادم را بده آنگاه خود را بر زمين كشيدم تا به حرم مشرف شدم و گردن خود را با شال به ضريح بستم پس بي حال شدم و خوابم برد در خواب فهميدم كه كسي سه مرتبه دست به پاي خشكيدة من كشيد نگاه كردم سيد بزرگواري را ديدم كه نزد سر من ايستاده و گفت برخيز كربلايي رضا پايت را شفا دادم. از خواب بيدار شدم قدرت تكلم نداشتم صلوات فرستادم و ملتفت شدم كه پاي خشكيدهام شفا داده شده در حالي كه از هنگام ورود به حرم تا آن وقت تقريباً نيم ساعت گذشته بود. کربلایی رضا در روز هشتم جمادي الاول 1334 ق پاي خشكيدة مردي عافيت داده شد.کربلایی رضا می گوید: من از كربلا براي زيارت امام رضا راهي شدم تا رسيدم به ايوان كيف كه منزل اول از تهران به مشهد بود پس در آنجا مبتلا به تب لرز شدم و چون خوابيدم و بيدار شدم پاي چپ خود را خشكيده يافتم پس ناچار 2 ماه در آنجا توقف كردم شايد بهبودي حاصل شود اما نشد از علاج مأيوس شدم برخاستم با دو چوب كه زير بغل ميگرفتم به زيارت امام هشتم (ع) رفتم. در مشهد نزديك بيت امام به حمام رفتم غسل كردم و روانةصحن عتيق شدم. در كفشداري چوب زير بغلم لرزيد و افتاد ناليدم و عرض كردم اي امام رضا مرادم را بده آنگاه خود را بر زمين كشيدم تا به حرم مشرف شدم و گردن خود را با شال به ضريح بستم پس بي حال شدم و خوابم برد در خواب فهميدم كه كسي سه مرتبه دست به پاي خشكيدة من كشيد نگاه كردم سيد بزرگواري را ديدم كه نزد سر من ايستاده و گفت برخيز كربلايي رضا پايت را شفا دادم. از خواب بيدار شدم قدرت تكلم نداشتم صلوات فرستادم و ملتفت شدم كه پاي خشكيدهام شفا داده شده در حالي كه از هنگام ورود به حرم تا آن وقت تقريباً نيم ساعت گذشته بود.
رؤياي صادقانه
نويسنده: حميدرضا سهيلي
نام بيمار: سميه نوابي، 13 ساله
اهل تهران، رباط كريم شهريار
نوع بيماري: سياه شدن استخوان پا در اثر تصادف
تاريخ شفا: سوم بهمن ماه1372
همهاش تقصير خودم بود، بي احتياطي كردم و بدون توجه به تردد سريع اتومبيلها به وسط خيابان دويدم. صداي بوق ممتد و ترمز شديد اتومبيلي در گوشهايم پيچيد و تا به خود آمدم، ضربه شديدي به پا و كمرم خورد و نقش بر زمين شدم، ديگر هيچ چيز نفهميدم ...از خواب كه بيدار شدم، رؤيايم را براي پدر و مادر تعريف كردم، اما آن چه انديشه كردم دنباله آن را به خاطر نياوردم. پدر با محبت دستي بر سرم كشيد و گفت: ان شاءالله خير است، فقط صدقه يادت نره. و اسكناسي كف دستم گذاشت تا در راه مدرسه آن را در صندوق صدقات بيندازم. اما من آن قدر درگير به يادآوري نيمه دوم رؤيايم بود كه از صدقه فراموش كردم. ظهر وقتي از مدرسه برميگشتم، همين كه دست در جيب مانتويم كردم، اسكناس را يافتم و تصميم گرفتم آن را در اولين صندوق صدقاتي كه جلوي راهم بود بيندازم. همين طور كه اسكناس را ميان مشتم ميفشردم و نگاهم در پي يافتن صندوقي به اطراف ميچرخيد چشمم به گدايي افتاد كه سفرهاي پيش روي خود گسترانده بود و كودك خواب آلودهاش را كنار آن نشانده بود. خواستم پول را به او بدهم اما از قيافه كثيف و ظاهر خمارآلودهاش خوشم نيامد. به سرعت از كنارش گذشتم، در آن سوي خيابان چشمم به صندوقي افتاد و بي اختيار به سمت آن روان شدم، هنوز از نيمه خيابان نگذشته بودم كه صداي ممتد بوق با صداي گوشخراش ترمز شديد اتومبيلي درهم آميخت و من بي آنكه بتوانم عكس العملي از خود نشان بدهم، در پي ضربه شديدي كه به كمر و پايم اصابت كرد به گوشهاي پرتاب شدم و نقش بر زمين شدم. همه چيز شبيه به خوابي بود كه ديشب ديده بودم. وقتي به هوش آمدم، خود را در بيمارستان يافتم. پدر و مادرم با چشماني باراني و پف كرده بالاي سرم ايستاده بودند و محزون نگاهم ميكردند. مادر همچنان اشك ميريخت و پدر همين كه ديد به هوش آمدهام با خوشحالي بيرون دويد و با فرياد دكتر را صدا زد. لبخند كمرنگي بر چهره خيس مادر نشست، اشكهايش را پاك كرد خم شد و پيشانيام را بوسيد.شنيدم كه دكتر خطاب به پدرم گفت: بايد از كمر و پايش عكسبرداري كنيم. و شنيدم كه پدر ناليد: هر كاري ميدونيد لازمه انجام بديد. يك هفته بود كه در بيمارستان بستري بودم و هنوز نتوانسته بودم پايم را روي زمين بگذارم. مرا بر برانكاردي نشاندند و به اتاقي ديگر بردند، از پا و كمرم چندين عكس گرفتند. دكتر، عكسها را كه ديد تأكيد كرد كه استخوان پايم سياه شده است. پدر نااميدانه التماس ميكرد: آقاي دكتر دستم به دامنتان، يه كاري بكنيد، شما را به خدا دخترم را نجات بديد. دكتر اظهار اميدواري كرد كه شايد بتواند جلوي پيشرفت سياهي استخوان پايم را بگيرد ولي من احساس ميكردم كه درد روز به روز در وجودم بيشتر ريشه ميدواند. ديگر نااميد شده بودم، ادامه زندگاني برايم ناممكن شه بود، دلم ميخواست بميرم و از اين همه غصه و درد راحت شوم، اما مادر، اميدواريام ميداد و برايم دعا ميكرد. هر روز تعدادي از بچهاي همكلاسي به عيادتم ميآمدند مرا كه در آن حال و وضعيت ميديدند، به زحمت اشكهايشان را از من پنهان ميكردند. سعي ميكردند لبخند بزنند، اما من ميدانستم كه در پس آن لبخند مصنوعي دنياي از دلسوزي و غم نهفته است. دكترها از هيچ تلاشي دريغ نكردند و با استفاده از همه تخصصشان توانستند از پيشرفت سياهي استخوان پايم جلوگيري نمايند. اما من بعد از مرخص شدن از بيمارستان هنوز هم نميتوانستم پايم را روي زمين بگذارم. با كمك عصا قدم برميداشتم، و پاي راستم را روي زمين ميكشيدم، به زحمت ميتوانستم چند قدمي راه بروم، پدر اميدوار بود كه به تدريج بهبودي يابم و بتوانم به طور طبيعي راه بروم، اما اين اميد در دل من شكوفه يأس زده بود. پس از گذشت چند ماه، هيچ تغييري در نحوه راه رفتن من به وجود نيامده بود و معاينه هر ماهه دكترها نيز اين نااميدي را بيشتر ميكرد. ميدانستم كه كار از كار گذشته است و ديگر هيچ اميدي به بهبودي نيست و من بايد تا آخرعمر افليج و از كار افتاده بمانم. در آخرين مراجعه به دكتر، اين حس درونيام، به طور يقين از زبان دكتر شنيده شد كه خطاب به پدرم گفت:متأسفانه اميدي نيست، يعني از دست ما كاري ساخته نيست، پاي دخترتان قدرتشو از دست داده به طور كلي سياه و خشك شده است. پدر را ديدم كه شكست، خم خورد و به پاي دكتر افتاد: چاره چيه آقاي دكتر؟ يك راهي نشون بدين. دكتر كنار پدر نشست و با يأس گفت: متأسفانه هيچ ... هيچ راهي وجود ندارد. بغض پدرم تركيد، دكتر او را به آغوش گرفت و دلدارياش داد: به خدا توكل كن پدر، به خدا.پدر حال ديگري پيدا كرده بود. آن روز پس از آن كه از مطب دكتر بيرون آمديم، حتي يك كلام حرف هم نزد، تا خانه سكوت بود و اشك ميريخت. من حالش را خوب ميفهميدم، ميدانستم كه به عاقبت زندگي دختري ميانديشد كه يك عمر وبال گردنش خواهد بود. به خانه كه رسيديم، قرآني برداشت و رو به روي تختم نشست، چشمانش را براي لحظهاي روي هم گذاشت و زير لب دعايي زمزمه كرد، بعد صفحهاي از قرآن را گشود و آيهاي را با صداي بلند تلاوت كرد. دانستم كه استخاره براي چه؟ چيزي نپرسيدم به صورتش خيره شدم كه با تلاوت قرآن هر لحظه گشادهتر و بشاشر ميشد. قرآن را بست، نگاه خندانش را به روي من دوخت و گفت: فردا حركت ميكنيم خودتو آماده كن. پرسيدم: كجا؟خيلي محكم گفت: پيش طبيب واقعي، ميريم تا شفايت را بگيريم. قرآن را دوباره گشود و ادامه داد: ببين، استخاره كردم، اين آيه آمد و شروع به تلاوت كرد. «افمن زيّن له سوء عمله فراداه حسنا فانّ الله يضّل من يشاء و يهدي من يشا و فلا تذهب نفسك عليهم حسرات انّ الله عليم بما يصنعون.» (سوره فاطر آيه 7) گفتم: من كه نميفهمم، شما راجع به چي حرف ميزنين؟خنديد، خم شد پيشانيام را بوسيد و گفت: ميبرمت مشهد، اونجا كه رسيديم همه چيز را خواهي فهميد. تا آن موقع مشهد را نديده بودم، اما همين كه وارد حرم شدم و نگاهم بر گنبد و بارگاه امام (ع) افتاد بياختيار گريهام گرفت، آن حريم برايم آشنا ميآمد گويي قبلا اين مكان مقدس را ديده بودم و زيارت كرده بودم. اما كي؟ بياد نميآوردم. از كنار كبوتران حرم كه ميگذشتيم، به ياد آوردم روزي را كه براي كبوتران دانه ريخته بودم، اما كدوم روز؟ نميدانستم. پاك گيج شده بودم. بي آن كه به مشهد آمده باشم، تمامي حرم و صحنها را ميشناختم، وقي پدر مرا در كنار پنجره فولاد نشاند و مرا دخيل بست، احساس كردم تصوير زندهاي را دوباره به تماشا نشستهام. خداي من چه و صحنها را ميشناختم، وقتي پدر مرا در كنار پنجره فولاد نشاند و مرا دخيل بست، احساس كردم تصوير زندهاي را دوباره به تماشا نشستهام. خداي من چه اتفاقي افتاده بود؟ چشمانم را روي هم گذاشتم و سعي كردم تا بياد آورم چيزي به خاطرم نميآمد، همان طور كه در انديشه دست يافتن به جواب اين معما غرق بودم، يك باره نوري را ديدم كه در برابر نگاهم ظهور پيدا كرده، بعد كتابي سبز برابر با چشمانم گشوده شد، به آن خيره شدم، قرآن بود، با رنگي سبز برابر با چشمانم گشوده شد، به آن خيره شدم، قرآن بود، با رنگي سبز و خطوطي سفيد و نوراني، صدايي از ميان اوراق قرآن شنيده شد كه اين آيات را تلاوت ميكرد: سبح اسم ربك الاعلي. الذي خلق فسوي. والذي قدر فهدي. والذي اخرج المرعي. فجعله غثاء احوي. سنقرئك فال تنسي. (آيه 1 الي 7 سوره علي) بلافاصله چشمانم را باز كردم، پدر در كنارم نبود طناب پايم را كه از شبكه پنجره فولاد باز شده بود دوباره به ضريح گره زدم تكيه به ديوار دادم چشمانم را روي هم گذاشتم، دوباره همان كتاب برابر با نگاه بستهام ورق خورد، نور سبزش در نگاهم تابيد و من تصوير مردي نوراني را ديدم كه لابلاي صفحات كتاب به رويم لبخند ميزد. سلام كرم مهربانانه جوابم داد و پرسيد: چرا طنابي را كه گشوده بوديم بستي؟بي آنكه سؤالش را پاسخي داده باشم، دست نورانياش را پيش آورد و طناب را از پايم گشود سراسيمه چشم باز كردم و به طنابي كه از پايم باز شده بود خيره شدم، انبوه جمعيتي گرد مرا گرفته بود و همه با چشماني شگفت زده به من خيره شده بودند. صداي صلوات جمعيت در فضا پيچيد. نگاهم را بر روي چهرهها ساييدم، همه آشنا بودند، گويي آنها را در جايي ديده بودم، بياد آوردم، تصاوير شبيه به خوابي بود كه آن شب، قبل از وقوع حادثه ديده بودم، آن نيمه خوابي كه فراموش كرده بودم. حالا همه خوابم تعبير شده بود. ساعت حرم چار بار نواخت و من بر دستان مردمي كه دورم را گرفته بودند به آسمان رفتم. آخرين ستاره شب در نگاهم چشمك ميزد و نقاره خانه در شادي من نواختن را آغاز كرده بود.
آواز آسماني عشق
نويسنده حميدرضا سهيلي
نام بيمار: عبدالحسين محمدي
اهل: قائن – روسته كلاته بالا
نوع بيماري: فلج بدن بر اثر تركش خمپاره در جبهه هاي جنگ
جانباز 70 درصدتاريخ شفا: اسفند 1365
ميآيي با هزاران هزار ستاره، با هزاران خورشيد لبخند. ميآيي، با رخساري متبرك از غبار پاك جبهه و پدر شتابان به استقبال تو ميآيي. مادر آغوش پر از گل محبت خويش را به سويت ميگشايد تا ترا گرم در آغوش بگيرد و دوباره زنده شود، طراوت بگيرد، جوان شود و هرم نفس گرمت را حس كند. ميآيي و شادي را به همراه ميآوري، شور و شوق و شعف و شادماني را، اما خود شاد نيستي. گويي دلت اينجا نيست، روحت اينجا نيست. آمدهاي، اما دلت را جا گذاشتهاي، روحت را با خود همراه نياوردهاي، تنهايي. آدم بي دل تنهاست، نيامده هوس رجعت دارد. شوق سفر ميل پركشيدن و رفتن. ذوق به سوي دل شتافتن، به دلدار رسيدن. و تو ميروي، بي تأمل، به دنبال دل راهي ميشوي. دلت آنجاست، و آنجا؟ ... ميدان عشق است، ميدان ميثاق با خدا، تو دل به خدا دادهاي و حاليا خدا ترا ميخواند، با آواز آسماني عشق ترا ميخواند. گريه بدرقه راهت ميشود، پدر اشك به راهت ميافشاند، مادر دشل را سوغات سفر تو ميسازد. تو ميروي و دو دل عاشق را نيز همراه خود ميبري، و آن دو در غم فراق تو وا ميمانند به انتظار، ديده به راه آمدن دگر باره تو. ميآيي باز؟به جبهه ميرسي، به خاكي پاك، خاكريز لبريز از عشق، دلت دوباره جوان ميشود، حتي لحظهاي هم نميآسايي. تا ميرسي، عزم رفتن به خط مقدم داري. ميداني كه دلت را آنجا نهادهاي، به دنبال دلت هستي. دلت در پشت خاكريزهاي خط مقدم مانه است، در نزد ياران همدلت ياران همراهت. شب با ستارگان پيش ميراني، ماه همراه و همسفر با تو تا دل سنگرهاي سياه دشمن ميآيي، دشمن چونان تاريكي ميماند كه از نور حضورتان در گريز است. صبح ميدمد. صبح سپيد، صبح صادق، و تو در مييابي كه دل سياه دشمن را شكافتهاي و كيلومترها راه پيشروي كردهاي. حالا دشمن قصد آن دارد كه بر دل سپيدتان رعب اندازد. حمله ميكند، ميخواهد سنگرهاي به روشني نشسته از حضور پرنورتان را با حضور تاريك خود به سياهي كشاند. اما شما دل قرص و محكم داريد، مثل گامهايتان، استوار، پابرجا، ايستاده و ستبر، حتي گاهي هم باز پس نمينشينيد قرص ميجنگيد، دلاورانه، شجاعانه و دشمن را از آهنگ شوماش مأيوس ميكنيد. دشمن آخرين تلاشش را ميكند، مثل بردار آويخته شدهاي كه بياثر دست و پا ميزند. سنگرهايتان را به توپ ميبندد، خمپاره مياندازد، شليك ميكند، راكت مياندازد و از اين همه، تنها تركشي كوچك تقدس مييابد تا در بدن تو جاي گيرد و فريادت را برآورد. بيهوش بر زمين ميافتي. همدلان ترا به آغوش ميكشند و به پشت جبهه ميكشانند، اما توي بيدل را طاقت فراق خود نيست، كه ميماني. مرهمي بر زخمت مينشيند و حالت بهبود مييابد. اين را نميخواستهاي اما تقدير تو چنين خواسته است، سرنوشت براي تو اين گونه رقم خورده است. دوباره دل را بر ميداري و راهي ميشوي، راهي ديار عشق، به دليابي دلدار و چه خوب كام دل ميستاني از يار. نشئه ديدار يار دوباره خمار زندگي ميشوي. زنده ميماني. دست چين نميشوي، گلچين نميشوي و چشم كه ميگشايي، نوري شديد و تند به استقبال نگاهت ميرود. دريغ ميخوري كه از مرز كاميابي دل بازگشتهاي بي وصال يار. حتي تكاني نميتواني، بدنت فلج شده است، خدا در امتحان ديگري را به رويت گشوده است. خشنودي، ميداني كه امتحان خاص بندگان خالص خداست پس شكر ميكني: سپاس خداي را كه مرا لايق اين امتحان يافته است. از بيمارستان كه به منزل بر ميگردي، گريه و غم به استقبالت ميآيد، گريه مادر دلت را ميشكند، غم پدر سينهات را ميسوزاند و تو چه چارهاي داري جز صبوري كه اين نيز تقدير خداوندي است. دلت را قرص ميكني و پدر و مادر را به صبوري ميخواني. اما خود نيز ميداني كه صبوري ممكن نيست. دلت هنوز در طپش خاكريز و رمل و سنگر و حمله و لقاءالله است، آرزو داري دوباره روي پاي خود بايستي و با گامهاي خودت به جبهه بازگردي و تا شهادت و رسيدن به خدا ماندگار ديار عشق شوي. اما تو اسير شدهاي اسير چرخ و عصا. اسير بيحركتي و جماد و تو اين را نميخواستهاي. پرواز را آرزو داشتي. پركشيدن، بالا رفتن، عروج و به خدا رسيدن را. آن روز، ياران باز ميآمدند، از سفر عشق، با بالهاي زخمي و در خون نشسته، تو دلت سخت گرفته بود. هواي گريه داشتي، هواي فرياد زدن، ضجّه كشيدن و از ته دل خدا را صدا زدن. بر ويلچرت نشسته بودي و به زيارت امام هشتم (ع) ميرفتي، پدر نيز همراه تو ميآمد. وقتي كه مسافران كربلا را آوردند، تو خيلي دلت ميخواست بتواني روي پاهاي خودت بايستي و شانه زير تابوت آن يار از سفر آمده بدهي. دلت ميخواست در گوش تابوتش نجواي «التماس دعا» بخواني. آن روز دلت شكست، اشكت را مرهم درد خويش ساختي و نجوايت را به گوش باد سپردي. نگاهت همراه با يادت پر گرفت و رفت تا آن سوي خاكريزها. نسيمي شرجي ميوزيد و بر صورتت شلاق سيلي مينواخت، عطش بدجوري به جانت افتاده بود و بر لبهايت نشسته بود. آب طلب ميكردي، اما آب نبود، خيسي خون را با ولع بلعيدي و سعي كردي از جاي برخيزي اما توان حركت نداشتي نگاهت را كنجكاو به اطراف دوانيدي. در آن دورها، آن جا كه زمين و آسمان سينه به سينه هم ساييده بود، سايهاي ايستاده بود و نگاهت ميكرد. صدايش كردي، پيش آمد و رو به رو با نگاهت ايستاد. غريوي از شادي كشيدي و او را به نام خواندي: مسعود ...به رويت خنديد و خندهاش چه خورشيدي بود. آمد، كنار تو نشست و دست زير شانه زخميات داد، ترا از جا كند و بر دوش خود نهاد. تو از درد فريادي كشيدي و از هوش رفتي. وقتي كه به هوش آمدي باز او را بالاي سر خود ديدي. هنوز ستاره لبخندي بر لبهايش نشسته بود و تو چقدر وابسته اين ستاره بودي. حالا هم او آمده است، بال گشوده بر فراز دستهاي عاشق به پرواز آمده است و تو چه دل شكسته و زار، پروازش را به نگاهت ميكشي و چه پر سوز ميگريي. زير لب زمزمهاي را ميآغازي: يار همراه بي ما چرا پرواز ؟ مسعود بر دستها ميرود تا آستان امام هشتم (ع) و تو به شتاب خودت را همراهش ميسازي و در داخل حرم، در كنار او جاي ميگيري و براي لحظهاي فرصت گفتگو با او را پيدا ميكني. وه چه لحظه دل انگيزي است، نجواي عاشقانه شهيدي زنده با شهيدي به خدا رسيده. برايش از غم فراق ميگويي. از درد جدايي، از تنهايي و صبوري و از او ميخواهي كه شفاعت ترا نزد امام همام (ع) بكند تا امام نظر عنايتي كند و شافي تو بشود نزد خدا. آن قدر ميگويي و ميگريي كه از هوش ميروي. حالا در خلسهاي فرو رفتهاي كه برايت عجيب مينمايد، خلسهاس است بس روحاني، صدايي آسماني ترا ميخواند، صدايي آبي، رؤيايي، و تو نوري را مشاهده ميكني كه به وي تو ميآيد و در برابر نگاهت ميايستد، تو مثل پرندهاي سبكبال به سويش بال ميگشايي، اوج ميگيري و سر بر شانه نورانياش ميگذاري تا نجواي دل را زير گوشش زمزمه كني. صداي آسماني او را ميشنوي:برخيزنميتوانم. برخيز، تو ميتوانيمن فلج هستم آقا. حالا نيستي پسرم، تو مورد عنايت قرار گرفتي، برخيز.برميخيزي، شهيدان را ميبيني كه در نگاهت شاد ميخندند و مسعود را نظاره ميكني كه هزاران هزار ستاره لبخند بر لب دارد. صداي نقارهخانه ترا به خود ميخواند، نگاهت را كه ميگشايي خود را تنها در كنار ضريح حرم امام مييابي. شهيدان رفتهاند و تو روي پاهاي خودت ايستادهاي و دستها را بر ضريح حرم حلقه بستهاي. پدر ناباور اشك ميريزد و سجده شكر به جاي ميآورد. لباسهايت تكه تكه ميشود، هزار تكه ميشود و نقاره خانه همچنان شادي ترا آواز ميدهد، شهيدان در اوج آسمان به تو لبخند ميزنند.
عطر افشاني ملائك
نويسنده: م . عليان نژادي
نام شفا يافته: ماه شيرين – اهل پاكستان
نوع بيماري: ضربه مغزي
شب، پرده سياه خود را روي تاقديس روز كشيده، و غبارش را همه جا پاشيده بود. اتوبوس، جاده آسفالت را ميشكافت، و نور چراغهايش مثل خنجري در دل شب فرو ميرفت؛ در آن دور دستها، چراغهاي شهر سوسو ميزد. مسافران، به شوق زيارت دوست، پاي در راه نهاده بودند، يكي دعا ميخواند و ديگري ذكر ميگفت. دختر جوان به صندلي تكيه داده و نگاهش را به دور دستها سپرده بود. گرچه بيش از شانزده بهار از عمرش نميگذشت ولي از نشاط و شور حال جواني كمتر اثري در او ديده ميشد. چند سال بود كه تحرك و شادابي براي او معناي خودش را از دست داده و بيماري مثل خوره به جانش افتاده بود و نيروي جوانياش را به تحليل ميبرد. پدر و مادر، كه سالها چون شمع در غم فرزند دلبندشان ميسوختند، حالا خسته از آن همه طبابتهاي بينتيجه، بار سفر بسته و ميآمدند تا خاضعانه در خانه بزرگواري را بكوبند كه دست رد به سينه كسي نميزند. فاطمه نگاهي به ماه شيرين كرد و گفت: دخترم گرمته؟ پاسخ مادر، سكوت بود. سكوتي كه پنج سال، آتش به جان او زده بود. مادر پنجره را باز كرد. نسيم، صورت دختر را نوازش داد. حرم را، هالهاي از معنويت فرا گرفته بود و دلباختگان جذب آن گشته و عاشقانه گردش جمع شده بودند تا امامشان را زيارت كنند. وقتي كه غلام محمد و خانوادهاش وارد حرم شدند، شوق زيارت بيش از پيش در دلشان ريشه دواند، حس كردند اين زيارت با زيارتهاي چند روز گذشته فرق ميكند، اما ترس از اين كه فكرشان در غالب يك رؤيا باقي بماند، لحظهاي آرامشان نميگذاشت. مرد، صندلي چرخدار را به جلو ميراند، بر روي آن جسم معلول ماه شيرين قرار داشت؛ هر كس او را ميديد، تأثر و تألم در چهرهاش موج ميزد. زن با بغض و اضطراب گفت: ميگم اگه آقا جواب رد بهمون بده، كجا بريم؟ مرد آهي كشيد و گفت: توكل به خدا كن زن، اميدوار باش. آستان قدرس از طرف امام ما رو دعوت كرده و حتما آقا ميخوان مرادمون رو بدن. قلب مرد به شدت ميتپيد و رنگ به چهره نداشت، گرچه اين كلامها را براي آرامش و اميدواري همسرش ميگفت، ولي در دلش غوغايي بود، او محكم دستههاي صندلي چرخ دار را در دست فشرد با اين عمل سعي داشت به اضطرابي كه از لرزش دستانش مشهود بود غلبه كند و آن را به اختيار خود درآورد. داخل صحن مملو از زواري بود كه وجود سراسر از عشقشان تشنه زيارت بود، فاطمه به سوي پنجره فولاد رفت و انگشتانش را به مشبكهاي عشق سپرد گره نياز را لمس كرد و غرق در اشك خالصانه زمزمه كرد: آقا، يه ماهه دل از وطن بريديم و بهت پناه آورديم، خواهش ميكنم بچمونو شفا بده خواهش ميكنم ... ناله او در ميان همهمه ساير زوار گم شد، همه دستي سبز يافته بودند كه قادر بود گره از دشوارترين كارها بگشايد. مرد نگاه زلالش را از ميان پلكهاي مرطوبش، به گنبد طلا دوخت. گنبد در دل سيا شب درخشش خيره كنندهاي داشت او متوسل به هشتمين اختر آسمان امامت و ولايت شد و با دلي شكسته به درگاه خدا التماس كرد و طلب حاجت نمود، به طرف فرزندش كه پشت پنجره فولاد به خواب رفته بود راهي شد و كنار او چمباتمه زد، همسر محمد براي زيارت به داخل حرم رفته بود. مرد، سرش را بر روي دستانش گذارد و به گذشتهاي نه چندان دور انديشيد: درست پنج سال قبل بود كه ماه شيرين همراه با ساير بچهها به مدرسه ميرفت. در راه همچون بچه آهويي تيز پا ميدويد و مسير خانه به مدرسه و بالعكس را ميپيمود، هنگامي كه از مدرسه باز ميگشت، با سخنان شيرين كودكانه خود به تن خسته از تلاش روزانه والدينش جاني دوباره ميبخشيد. آنها زندگي خوب و سعادتمندي داشتند و به رغم بيبضاعتيشان از مستمندان دستگيري و دلجويي ميكردند. وقتي آنها قسمتي از اندك البسه و غذايي كه داشتند را ميبخشيدند و خود در مضيقه به سر ميبردند غلام محمد ميگفت: تو نيكي ميكن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز. روزها از پي هم ميگذشت، و ميرفت كه غنچه زندگي محمد و فاطمه، تبديل به گل زيبايي شود تا فضاي خانه را معطر به حضور خود كند، كه ناگهان بر اثر حادثهاي كه در راه مدرسه براي دختر پيش آمد، باعث ضربه مغزي و در نتيجه بر هم خوردن تعادل فكري و از بين رفتن قدرت تكلم ماه شيرين شد. از آن روز، ديگر شادي و خنده براي خانواده غلام محمد معنا نداشت و رنج بيماري ماه شيرين از يك سو و ضعف مالي آنان از سوي ديگر، اعضاي خانواده را رنج ميداد؛ تا اينكه پس از نااميد شدن از درمان، با ارسال درخواستي نيازشان را به سوي آستان نور و اميد مرقد مطهر حضرت رضا (ع) آوردند و پس از دريافت دعوتنامه با هزينه امام راهي شدند، در ايران، آستان مقدس امام رضا (ع) براي آنان مسكن و ساير نيازها را تأمين كرده و پس از گذشت يك ماه كه متوسل به امام هشتم شدهاند، تا به حال نتيجه نگرفته و قرار است فردا رهسپار وطن خود شوند، اما اگر دست خالي برگردند در پاسخ انتظارات دوست و آشنا چه بگويند؟ دكترهاي ايران نظر اطباي پاكستان را تاييد كردند و همه رأي به صعب العلاج بودن بيماري ماه شيرين دادند. فقط ميتوانست معجزهاي او را نجات دهد تا دوباره با پرتو افشانيثاش محفل خانواده را روشن كند و شادي را به آنها بازگرداند. پدر با سينهاي پردرد، قلبي شكسته و دلي گرفته، در خلوت خود، اشك ميريخت و از آقا ياري ميجست. مادر كه تازه از زيارت بازگشته بود، بر زمين نشست، آرام سر دختر را بر زانو نهاد و با گوشه شال سرش، عرق را از روي گونههاي دختر زدود و عاجزانه از امام خواست تا سلامتي را به فرزندش باز گرداند. كمي آن سوتر تعدادي از زائران، دعاي توسل ميخواندند. فاطمه، از صميم قلب با آنان همراهي ميكرد اشك ميريخت و با مولا راز دل ميگفت. كشتي شكسته فاطمه غرق در درياي بيكران معشوق بود. ماه شيرين از خواب بيدار شد، چشم گشود، برق شادي در نگاهش ميدرخشيد، خواست حرفي بزند اما زبانش او را ياري نميكرد، با تلاش زياد توانست فريادهاي پياپي رضاجان سر دهد. شاخه اميد، به يكباره به شكوفه نشست، فريادهايش سرشار از شادي شد، نگاهها متوجه او گشت، مادر از هوش رفت و پدر از شادماني در پوست خود نميگنجيد. اشك، به صورتها دويد. فضا آكنده از عطر ملائك شد. گويي در تمام صحن و سرا، سجادههاي عبوديت گسترده شد و نسترنها در قيام خود بر مشبكهاي پنجره فولاد پيچيدند و سر به آسمان عشق ساييدند. جمعيت گرد آنان حلقه زد، ماه شيرين و والدينش، جبهه بر آستان رضوي ساييدند و سر به سجده شكر نهادند. گويي اعجاز عشق شكل گرفت. آسمان آبي به رنگ عشق شد و كبوتران در جشن آب و آينه و عشق پر و بال زنان در پهنه آسمان رها گشتند. خانواده غلام محمد كه راضي نشده بودند اميد نيازمندي كه در خانهشان را ميكوبد، نااميد بكنند و سعي بر آن داشتند به سنت اهل بيت (ع) كه همانا دستگيري از مستمندان است، عمل كرده و با انجام اين كار، موجب ترويج فرهنگ احسان شوند؛ وقتي كه دست نياز آنها در خانه امام را ميكوبيدند، پاداش نيكوكاريشان را گرفتند. و بدين سان، ثمره آن همه خيرخواهي، انسان دوستي و محبت غلام محمد و فاطمه در شفا يافتن فرزندشان متجلي شد. السلام عليك يا علي بن موسي الرضا (ع).
طواف كعبه
دل نويسنده: م . عليان نژادي
نام شفا يافته: هاجر اسكندريان
اهل: نوده چناران
نوع بيماري: سكته
تاريخ شفا: 25/9/1375
چشمهايش به گودي نشسته و صورت رنگ پريدهاش را هالهاي از غم گرفته بود و نياز در چهرهاش موج ميزد. با كمك خواهرش سعي داشت خود را به داخل حرم برساند، با خستگي زياد، پاهايش را كه ديگر رمقي نداشت، به دنبال خود ميكشيد، اعضاي محزون خانواده، او را همراهي ميكردند. پدر لباس سياه به تن داشت؛ با چشماني گريان به دختر نوجوان خود مينگريست و انديشه اين كه چگونه طوفان حوادث نهالي را كه پانزده بهار بيشتر نديده بود، اين چنين درهم شكسته، قلبش را ميفشرد. هاجر با ديدن ضريح مطهر حضرت رضا (ع) احساس كرد مرغ محبوس جانش، ميخواهد با بالهاي لرزان به پرواز درآيد تا پرپر زنان، كعبه دل را طواف كند و انعكاس آن را در ميان دل شكسته آيينههايي كه بري از غبار ريب و ريا، ضريح مطهر را در آغوش گرفتهاند، نظارهگر باشد. نگين چشمانش پر از اشك شد، رشته حاجات خود را به ضريح گره زد، دلش ميخواست با زبان جسم خاكياش هم با امام سخن بگويد اما قادر به تكلم نبود. از صميم قلب آرزو كرد كه خدا همه بيماران را شفا بدهد. پلكهايش را روي هم گذاشت. قطرات اشك از گوشه چشمانش سر خورد. همه چيز از دو ماه پيش شروع شد. هنگامي كه طبل مرگ، فراق مادر را به صدا درآورد و طومار زندگي او را در هم پيچيد، نور اميد در دل اهل خانه خاموش شد؛ اين اتفاق ناگوار بر روي همه افراد خانواده تأثير گذاشت، اما سختترين ضربه را هاجر ديد. درست هفتمين روزي بود كه مادر به جمع رفتگان پيوسته و سينه سرد قبرستان پذيراي جسم بي روح او شده بود. نور كم خورشيد، با هجوم ابرهاي سياع به كلي محو شده بود گويي آسمان هم در غم از دست دادن مادر با آنان ابراز همدردي ميكرد سكوت حزن انگيز گورستان را ضجه فرزندان درهم شكست، دستان هاجر مادر را جست و خاكهاي باران خوردهاي كه مادر عزيزش را در بر گرفته بود مشت كرد و بر سر ميريخت. سپس با سرانگشتاني لرزان گريبان ميدريد. كاروان اشكي كه از چشمانش سرازير بود مزار مادر را نشانه ميرفت ناگهان، زمين و زمان از حركت باز ايستاد و دختر از خود بي خود شد و با فريادي كه از عمق دل شكستهاش بر ميخاست مادر را صدا زد و مدهوش بر زمين غلتيد و نقش زمين شد، گويي كوه غمي كه بر دوش داشت در يك آن جسم رنجور و نحيفش را خرد كرد و درهم كوبيد. وقتي به هوش آمد قسمتي از بدنش ديگر تحركي نداشت و قادر به تكلم نيز نبود، آرزو كرد اي كاش همه اين اتفاقات يك خواب باشد و باز دستان پر مهر و محبت مادر گونههايش را نوازش دهد و با صدايي ملايم و دلنشين بگويد: «هاجر، دخترم ! بلند شو چقدر ميخوابي؟» و بار ديگر بر لبان دختر لبخندي شيرين نقش بندد و گلهاي اميدش را با مهر لطيف مادر، شكوفال و شاداب كند اما افسوس كه او بايد اين واقعيت تلخ را تحمل كند و در حسرت نوازشهاي مادر باقي بماند. نگاه هاجر روي چشمان مملو از غم و اشك پدر كه از دور ناظر او بود، افتاد. پيرمرد زمزمه ميكرد: »يا امام غريب اگه بچمو شفا بدي همه عمر نوكريت رو ميكنم ميشه يه مرتبه ديگه دخترم حرف بزنه و راه به؟ ميشه بازم وقتي از سر كار بر ميگردم در رو برام باز كنه و بگه بابا خسته نباشين؟ بعد مث گذشته برايم يه استكان چاي بياره و تعارف بكنه، بخورين تا خستگيتون در بره» سراسر وجود او نياز شده بود. هاجر كه پي به عمق درد پيرمرد برده بود دلش به تنهايي او سوخت پدر ميبايست از يك طرف غم فراق مادر را به دوش بگيرد، و از طرفي با فرزندانش ابراز همدردي كند. اثر ضربههاي تازيانهاي كه توسط اين غصه عظيم بر روي صورتش نقش بسته بود، دختر را بيشتر عذاب ميداد. ميخواست فرياد بزند: پدر دوستت دارم. اما افسوس كه هرچه بيشتر سعي ميكرد صحبت كند، كمتر نتيجه ميگرفت.با آن كه رنج مادر و بيماري به قدري بر او غلبه كرده بود كه بهار زندگياش تبديل به خزان شده بود اما قادر نبود كه لطمهاي به او وارد آورد. دختر با شبنمهاي اشك، گل اميد را آراست و آن قدر گريست تا خواب بر او چيره شد. خواهر كه تازه از موج جمعيت جدا شده و مشغول قرائت زيارتنامه بود نگاهي به چهره هاجر انداخت در كنارش نشست و سر او را به زانو نهاد و آرام قطره اشك را از گوشه چشمانش زدود نفسش را پر صدا از سينه بيرون داد و ناليد: «اشهد انّك تشهد مقامي و تسمع كلامي و تردّ سلامي و انت هي عند ربك مرزوق». او چندين و چند بار اين جمله را تكرار كرد. بعد پلكهايش را روي هم گذاشت با اين كار سعي داشت پردهاي بين ظاهر و باطن بكشد و معني كلام را از عمق جان درك كند. يا امام رضا (ع) شما حرفاي منو ميشنوي جواب سلامم رو ميدي، اما چرا من نميتونم پاسخت رو بشنوم؟ بعد از كمي تفكر به اين نتيجه ميرسيد كه علت اين امر، ميتواند حجابي باشد كه اعمالش بين او و امامش فاصله ايجاد كرده است. هالهاي از نور همه جا را روشن كرد گويي در رواقها چشمه چشمه نور جوشيده است و در كانون آن آقايي سبز پوش با محاسني سفيد ديده ميشد. به هاجر الهام شد كه لحظه استجابت و گشوده شدن گره نياز است پس بايد التماس كند. با عجز گفت: آقا شفام بده. پاسخ شنيد: شفا گرفتي. دلش لرزيد. هراسان از جا برخاست. دستش را به سوي گردن برد و رشته نياز را لمس كرد طناب را در دست گرفت و به طرف خود كشيد. ريسمان از پنجره به زمني افتاد راستي او شفا يافته بود با هيجان اطراف را نگريست حس كرد ميتواند سخن بگويد. نميدانست چه بگويد با فريادي كه از آن عشق ميباريد گفت: السلام عليك يا علي بن موسي الرضا (ع).خواهر كه از شدت هيجان ميلرزيد پياپي تكرار ميكرد خدايا شكر امام رضا (ع) متشكرم. اشك شوق چشمها را پر كرد ساير زوار به حال هاجر غبطه ميخوردند. صداي صلوات و يا امام رضا (ع) خرم آقا را پر كرد. ملائم دامن دامن گل بر سر زوار ميريختند، فضا آكنده از عطر و بوي محمدي شد.
اي نبض سبز رويش
نويسنده: سكينه آور زماني
نام شفا يافته: محسن مؤمني داديجاني
سال تولد: 1359
نوع بيماري: روماتيسم حاد قلبي
شماره پرونده پزشكي در بيمارستان قلب شهيد رجائي تهران 202586.ديدگان منتظر و خستهام بر در درگاه آه، لحظههاي نااميدي را مرور ميكرد. تكراري در ترانه تنهاييام بودم. شيشه ترك برداشته قلبم، منقلب بود از روزنههاي نامتعادل و عليل دريچه آئورت و ديگر دريچهاي كه نبض سبز رويش جوانيام را مختل ميكرد.تپشهاي نامنظمي، منظومه هستيام را سرگردان در سرگشتگي بين ماندن و رفتن كرده بود. چند سال است كه ثانيهها را در انزواي بيمارگونهام، دور ميزنم و خسته از مداواي بينتيجه داوران دارويي هستم. سكوت سنگين و سهمگيني سايبان سعادتم را پوشانده است. ناگهان، درخشش نوري به چشمه چشمانم جلا ميبخشد و كبوتر دل در هواي كعبه مستضعفان پر ميگشايد و نام متبرك آقا (ع) در زيباييهاي ضمير نقش ميبندد. در اين هنگام دستهاي نيازم را به سوي بارگاه كرامت ايشان، گشودم و مرغك بشكسته بال آرزو را به اميد التيام در بيكران آسمان الطاف او، رها كردم و چه زيبا دانه از خوان او برچيده و مژده زيستن را گرفتم او كه هميشه آشناي سجاده من است و آسمان سبز سعادم و سبحه دعاي عبادتم.با تمامي پريشاني در حال كه ذكر دعايم صلوات آقا امام زمان (عج) بود، به خواب رفتم كه با شنيدن آوايي ملكوتي ديدگانم گشوده شد. فريده دختر سيدجواداز جا پريم بله بله آه حتما پدر را خواب ميديدم. نه چشمانم را بيشتر گشودم و سرم را بلند، آقايي را در لباس روحانيت ديدم كه در رداي امامت همچون آفتابي ميدرخشيد و شالي بر گردن، كه در گوشه شال نام مطلاي علي بن موسي الرضا (ع)ميدرخشيد. خداي من خوابم يا بيدار؟ نميدانم سراسيمه و آشفته با تضرع، دست به دامن آقا شدم و گفتم: آقا ! محسن؟ايشان با عطوفت فرمودند: براي همين موضوع آمدهام. فردا صبح ساعت 7 پيش دكتر ميروي و ...نگران و مشوش به خود آمدم چند لحظه به دور نگريستم و زماني گذشته نزديك را طي كردم به خاطر آوردم كه نامهاي پر از التماس دعا به پيشگاه مبارك مقام معظم رهبري (حضرت آيت الله خامنهاي) فرستاده بودم كه ايشان دعاي استجابت محسنم را از آقا علي بن موسي الرضا (ع) را بگيرند؛ و بعد از بيست روز از طرف ايشان بستهاي پستي ارسال شد كه محتوي دو جلد كلام الله مجيد و غبار متبركه و دو بسته نبات بود. تمام لحظههاي تاريكي را به اميد طلوع طالع دويدم و خود را به دكتر ... رساندم ... گفتم آقا را ديشب خواب ديدم. فرمودند هديهاي براي شما از طرف آستان قدس رضوي فرستادهام و سفرتان هم بخير باشد. و دستهايتان پرقوت، در اين كار حكتي حكيمانه است دكتر همين. سپس يك جلد كلام الله مجيد اهدايي و مقداري غبار مترك و بستهاي نبات سفارشي را به ايشان رساندم و دكتر برنامه مسافرتش را تاييد كرده و هدايا را پس از بوسيدن بر ديده نهاد و دستور داد:محسن را كه از سال 64 در واقع در سن 5 سالگي دچار روماتيسم قلبي حاد بود سريعا بستري كنند و در كوتاهترين فرصت پسرم را كه بارها تخت درمان قرار گرفته و معالجه نميشد راهي اتاق سرنوشت كردند و بعد از انتظار در مكث ثانيهها و باراني شدن آسمان دلم در رحمت مشيت الهي گشوده شد و با عنايت حضرت دوست و كرامت امام آبي آيينهها محسن بهبودي حاصل كرد از دكتر تشكر كردم، ايشان گفتند من وسيلهاي بيش نيستم، هر چه هست اوست و كرامت معصوميتش و حكمتي كه امام (ع) در خواب اسم بردند اين است كه من دكتر آستان قدس رضوي هستم و اگر پسر شما چند روز ديرتر مورد عمل قرار ميگرفت، قسمتي از بدنش فلج و يا احيانا قلبش بزرگ ميشد و كاري از ما ساخته نبود. دانستم در اين برهه از درماندگي تنها اوست كه متجلي بر دلهاي شكسته ميشود و جرعه شفا مينوشاند.
نويسنده: حميدرضا سهيلي
شفا يافته: امير (هوشنگ) طاهري
اهل: مشهد – مقيم تهران
نوع بيماري: سكته، فلج بدن
تاريخ شفا: 11/10/1371
پدر، از اتاق بيرون دويد و فرياد كشيد:
نور، نور... يه نور سبز.
در حياط، همه جمع بودند. خان دايي به پشتي تكيه زده بود و قليان ميكشيد مادر بزرگ كنار سماور نشسته بود و چاي ميريخت، بچههاي دور حياط ميدويدند و بازي ميكردند. رضا باغچهها را آب ميداد. مادر كنار حياط اجاقي زده بود و آش نذري ميپخت. فاطمه به كودكش شير ميداد. از صداي فرياد پدر، همه متحير، خشكشان زد مادر فريادي كشيد و از هوش رفت، فاطمه كودكش را رها كرد و به سوي مادر دويد كودك ونگ زد، مادر بزرگ او را بغل زد و لي لي كرد كودك آرام شد و به روي مادر بزرگ خنديد. رضا شيلنگ آب را در باغچه رها كرد و به طرف پدر دويد خان دايي قليانش را كناري گذاشت و متعجب به پدر خيره شد. مادر بزرگ كودك را روي تخت خواباند و سجده شكر به جا آورد. شانههايش ميلرزيد، وقتي سر از سجده برداشت چشمانش باراني و خيس شده بود مادر به هوش آمد، فاطمه او را بلند كرد و تكيهاش را به ديوار داد، پدر همچنان مبهوت ايستاده بود و به جمع، خيره نگاه ميكرد، مادر خطاب به فاطمه گفت:شنيدي فاطمه؟ او حرف زد، پدرت حرف زد. فاطمه، سر تكان داد و گفت:ها، مادر شنيدم. نگاهش را به سمت پدر چرخاند و گفت:تو حرف زدي پدر ! حرف زدي !رضا پدر را در آغوش گرفت و فرياد زد: باورم نميشه پدر. تو نه تنها حرف زدي، كه رو پاهاي خودت ايستادي با پاهاي خودت راه رفتي. خان دايي كه تا آن زمان ساكت نشسته بود، تكيهاش را از پشتي كند، از جا برخاست، پدر را به آغوش كشيد. او را بوسيد و گفت:اين معجزس، معجزه. فاطمه زير بغلهاي مادر را گرفت، او را از جا بلند كرد و كمك كرد تا روي تخت كنار مادر بزرگ بنشيند. بچهها دور پدر را گرفتند. پدر يكي يكي آنها را بغل كرد و بوسيد. بعد به طرف مادر بزرگ كه همچنان ساكت نشسته بود و ميگريست، آمد و كنار او نشست. مادر بزرگ دستهايش را به آسمان بلند نمود و دعا كرد. پدر دستهاي او را گرفت، بوسيد و گفت:هر چي هس، از دعاي خير مادره، دعاي مادر؛ رد خور نداره. مادر بزرگ دوباره به سجده رفت و گريست، بعد برخاست، فرزندش را به آغوش گرفت، بوسيد و گفت:وقتي شنيدم دكترا جوابت كردن، به حرم رفتم و به جاي تو زيارت به جا آوردم و از آقا شفاي تورو طلب كردم. دلم شكست و گريستم، اون قدر كه همون جا از هوش رفتم، امام رو ديدم كه به سويم آمدن. از من پرسيدن چرا امير به ديدن ما نميياد؟ گفتم امير اين جا نيس آقا از مشهد رفته. ده ساله كه مقيم تهران شده. آقا گفتن به او بگو بياد، درگاه ما درگاه نااميدي نيس. از خواب بيدار شدم. موضوع را به هيچ كس نگفتم، فقط به رضا زنگ زدم و از او خواستم تا ترا به مشهد بياره، به زيارت آقا، امام غريب. پدر گريست و گفت: آه ... چقدر بيوفا بودم من. بعد براي مادر بزرگ تعريف كرد:به نماز ايستاده بودم كه سرم گيج رفت، خانه دور سرم چرخيد. همه چيز جلو چشام تيره و تار شد. به زمين افتادم و ديگه چيزي نفهميدم، وقتي به هوش آمدم دكتري بالاي سرم بود، شنيدم كه ميگفت:احتمال گسترش درد و از كار افتادن قواي حسي بدن هست. اين نوعي سكته خطرناكه. بهتره قبل از بروز اتفاقات بعدي و خداي نكرده خطرات جدي و احتمالي، او رو به بيمارستان منتقل كنين، تا تحت عمل جراحي قرار بگيره. رضا جلو آمد، كنار مادر بزرگ نشست و گفت:من به دكتر قول دادم. مقدمات كار رو فراهم كردم، اما وقتي موضوع رو با پدر در ميون گذاشم، دو پاش رو تو يه كفش كرد كه الا و بلا به بيمارستان نميام. از ما اصرار بود و از پدر انكار، كه ميگفت: تو خونه بميرم، بهتره از تخت بيمارستان، چند روز بعد كم كم حالش بهتر و ما هم خاطرمون جمع شد كه حتما تشخيص دكتر اشتباه بوده، مادر دنباله حرف رضا را گرفت و گفت: اما تشخيص اشتباه نبود، يك هفته بعد، دوباره سرگيجه و درد به سراغش آمد و اين بار خيلي زود او رو از پا انداخت. زبونش قفل شد، بدنش به كلي فلج گرديد، گلويش آن قدر ورم كرد كه نفس كشيدن هم برايش مشكل شد. پدر نگاهش را از روي مادر بزرگ به روي مادر چرخاند با گوشه آستين اشك از چشمان خيسش پاك كرد و گفت:تو خيلي زحمت كشيدي زهرا. مادر گفت:تو درد ميكشيدي امير. من طاقت رنج كشيدن تو رو نداشتم. پدر گفت:تو بيشتر از من رنج كشيدي مثل يك بچه تر و خشكم كردي. مادر سرش را پاييين گرفت، نگاهش را به گل قاليچه زير پايش انداخت و آرام زمزمه كرد:من فقط وظيفهام رو انجام دادم. پدر گفت:تو بيمارستان مدام بالا سرم بودي و پرستاريم كردي.مادر گفت:تو نميتونستي نفس بكشي، خرناسه ميكشيدي، با گريه به دكترا التماس كردم. گفتند: براي تنفس بهتر، بايدگلويش سوراخ بشه و گرنه با مسدود شدن كامل مجاري تنفسي، مرگش حتمي يه. اما من قبول نكردم، هر چه اصرار كردن نپذيرفتم. بعد مادر زندگ زد و گفت خواب ديده كه تو رو به مشهد ببريم، چون اين جا هم طبيبي هس. وقتي شنيدم، گريهام گرفت، چه طور من كه سالها مجاور آقا بودم، طبيب حقيقي رو از ياد برده بودم. خان دايي كه ساكت به پشتي تكيه زده و در فكر فرو رفته بود، سكوتش را شكست و پرسيد:اون نور چه بود؟ نوري رو كه ديدي، تعريف كن. يك نور سبز بود، وارد اتاق شد، به اطراف گلاب ميپاشيد و پيش ميآمد. همه اتاق را بوي گلاب پر كرده بود به سوي من آمد، به روي من هم گلاب پاشيد، صدايي شنيدم كه گفت: برخيز، همه نگرانتن. گفتم: نميتونم، دستم رو گرفت، من رو به روي تخت نشوند. به صورتش خيره شدم جز نوز چيزي نديدم دوباره صداش رو شنيدم كه گفت: برخيز همه منتظرتن. برخاستم، خداي من ! خواب ميديدم. از نور خبري نبود. اما اتاق پر از بوي خوش گلاب بود. با تحير دستي به گلوم كشيدم، هيچ ورمي نداشت. پاهام رو تكون دادم، سالم بودن، با ناباوري از جا برخاستم، رو پاهاي خودم ايستاده بودم، بعد حيران، به بيرون دويدم با پاهايي كه مدتها چون چوبي خشك بودن و فرياد ميكشيدم با زباني كه ماهها قفل شده بود. خان دايي گفت:معجزس.مادر گفت: - معجزه دل شكسته مادر بزرگ. معجزه دل شكسته مادر بزرگ. پدر دست مادر بزرگ را بوسيد و گفت:قربون دل شكستهات، مادر.مادر بزرگ فقط گريست، لبهايش تكان خورد، اما چيزي نگفت، خان دايي گفت:دل شكسته محاله كه پاسخ نگيره، آقاي جواب دلهاي شكسته رو خيلي زود ميده.بعد تعريف كرد:خدا بيامرزه پدرم رو، او ميگفت كه در زمان سلطنت نادر، مرد نابينايي براش شفاي جشمانش به زيارت امام رضا (ع) ميياد. مدتها در حرم امام دخيل ميشينه اما شفا پيدا نميكننه، يه روز كه نادر به قصد زيارت به حرم ميياد، اونو ميبيه و ميپرسه:چرا اين جا نشستي؟ مرد ميگويد: - دخيل نشستم.دخيل؟ دخيل كي؟ براي چي؟ - دخيل امام، براي شفاي چشمام. نادر تأملي ميكند، بعد از مرد كور ميپرسد: - آيا منو ميشناسي؟ مرد ميگويد: - چگونه بشناسمت كه از بينايي محرومم؟نادر ميگويد: - من نادر شاه افشارم، دارم به زيارت مشرف ميشم. اگر تا بر گردم شفاي چشمات رو نگرفته باشي، من جونت رو خواهم گرفت. اين را ميگويد و وارد حرم ميشود. پيرمرد بيچاره بر خاك ميافتد و زار ميزند، ساعتي بعد كه نادر از زيارت برميگردد، مرد را شفا يافته و بينا مييابد، ميپرسد:چگونه شفا يافتي مرد؟ - ميگويد: با دل شكسته. نادر ميگويد: دل شكسته؟آري، پس از تهديد تو، دلم شكست و امام پاسخ دل شكسته را خيلي زود ميده، در اين مدت كه اين جا دخيل نشسته بودم فقط يك چيز كم داشتم، اون هم دل شكسته بود. خان دايي قصه را كه تمام كرد، دوباره بر پشتي تكيه زد و به مادر بزرگ گفت: - با دل شكستهات براي ما هم دعا كن خواهر. پدر كنار حوض نشست و مشغول وضو گرفتن شد؛ در حالي كه هنز رايحه خوش گلاب در فضاي خانه جاري بود
نام شفا يافته: زهرا منصوري
ساكن: خرمآباد تنكابن
نوع بيماري: فلج تمام بدن
تاريخ شفا: 13 مرداد 1366
نه كار يك روز و دو روز است، و نه يك ماه و دو ماه، و نه حتي يك سال و دو سال. صحبت يك عمر است. يعني ميشود انتظار داشت كه او يك عمر اين وضعيت را تحمل كند و دم برنياورد؟نه توقع بزرگي است، من نبايستي چنين انتظاري از او داشته باشم، او هنوز جوان است و همسري سالم و خوب ميخواهد. زني كه وقتي او از كار روزانهاش بر ميگردد، تمام اتاقها را تميز كرده باشد، چاي دم كرده و ناهارش آماده باشد وقتي در زد، به استقبالش برود و با خوشرويي در به رويش بگشايد. برايش چا بريزد و تا او چايش را بنوشد، سفره را انداخته و بساط ناهار را مهيا كرده باشد و هنگامي كه شوهر از او ميپرسد:ناهار چي داريم؟ زن به رويش لبخند بزند و بگويد: همون غذايي رو كه دوس داري و شوهر دو دستش را محكم به هم بكوبد و با خوشحالي بگويد: آفرين به همسر خوب و باوفايم. اما حالا چي؟با كدام پا، همراهش بشوم؟ با كدام دست، هميارش باشم؟ با كدام كلام، همزبانش گردم؟با كدام ...؟!نه من نبايد از وي متوقع باشم كه به پايم بماند تا پير شود. آخر تا كي تحمل خواهد كرد؟ يك سال؟ ده سال ... بالاخره خسته خواهد شد و م بايد قبل از آن تكليفم را با او روشن كنم. بايد حرف دلم را برايش بگويم. او نبايد به درد من بسوزد خرد شود و بميرد. من نبايد انتظار داشته باشم كه او يك عمر تر و خشكم كند، اين سو و آن سويم ببرد، زندگياش را به پايم تباه كند و من حتي زبان تشكر از او را هم نداشته باشم. بايد از او بخواهم رهايم كند، طلاقم بدهد و هودش را از زير بار مسؤوليت من خلاص كند. من به او خواهم گفت همين امروز، وقتي از اداره برگردد. همه حرفهايم را به او خواهم زد. اما با كدام زبان؟ من كه تكه گوشتي بيش نيستم، به هيچ تكان و حركت، بي هيچ ثمر و اثر. نه حتي دستي كه بنويسم. تنها، بار سنگيني هستم كه بر دوش او آويزان و بس ... بيچاره شوهرم. چرا بايد درد لاعلاج مرا تحمل كند؟ چرا بايد به پاي من بسوزد و ذوب شود؟ آه چگونه برايش بگويم؟ چطور آگاهش سازم كه ديگر نميخوام باري بر دوشش باشم؟ آه، اگر زبان ميداشتم ...! همه چيز به يكباره اتفاق افتاد. عباس در تراس خانه نشسته بود و انوار غروب را به چشم ميكشيد كه ناگهان دردي به پهلو راستم خزيد تنم به رعشه افتاد و بياختيار جيغ كشيدم، عباس به سرعت به سويم دويد، و من شنيدم كه فرياد زد:... يا امام رضا ...بعد تنها تصويري از چهره نگران او ديدم كه به سويم خم شد و دستان مردانهاش مرا از زمين بلند كرد. وقتي به هوش آمدم در بيمارستان بودم. خواستم برخيزم، اما گويي مرا به تخت دوخته بودند. عباس با همان چره نگران و آشفته جلو دويد و تا مرا به هوش ديدي فرياد زد: خانم پرستار ... خانم پرستار ... به هوش آمد. پرستاري به درون آمد و دنبال او پدر و مادر پيرم با چشماني پر از گريه. خواستم سلام كنم، ولي زبانم در دهانم قفل شده بود. تنها گريه بود كه به كمكم آمد و اشك، مرحم درد و رنجم شد. گريستم. شوهرم دستان بيرمق و بي حسم را درون دستانش گرفت و آرام همراه من گريست و بعد گفت: غصه نخور ! خوب ميشي. و من هم همين تصور را داشتم، هرگز به باورم نميآمد كه فلج شده باشم و ديگر هيچ وقت قادر به حرف زدن و تكان خوردن نباشم. روزها گذشت، و من نه توان حركت يافتم و نه قدرت كلام. از بيمارستان مرخصم كردند، به خانه آمدم، بي آنكه تغييري در حالتم حاصل شده باشد. همان گونه لس و بيحس و بيزبان. همه دورم را گرفتند. پدر، مادر، برادرها، خواهرها و همه قوم و خويشها. مادر يكريز ميگريست. چشمه اشكش هنوز خشك نشده بود. مدام از امام، طلب حاجت داشت، حاجتش شفاي من بود، بيچاره مادر، نميدانست كه دخترش مرده است، مردهاي كه فقط نف ميكشد، اي كاش آن را هم نميكشيد. كم كم دور و برم خالي شد. برادرها و خواهرها رفتند، قوم و خويشها طلب شفا كردند و مرا به خدا واگذاشتند. پدرم رفت و تنها مادرم بود كه هنوز بر بالينم ميگريست. بيچاره مادرم تا كي ميتوانست تحمل كند؟ تا كي ميتوانست بر بالينم بگريد؟ آيا ميتوانست همه زندگي خودش را رها كند و به من بپردازد؟ نه، نه او ميتوانست و نه من چنين انتظاري از او داشتم. چند روز بعد شوهرم ضمن تشكر از او خواهش كرد تنهايمان بگذارد و مادر كه ميرفت هنوز ميگريست.بازم ميام دخترم هر روز بهت سر ميزنم.تنها كه شديم، عباس كنار نشست، نگاهش را به نگاهم دوخت و آرام زمزمه كرد: معالجت ميكنم. زهرا؛ حتي اگه شده همه زندگيمو خرجت كنم. با تنها سرمايهام با نگاه از او تشكر كردم و با اشاره عكسي را كه در اوايل ازدواجمان در مشهد گرفته بوديم نشانش دادم. ميخواستم به اين وسيله به او بفهمانم كه مرا به زيارت آقا ببرد تا شفايم را از آن حضرت تمنا كنم. نگاهش را از من به عكس برگرداند و من بستري اشك را در خانه چشمانش ديدم. باريكهاي از آن بر شيار صورتش راه گرفت و در سياهي ريش انبوهش گم شد و من صدايش را شنيدم كه از زمزمه به دعا برخاست. يا اباالحسن، يا علي ابن موسي الرضا، يابن رسول ا... يا سيدنا و مولانا، انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك اله ا... و قدمناك بين يدي حاجاتنا. يا وجيها عند ا... اشفع لنا عند ا ...من نيز با او، در دل، هم دعا شدم، و توسل به حضرت جستم. صداي چرخش كليد در قفل تفكراتم را شكست در، بر پاشنه چرخيد و عباس ميان دو لنگه آن هويدا شد. تبسمي به صورتش نشست و آرام گفت: فردا عازميم. ان شاءا... كه دست خالي برنميگرديم. بعد بليتي از جيبش درآورد و جلوي صورتم گرفت و گفت:به هر زحمتي بود بليت مشهد رو گرفتم. از اداره هم دوازده روز مرخصي گرفتم؛ دو روز براي رفت و برگشت، ده روز هم قصد زيارت آقا، خوبه؟ با سر جواب مثبت دادم و با اشك ديده از او تشكر كردم. باران اشك چشمانم را پر كرد، و تصوير عباس در امواج نگاهم گم شد زيرا جز با زبان اشك و نگاه، نميتوانستم با او حرف بزنم. در نگاهم، پرواز كبوتران حرم است، و بر گوشهايم نجوايي عاشقانه و دردمند. عباس دخيل بسته و خود به حاجتمندي به حرم رفته است. تشنهام، عطش به جانم افتاده و داغ آن بر لبهايم و من عاجزم از واگويي نياز. نگاهم را به اطراف ميسايم. آن سوتر، سقاخانه، رو به رو با نگاهم، ايستاده است، پايدار و لب تشنگان، عطش به آب گوارايش ميسپارندو سير كام دور ميشوند. آه اگر ميتوانستم و بر پاهايم تواني بود. تا آن سو، ميدويدم و ظرف سقاخانه را لبالب آب ميكرد، يك نفس سر ميكشيدم و عطشم را به سردي گوارايش ميسپردم. بعد ظرفها را يكايك پر از آب ميكردم و به هر دخيل بسته عاجزي كه ياراي حركتش نبود آب ميدادم. اما افسوس ... افسوس كه خود نيز حلقهاي از همان سلسلهام. در كنار سقاخانه، نگاهم به روي آقايي ميايستد كه گويي با اشاره با من سخن ميگويد. اما چه ميگويد؟ نميدانم، راه دور است من از اشارهاش چيزي نميفهمم. نزديكتر ميآيد. حالا با وضوح او را ميبينم. چهرهاش متبسم و نوراني است. شالي سبز بر شانه انداخته و كاسهاي در دست دارد. كاسهاي لبالب آب، آن را به سوي من دراز ميكند و لبانش به آرامي تكان ميخورد. آب ...دستهايم را به سويش دراز ميكنم. او فاصله دارد و دست من كوتاه، تبسمي بر لبانش مينشيند صدايش به گوشم ميرسد كه ميگويد: برخيز! آب را براي تو آوردهام بگير. و من بر ميخيزم به طرفلش ميروم رو به رويش ميايستم و آب را از دستش گرفته با عجله و لاجرعه سر ميكشم و سيراب ميگويم: سلام بر حسين شهيد.به رويم لبخند ميزند و دور ميشود و من يكباره در خود خيره و مات ميمانم كه ايستادهام. بر روي پاهاي خودم و باز زبانم كه تكان نميخورد سخن ميگويم: يا امام رضا ...فرياد ميكشم و به سوي حرمش ميدوم. او را پيدا نميكنم. بر ميگردم. عباس را ميبينم كه از حرم بيرون آمده و نگران به جاي خالي من در كنار پنجره فولاد خيره مانده است. كبوتران حرم از فراز گنبد امام بال ميگيرند و در آبي بيكران آسمان، رها ميشوند. من نيز بسان آنها، بال گرفته و پرواز ميكنم. سبكبال و رها. نقاره خانه همنوا با سرور من به صدا در ميآيد ... و شادي بيپايان مرا به گوش همگان ميرساند.
نام شفا يافته: فاطمه موسوي
اهل: كرج
نوع بيماري: عفونت شديد حنجره
تاريخ شفا: مهرماه 1368
نميدانم براي شما اين سؤال پيش آمده است يا نه؛ بعضي وقتها، رنجها و غمها، در جسم و جان انسان، آن چنان نفوذ ميكند، كه انگار جدايي از آن، ممكن نيست و آدم ميماند كه با چه كسي راز و نياز كند. صميميترين افراد، چند دقيقهاي به صحبتهايمان گوش ميدهند، و بعد انگار هيچ ... گاه ما نميتوانيم تمام رازهايمان را به همه كس بگوييم؛ اين جاست كه انسان، دست انسان، دست به دامن خدا ميشود و يا انبيا و اوليا، صلوات الله عليهم اجمعين را به كمك ميطلبد. بلكه روزها، ميتواني درد دل كني، بيلحظهاي تأمل. ساعتها، ميتواني، غم و رنجت را بازگو نمايي. بدون اين كه خداي بزرگ و انبيا و اولياي الهي (ص) تو را از خود برانند و براي همين هم «دين» پلي ميشود ميان انسان و خدايش و عباد و نيايش، ستونها و پايههاي عظيم آن، آن هم با كلماتي حساب شده و زيبا و بسيار ظريف؛ و به جرأت ميتوان گفت ظريفتر از صدها، بلكه هزاران شعر و نثر. من وقتي تنها ميشوم، بياختيار كتاب دعا را به دست ميگيرم و با خداي خود خلوت ميكنم، با او لحظهاي متمادي راز و نياز مينمايم. از همه چيز و همه جا ميگويم. تا رهگشاي راه خطيري باشد كه در پيش دارم. در پارهاي از اوقات قلم را به دست ميگيرم و براي دلم و آنهاييي كه دلي صاف چون دريايي بيگران دارند، مينويسم. دلي كه امواج تلاطم مشكلات، به زانويش در نياورده و غبار رهگذر ايام، كدرش ننموده. دلي كه غرور و تكبر، در او راه ندارد و دروازهاش را عشق به وحدانيت خداي متعال و انبيا واولياي مكرمش، تشكيل ميدهد و در اين راستا با قلم، اين نعمت بزرگ الهي، چيزي را به تصوير ميكشم و مينگارم كه جز معجزه نام ديگر را نميتوان بر آن نهاد.آري معجزه وقتي سخن از معجزه به ميان ميآيد. براي خيلي از افراد، بعيد به نظر ميرسد. يعني آنها كه دلشان هنوز پاكي و بيآلايشي را به خود نگرفته آنان كه تظاهر و خودنمايي برايشان، اصليترين چيزها را تشكيل ميدهد؛ و غبار كينه و دشمني، وجودشان را فرا گرفته است. نه آنان كه قلبشان و تمامي وجودشان «اوست» يعني حق ، يعني خدا و رابطين بر حقش ...و اما اصل مطلب:فاطمه را همه اهل فاميل ميشناختند: زني صبور، مهربان و عزيز، زني كه بيست و چند سال از عمرش، بيشتر نميگذشت. زني مؤمنه و پاكدامن، روزها، در نبود شوهر در خانه به سر و وضع بچهها ميرسيد. آنهايي را كه به مدرسه ميرفتند بدرقه ميكرد. و بقيه با مادر در خانه بودند. فاطمه، چهار بچه قد و نيم قدر داشت، كه همگي مادر و پدرشان را بسيار دوست داشتند. شوهر فاطمه كارمند شركتي در كرج بود. مرد شريفي كه نانآور خانه بود. وقتي او به خانه ميآمد، به خانه، گرمي ميبخشيد. با بچهها بازي ميكرد و گاه آنها را براي تفريح به بيرون از شهر ميبرد. اسم او محسن بود. فاطمه و محسن ده سال بود كه با هم ازدواح كرده بودند و زندگي نسبتا بيدغدغهاي داشتند. در يكي از روزهاي فصل زمستان كه هوا سرد بود فاطمه در كنار پنجره اتاق ايستاده و به ابرهايي كه به سرعت آسمان را ميپوشانيد، نگاه ميكرد. براي لحظهاي، در خود فرو رفت. آن چنان كه گويي صداي كوچكترين بچهاش را كه شير ميخواست نميشنيد. دستي به زير گلوي خود كشيد. درد و ناراحتي احساس نمود. سپس طفل كوچكش را در آغوش كشيد و شروع به شير دادن او كرد. فاطمه وقتي حرف ميزد، صدايش كمي زنگدار شده بود و گاهي خونابهاي كمرنگ از گلويش به بيرون تراوش ميشد. بياختيار غمي گنگ همراه وحشتي مرموز، سراپايش را گرفت و به از دست دادن سلامتي خود فكر كرد و انديشيد: خدايا ! من كه يك زن سالم و شاداب بودم ؟! من كه در زندگي بيآلايشمان غمي را حس نميكردم؟!اي خداي مهربان ! من كه از بندگاني هستم كه جز راه تو، راهي را نرفتهام؟! افكار مختلف به فاطمه هجوم آورده بودند، و تبي كه چند روز او را به خود مشغول كرده بود. صبح يكي از روزها، فاطمه به درمانگاه نزديك خانهشان رفت. عكسهايي از حنجره فاطمه گرفته و آزمايشاتي نيز برايش نوشته شد. پس از گرفتن عكسهاي راديولوژي و آزمايشات ويژه، وجود عفونت شديد حنجره براي فاطمه محرز شده بود. او احساس شديدي از نااميدي را با خود به هر سو ميكشاند. بارها، ساعتهاي متوالي در حالي كه سجاده نمازش پهن بود، دعا و نيايش فراوان ميكرد. شايد خداوند سبحان، نظر لطفش را به او نمود و غم و رنجش را ميكاست. چرا كه بيوجود فاطمه، تلاطمي در زندگي آنها به وجود ميآمد و چه بسا زندگي بقيه افراد خانواده، دستخوش بلاتكليفي ميگرديد. گاه فرزندان فاطمه، براي بهبودي مادرشان، اشك ميريختند و دعا ميكردند. پروانه، دختر بزرگ فاطمه، يك شب تا سحر براي مادرش دعا كرده و در گوشهاي از اتاق، طاقباز به خواب رفته بود، در حالي كه چند قطره اشك بر گونههايش خشك شده بود. مادرش متوجه او شد و رواندازي روي انداخت و بالشتي را زير سرش قرار داد و براي خود و فرزندانش و شوهرش اشك ريخت و دعا نمود. شوهر فاطمه به كرات به فاطمه گفته بود كه هر كاري از دستش برآيد براي او انجام ميدهد، تا شايد سلامتياش را به دست آورد. حتي به قيمت فروش همه چيز زندگيشان؛ رفته رفته بهار فرا ميرسيد و زمستان رخت بر ميبست. هوا رنگ و بوي تازهاي به خود گرفته بود، ولي يك نوع بيقراري در روح فاطمه احساس ميشد. فاطمه وقتي به سر شاخههاي درختان نگاه ميكرد، به خوبي رويش زندگي را در شاخههاي نسبتا خشك ميديد و ميديد كه چگونه خداوند بزرگ، گياهان ظاهرا خشك و نيمه مرده را دوباره جان ميدهد. او ميديد كه يك دانه خشك و بيروح، چگونه ميتواند شاداب و با طراوت شود و روح زندگي را بازيابد. براي همين، فاطمه هرگز اميدش را از توسل به خداي كريم از دست نميداد. بالاخره بهار فرا رسيد. سفره هفت سين خانواده فاطمه پررنگتر از هميشه بود. چرا كه قرآن بزرگي را كه همسرش به تازگي به او اهدا كرده بود با رنگهاي جالبي كه روي جلد سوسنياش داشت، چشم و روح را نوازش ميداد. به ويژه آيه زيباي: «لايمسه الا مطهرون». به آن دست نزنند به جز پاكان و نيكان. فاطمه بارها با ظاهري تميز و آراسته و باطني عاري از هر گونه شبهه، قرآن مجيد را در دست ميگرفت، به كرات به آن بوسه ميزد، و گاه در همان حال در مقابل چشمان فرزندانش، اشك ميريخت. او ميدانست كه هيچ وقت نميتوان خوبي و بدي را با هم در يك جا جمع نمود، و فرقي بين آنها نگذاشت. او ميدانست كه خداوند كريم، آن كتاب آسماني و مبارك را توسط حضرت محمد (ص) براي هدايت بشر، عنايت فرموده است. او ميدانست انبياي مكرمش، بيجهت به رسالت برگزيده نشدهاند. بيتأمل صبر حضرت ايوب (ع) را به خاطر ميآورد، و خدا را از آن همه بزرگي، شكر مينمود. پس او چارهاي نداشت جز صبر و تحمل. چرا كه خداوند، همان گونه كه شب و روز را قرار داده و نظام آفرينش را پديد آورده، نتيجتا ميبايست با ديدي عميقتر به اين امر نگاه ميكرد و تا حدي زندگيش را با مشيت الهي وفق ميداد. روزي انسان متولد ميشود و روزي به خواست خدا از جهان ميرود و در اين بين است كه همه چيز را تجربه ميكند: فقر، ثروت ، بيماري و سلامت و همه و همه ...اما اميد او هرگز به يأس مبدل نميگرديد. زيرا كساني كه همواره به ياد خدا و ائمه اطها هستند، ميبايست پر تحمل و شكيبا باشند و هيچ وقت اميدشان را از دست ندهند و قلبشان را همواره مالامال از مهرباني و شفقت به ديگران نمايند؛ كه مسلما اين رفاهي است خوب براي جلب رضاي خداي يكتا. در هر حال، سفره هفت سين فاطمه كه مظهري كوچك از دگرگوني فصلها و قدرت خداوند سبحان بود به سفره دعا و توسل، مبدل شده بود. فاطمه در كنار سفره، جانماز و مهر و تسبيح كوچكي را كه چند سال قبل مادربزرگش از مشهد برايش آورده بود، گذارده بود. بي هيچ گونه تأمل و اختيار قلبش براي هشتمين امام و زيارت مرقد مطهرش، تپيد و تصميم گرفت كه هر طور شده در مهرماه همان سال به مشهد الرضا (ع) بيايد. مشهدي كه مرقد مطهر حضرت ثامن الحجج (ع) ميباشد. روزها به سرعت ميگذشتند، تا روزي فرا رسيد كه همسرش براي او و خودش دو بليط قطار براي مسافرت به مشهد مقدس تهيه كرده بود. آنها بچهها را نزد اقوامشان گذاشتند. لحظه موعود فرا رسيد و فاطمه و شوهرش سوار بر ارابه آهنين، راهي ديار امام هشتم (ع) شدند. آنها وقتي كه وارد مشهد ميشدند، تازه آفتاب طلوع كرده بود و انوار طلايياش را همه جا گسترده بود. به ويژه گنبد طلايي امام (ع) كه درخششي ملكوتي داشت. آنها از درون قطار، ايستاده سلامي به امام (ع) دادند و لحظاتي بعد، قطار با بوقهاي مكرر، در ايستگاه مشهد ايستاد. فاطمه و شوهرش با كولهبار مختصرشان بلافاصله پياده شدند و سراغ يكي از مهمانخانهها را گرفتند و پس از چند دقيقه با وسيله نقليه، به مهمانخانهاي در خيابان طبرسي رسيدند. مردم زيادي در رفت و آمد بودند و مشهدالرضا (ع) حال و هوايي ديگر داشت. عدهاي در آن صبح خوب و قشنگ، خريد ميكردند. گروهي به تماشاي مغازهها مشغول بودند و جمعي نيز به طرف حرم مطهر، درگذر بودند. فاطمه هم پس از مستقر شدن در مهمانخانه، همراه همسرش به طرف حرم به راه افتاد. چند روزي به همين منوال گذشت. حال و هواي حرم، كاملا او و شوهرش را گرفته بود، تا سرانجام در روز 25/7/1368 فاطمه موسوي بنا به گزارش دفتر شفايافتگان آستان قدس رضوي، شفاي خود را گرفت و بيماري او كه ميرفت زندگياش را دستخوش تلاطم سازد به يكباره از ميان رفت. چرا كه او ديگر نيازي به دارو و درمان نداشت و آنها شاد و خرم به ديار خود بازگشتند و همه چيز را براي آشنايانشان در طبق اخلاص نهاده، بازگفتند ...
نويسنده: محمدتقي داروگر
شفا يافته: محمد ر.متولد: 1356
ساكن: آزادشهر مازندران
هيجده بهار از عمر محمد نميگذشت. گرچه جوان بود، ولي با دنياي جوانيش، فاصله زيادي داشت دوران جواني و شور و حال مربوط به آن كه معمولا سرشار از تحرك و نشاط است، براي او بيمعني بود. 16 سال بود كه بيماري «شب ادراري» به جانش افتاده و سايه به سايه با او همراه، بيماريي كه به جز اضطراب و شرمندگي چيزي را برايش به دنبال نداشت، و او فرو رفته در لاك خودد و غصه دار از اين مصيبتي كه گرفتارش گرديده، دارو و درمان پزشكان راه به جايي نميبرد و او خسته از اين همه طبابت و دلگير از ان همه نگاههاي ملالت بار. رنج و ناراحتي و وضعيت ناهنجار بيماريش، او را خانه نشين كرد و از جامعه منزوي تنها دلخوشيش خانه بود و جان پناهش خانواده. دلش گرفته و غمگين بود؛ بارها و بارها در انزواي خويش طلب مرگ از خدا كرده بود. توسط دوستان، خبر تدارك اردويي زيارتي – سياحتي متشكل از جوانان شهر جهت زيارت امام علي بن موسي الرضا (ع) به مشهد مقدس به محمد رسيد و از او دعوت شد تا به جمع اين كاروان بپيوندد. تابستان سال 1373 بود، عشق زيارت و شوق ديدار محمد را به وجد آورده و بر سر انتخاب ميان دوراهي قرار گرفته بود، با اين بيماري كجا ميتوانست برود. دلش ميخواست به مشهد مشرف شود زيرا هفت سال تمام بود كه به زيارت آقا نيامده بود ولي چه كند كه بيماري و اضطراب ناشي از آن، در مسافرت هم گريبان او را رها نميكند. روز موعود نزديك ميشود، مادرش دلواپس اين سفراست، اما پدر با توكل بر خداوند، از محمد ميخواهد كه در اين اردو شركت كند شايد خيريتي باشد و محمد نيز سر بر اطاعات از فرمان پدر با يك دنيا اميد به جمع مسافران ميپيوندد. اعضاي خانواده او را بدرقه ميكنند و انبوه آنها مسافرين را همچون نگيني در آغوش ميكشد، التماس دعاي حاضرين و ... اتوبوس با سرعت، از ديدهها دور ميگردد.غم جانكاهي بر دل محمد مينشيند، مدتها بود كه از خانه و شهر خود بيرون نيامده بود. اين مسافرت، خيلي برايش سنگين جلوه مينمود. نگاهش در امتداد جاده راه ميرفت زير لب زمزمه ميكرد و ذكر ميگفت. حرف پدر بر ضمير دلش نشسته بود، «شايد خيريتي ...»ساعتها گذشت و اتوبوس در پيچ و خم جاده، راه ميپيمود. هر يك از مسافرين به كاري مشغول بودند صداي صلوات هر چند دقيقه يك بار بلند ميشد، يكي مطالعه ميكرد ديگري از خاطرات سفر صحبت ميكرد و آن يكي از زيارت معشوق و ...محمد سعي ميكرد تا خواب به سراغ چشمانش نيايد و همچنان به گفتن ذكر مشغول. براي خشنودي آقا امام رضا، صلوات. اللهم صل علي محمد و آل محمد ...مسافران عزيز به سلامت – خدانگهدار – التماس دعا و ...طبق دعوت قبلي در مشهد به منزل پدر دو تن از شهداي جنگ تحميلي وارد شدند و پس از استراحت كوتاهي روانه صحن و سراي ملكوتي امام رضا (ع) گرديدند شور و هيجان عجيبي به وجود آمده بود. چشمان اشكبار محمد، به پرچشم سبز بالاي گنبد طلا افتاد حالش منقلب شد و كبوتر دلش همراه با كبوتران حرم به پرواز درآمد. در آستانه ورودي در ايستاد و با دلي شكسته عرض ارادت كرد.به واسطه حصول توفيق آستان بوسي و حضور اشك شوق از چشمانش جاري شد. سلام بر تو اي امام رئوف – سلام بر تو اي شمس الشموس سلام بر تو اي پناه بيپناهان – سلام بر تو اي حجت خدا – سلام بر تو، اين نور خدا ...حال و هواي عجيبي به او دست داده بود، از دوستانش جدا شد، قصد تشرف به داخل را نمود. در آستانه در ايستاد و اذن ورود طلبيد، به خيل زائران مشتاق پيوست، به خواندن زيارتنامه مشغول است، گويي كسي در گوشش چنين نجوا ميكرد:« اي محمد! هر آن چه ميخواهي از اين بزرگوار بگير، قبله حاجات و معدن جود و كرم، اين جاست».و دو ركعت نماز عشق ...صدايش، در ميان شيون و زاري حاجتمندان و ناله دلهاي ريش از گرفتاريهاي روزگار، و استغاثه و عرض نياز محتاجان، گم شد و نگاهش به دستان پيله بسته پيرمردي كه شبكه هاي ضريح را محكم گرفته بود خيره.و محمد همچون رودي جاري شد و به درياي بيكران معرفت پيوست و در موج جمعيت، غرق،آري، او آمده بود امامش را واسطه قرار دهد تا از خداي خود بخواهد و شفايش را بگيرد.او را به جان و پهلوي شكسته جده اش زهرا (س) و به جان اجداد طاهرينش (ع) قسم داد به جوانيش رحمي نمايند و از غصه نجاتش دهند. در پايان زيارتش، با امام عهد و نذر ميبندد كه اگر از بيماري رهايي يابد، سال ديگر هم وظيفه خود ميداند كه براي شكرگزاري به افتخار آستان بوسي نايل گردد، و به دنبال تحصيل علوم ديني برود. سپس با آرامشي خاص راهي محل اقامت ميشود دوستان را يك به يك ميبيند كه از زيارت ميآيند زيارت قبول ميگويند. آن شب دعاي توسل برگزار ميكنند و محمد هم نوا با عاشقان معرفت:يا علي بن موسي الرضا، يا بن رسول الله يا حجت الله علي خلقه، يا سيدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الي الله و قدمناك بين ... و او حكمت گمشده خويش را پيدا كرده بود پس از اقامت چند روزه در مشهد همه روزه به زيارت مولايش ميشنافت، و از زيارت سير نميشد. گويي خواب از چشمان محمد رخت بر بسته بود.و او در حالي به همراه كاروان، به شهر و ديار خود برگشت كه به فضل خداوند و عنايات امام بيماري از وجودش رخت بربسته بود و او شادمان از اين موهبت.... و بالاخره در آذرماه 1374 محمد براي عرض تشكر به پيشگاه هشتمين اختر تابناك آسمان امامت و ولايت، حضرت رضا (ع) نايل ميآيد و بر ميگردد تا در شهر و ديار خويش به تحصيل علوم ديني بپردازد. و اكنون محمد يك طلبه است – طلبه اي در يكي از حوزههاي علميه.... و به راستي مراد چه نيكو عنايت ميكند و مريد چه زيبا نذرش را ادا
نویسنده: محمدتقی داروگر
نام شفا یافته: محمد حشمتی، دانشجو
تولد: 1335 اهل سنقر کرمانشاه
نوع بیماری: صرع
امامعلی، پدری زحمتکش برای خانواده هشت نفریاش بود او در روستای باولد از حومه سنقر کرمانشاه زندگی میکرد و از طریق کشاورزی بر روی زمینی در روستا به امرار معاش پرداخته و در جهت تأمین زندگی پر عائلهای تلاشی بیوقفه مینمود. دستهای پر آبله و چهره آفتاب سوختهاش گواه بر رنج و مرارت او در عرصه کار و زندگی بود. امامعی شغل کشاورزی را مقدس میدانست زیرا معتقد بود که کشاورزی پیشه انبیاء و امامان و اولیای خداوند است و مایه ارتزاق بشر. هنگامی که در هوای گرم مشغول کار بود و عرق خستگی بر پیشانیش نقش میبست و آن گاه که عرق پیشانی او بر روی دستهای پینه بستهاش میچکید، در فکر فرو میرفت و لحظاتی لبخند مسرتآمیزی بر لبانش نقش میبست و خدای را شکر میگفت که حاصل تلاشش بینتیجه نیست و نخواهد ماند، زیرا، خود را عضوی از پیکره اجتماع میدانست و شادمان از این که توانایی انجام این امر خدا پسندانه را دارد تا هم نوعانش هم از دسترنج او بهره ببرند و هم یادآور نعمات الهی باشند اما، در پشت این اسطوره تلاش، غمی پنهان سینه ستبر او را در بر میگرفت سینهای که آماج طوفان سهمگین و حوادث ملامت بار زندگی بود و جایگاه ذخیره صبر.آری، غم او محمد بود فرزند 20 سالهاش که از سن هشت سالگی به بیماری صرع (غش) مبتلا گردیده بود. همه سختیهای ناشی از کار را به جان میخرید اما وقتی به چهره پاره تنش که مانند شمعی ذوب میشد نگاه میکرد گویی که او هم وجودش در معرض سوختن و ذوب شدن بود.بیچاره محمد که از رنج این بیماری همچون درختی خشک و پژمرده در باغچه حیات زندگی، نفسهای کند خود را از نای درون به عالم برون به سختی بر میآورد و چشمان بیفروغش بر آیندهای مبهم و تاریک دوخته بود. سردردهای پی در پی امام محمد را بریده بود با همه اینها مشکلات نتوانست او را از مدرسه و تحصیل باز دارد. محمد را دکترهای زیادی ویزیت کرده بودند، انجام آزمایشات و نوارهای مغزی و ... همه گواهی میداد بر وجود بیماری شدید صرع که سالها در اعماق وجود او رخنه کرده و با دارو و درمان سر ناسازگاری داشت. تجویز مسکنهای قوی هم برای او کار ساز نبود. پدر، مادر، خواهر، برادر، اقوام و خویشان همه از این وضعیت به ستوه آمده و اندوه و تأسف میخورند. در دعاعا، نمازها، منظور نظر همه محمد بود و برای سلامتیاش لحظه شماری میکردند. محمد از دوران کودکیاش، لذتی نبرد، همه چیز برای او بیگانه بود، حتی لبخند. پزشکان شهر، او را میشناختند و از مداوای او ناتوان. دارو، درمان ... همه و همه برای محمد بینتیجه بود، او تصمیم خود را گرفته بود، از همه طبیبان قطع امید کرده موضوع و قصد خود را برای رفتن به مشهد و زیارت حضرت رضا (ع) با خانوادهاش در میان گذارد، گویی پدر و مادرش هم با او همدلند. آری او بهبودی خود را در وادی دیگری میدید. سفر به دیاری که آغوش بر روی همه حاجتمندان و آرزومندان گشوده دارد، سفر به شهری که بوی عشق از تراب آن استشمام میشود، شهری که زمین و آسمانش ملکوتی است و غرق نور، شهری که جان پناه بیپناهان است و درماندگان. و او چه زیبا تصوری بر این شهر دارد.شب سیزدهم آبان ماه 74 بود که محمد زائر کوی رضا گردید، آبشار صفا بر نهر سینهاش سرازیر شد. حال و هوای حرم او را گرفت خود را به پشت پنجره فولاد میرساند، قطرات اشک از نهانخانه دلش سر برون آورده و بر حوضچه ماهی شکل چشمانش نشست و از آنجا بر صورت لاغر و خشکیدهاش فرو میریزد. ساعت یک نیمه شب بود. خواب همچون شبهی بر چشمان محمد وارد و او را مسحور خود نمود و پلکهای او را بر هم میدوخت. در عالم خواب دید آقایی با لباس روحانی و عبایی سبز بر دوش به دیدنش میآید و بر بالینش مینشیند و میگوید تو سرطان مغزداری، ساعت سه بعد از ظهر چهارشنبه به کنار ضریح بیا و شفایت را از من بگیر. از خواب بیدار میشود، ضربان قلبش شدت مییابد، در تفکر رؤیای صادقانهاش غرق میگردد. سرش را به زیر میاندازد و راهی مسافرخانه میشود. روز موعود به داخل مشرف میشود، نزدیک ضریح میرود در گوشهای مینشیند عرض حاجت مینماید و دلشکسته و محزون اشک در چشمانش حقله میزند، پلکهایش بر روی هم میافتد همان آقا را میبیند به او میگوید بلند شو این جمله را سه بار تکرار میکند محمد در جواب میگوید نمیتوانم آقا دست مبارکشان را روی سرش میکشد و با دست خود او را بلند میکنند و میفرمایند برو و دو رکعت نماز زیارت بخوان. محمد چشم میگشاید، بدنش به لرزش میافتد، احساس عجیبی پیدا میکند، گویی از ظلمت به نور رسیده است، همه چیز برایش معنا میگیرد، اویی که زائیده رنج و محنت بود، اویی که رفیق و مونسش درد بود، اویی که در صفحات روز شمار عمرش جز خاطره بیماری چیزی حک نشده بود اکنون نیرویی تازه در خود میبیند زبان به حمد الهی باز میکند و بر این کلام وحی ایمان میآورد که: «انّ مع العسر یسرا» و سپاس عنایت امام را دارد، امامی که معدن جود و کرم و بزرگواریست و او در جوار نور با دلی سرشار از عشق و ایمان به نماز میایستد و در پی آن سجده شکر
نویسنده: علی براتی کجوان
نام بیمار: مجتبی
نوع بیماری: جراحت شدید در اثر تصادف
نان خرید و آرام آن را روی زین عقب موتور بست، روی موتور نشست و آن را روشن کرد، به رو به رو خیره شده بود. بادی به میان موهایش دوید، برگهای روی زمین به این و آن طرف میدویدند. به راه افتاد چهره همسر مهربانش جلوی چشمش مجسم شده بود که به او لبخند میزد. تبسمی بر لبانش نشستو بر سرعت موتور افزود، به اطراف خیابان نگاهی انداخت و باز به جلویش خیره شد، به یکباره اتومبیلی به سمت چپ خیابان پیچید و مرد دستپاچه پیش از آن که بخواهد ترمز بگیرد با ماشین برخورد کرد، به هوا پرت شد و با شدت به زمین برخورد کرد و دیگر چیزی نفهمید و سیاهی و سیاهی. راننده با عجله پایین دوید. مرد جوان بر روی زمین افتاده بود و خون سرش آسفالت سیاه را به رنگ خود در آورده بود، لحظه به لحظه بر تعداد جمعیت افزود میشد، صدایی مرد راننده را به خود آورد و او با سرعت به سوی تلفن دوید. آمبولانس رسید و پیر خونآلود مرد جوان را درون خود جای داد، صدایی شنیده شد، برادر صبر کنید حلقه ازدواجش روی زمین افتاد و ...سالن بیمارستان از ازدحام جمعیت گم شده بود، دکتر بعد از معاینه مرد جوان دستور عکسبرداری میدهد و بعد اطاق عمل، زنی جوان به همراه مردی میانسال سر میرسند. صدای گریه و شیون سالن را پر میکند و مرد جوان را به اطاق عمل میبرند. صدای تیک تاک ساعت انتظار را کشندهتر میساخت و مر میانال درون خودش میشکست. زن جوان چادرش را به دندان گرفته بود و نگرانی از چشمهایش میبارید. پیرزنی از راه میرسد و خودش را میان بازوان دختر میاندازد. اشکهایش جاری میشود. صدای دعا یک لحظه قطع نمیشود. پیرمرد پشت اطاق عمل چهره رنگ پریده پسرش را نظاره میکند، زمان به کندی میگذرد، پیرمرد پشت اطاق عمل چره رنگ پریده پسرش را نظاره میکند، زمان به کندی میگذرد، پیرمرد احساس دلشوره عجیبی وجودش را گرفته است. مرد جوان را از اطاق عمل بیرون میآورند و به قسمت مراقبتهای ویژه انتقال میدهند. چشمهای منتظر یک آن از روی صورت مرد برداشته نمیشود. پیرمرد به سوی دکتر میرود و دکتر در جواب میگوید: فقط دعا کنید، حالش خیلی وخیم است و پیرمرد دوباره میشکند، بر میگردد، چشمهایش با چشمهای عروسش تلاقی میکند و اشکهای او را میبیند. پرستار از اتاق بیمار بیرون میآید و فریاد میزند: دکتر، دکتر، مریض حالش خوب نیست و دکتر به همراه چند نفر دیگر به اتاق مریض میدوند و چند لحظه بعد پیکر بیجان مرد روی برانکارد به طرف سردخانه در حال حرکت بود. صدای گریه و زاری سالن را پر کرده بود، پیرزنی به سر و صورت میزد، زنی در گوشهای نشسته و باران اشک از چشمهایش جاری بود و پیرمرد از بیمارستن خارج میشود.پیرمرد در هیاهو و ازدحام حرم خودش را گم کرده بود میلرزید، گریه میکرد، سرش را به ضریح گذاشه بود و میگریست: آقا نوکر آستانت آمده، من پیرمرد توی این دنیا به جز پسرم چه کسی رو دارم؟ به عروسم رحم کن. از خدا بخواه جوانم را به من برگردونه، آقا، به جان جوادت قسمت میدهم. و دیگر گریه بود، اشک، آه بود و درد، چیزی درونش فریاد میزد. دستهایش ضریح را محکم گرفته بود که چیزی شاید نوری، درونش روشن شد، اشکهایش را با پشت دستش پاک کرد، سلامی داد و آرام از ضریح رو برگرداند. به صحن که رسید باد پاییزی به صورتش خورد. آفتاب کمرنگی بر گوشهای از صحن میتابید و پیرمرد از حرم خارج شد. تا به داخل سالن بیمارستان رسید همه را خوشحال دید. تعجب کرد. زن جوان پیش دوید و خنده کنان گفت: عمو، مجتبی زنده شد و پیرمرد رو به قبله ایستاد بغض آمد و آمد و چون اشکی از چشمهای پیرمرد بیرون زد و از لای شیارهای گونهاش روی دستهایش چکید. زن همچنان میگفت: وقتی شما رفتید مجتبی را به طرف سردخانه میبردند که انگشت پای او تکان میخورد. پرستار میفهمد و سریع او را به اتاقش بر میگردانند. دکترها جمع میشوند و تنفس مصنوعی و ... که به یکباره صدای الله اکبر به گوش میرسد. عمو جان مجتبی زنده میشود. به خدا راست میگم. پیرمرد میگریست، سرش را تکان داد. آرام به سینهاش میکوبید و میگفت: قربونت برم، آقا، عنایت کردی، لطف کردی تا آخر عمرم مدیونتم و ...
دختر گنگ
مرحوم شيخ حر عاملي در كتاب اثبات الهداه بعد از ذكر كرامتي از امام رضا (ع) مينويسد من خودم در مدت 26 سال كه مجاور مشهد مقدس هستم از اين نحوه كرامات ديده و يقين كردهام. از جمله دختري از همسايگان ما گنگ بود روزي به زيارت حضرت رضا (ع) رفت ناگاه نزد قبر آن حضرت ديد مردي خوش هيأت كنار قبر است شنيد آن جناب به او فرمود: چراسخن نميگويي تكلم كن. تا اين فرمايش را فرمود فوراً زبانش باز شد و به سخن درآمد و به كلي علتش برطرف شد
حاج شیخ محمد باقرقاینی
در جزء سوم كتاب كبريت احمر تأليف محدث بيرجندي علامه حاج شيخ محمد باقرقايني آمده: ما در سفري كه مشرف شدم به زيارت حضرت رضا (ع) پاي احقر چند شبانه روز چنان به شدت درد گرفت كه خواب از من رفته بود و از شدت درد بدن اين ضعيف ميلرزيد و اين درد و حال خود را از كسان خود مخفي ميداشتم كه كدورث بكشند و بر آن صبر ميكردم روزي به حضرت امام رضا (ع) عرض كردم از حال خود و از خاك روي سنگهاي روضة عرش درجه گرفتم و بر پاي خود و مواضع درد ماليدم فوراً درد زائل گرديد و استراحت يافتم و الحمدالله بعد هم عود نكرد و اين معجزة باهره را خود مشاهده كردم از بركت آن حرم مطهر
لال
شفايافته: ناصر احمدىگل
تاريخ شفا: يازدهم بهمن 1375
بيمارى: لالى
زبانش مثل چوب خشك شده بود. گامهاى مهيب ترس را هم آواز با ضربان قلبش مى شنيد. چشمانش از حدقه بيرون زده و به كنار جاده خيره مانده بود. در عمق تاريكى ، در كنار جاده، شبحى سفيد، چون گرگى نرم در هيبت انسان، برآيينه چشمان ناصر نقش بسته بود. در محل زندگى او، كمى پايين تر چنبره زده بود. او آروز مى كرد مى توانست همچون پرنده اى سبك بال، اين مسافت تا خانه را پرواز كند و از اين همه اضطراب رهايى يابد.صداى موتور سيكلت در دشت مى پيچد و مرد را به شبح نزديكتر مى كرد. سكوت دشت ترس زنده مى كرد و نفس در سينه ناصر حبس شده بود. به چندمترى شبح كه رسيد تعجب كرد! به او خيره شد. باورش نمى شد. تمام توانش را به كار گرفت تا بر سرعت موتورسيكلت بيفزايد، اما ديگر رمقى نداشت. پلك بر هم نهاد و بعد از چند لحظه پرده از ديدگان مشوشش برداشت.شايد خيالاتى شده بود، قلبش بشدت مى تپيد و مثل گنجشكى كه مى خواهد آزاد شود، خود را به قفس سينه مى كوبيد. رخ برگردانيد تا يقين پيدا كند كه آنچه بر او گذشته كابوسى بيش نبوده است. نه امكان نداشت، احمد بر ترك موتورش سوار شده بود. ناصر ترسيده بود، خواست احمد را پياده كند. اما دستش از ميان بدن احمد عبور كرد، گويى جسم او از مه تشكيل شده بود، ترس بيش از پيش بر او چيره شد.كنترل موتورسيكلت از دستش خارج گرديد و او را نقش بر زمين كرد. تابوت بر روى دستها به جلو مى رفت همه سياه پوش بودند، چه كسى مرده بود؟ چرا همسر و فرزندان ناصر زار مىزدند؟ چرا برادرش نام او را با گريه صدا مى زد؟ با شتاب بيش آنها رفت. تلاش كرد كه برادر را در آغوش بكشد و آرام كند، اما گويى جسم او همانند احمد از مه تشكيل شده بود.جنازه را براى شستشو به داخل غسالخانه انتقال دادند.آه !! اين خود اوست يعنى ... يعنى ...آب سرد را باز كردند، موج آب، او را به ساحل بيدارى كشاند. با سختى چشمانش را گشود، خود را روى تخت و در حصار سايه هايى يافت كه او را احاطه كرده بودند. سايه ها پررنگتر شدند. ناصر تكانى به خود داد كه برخيزد اما به سبب ضعف زياد نتوانست. برادر ناصر با حالى پريشان در آستانه در اتاق ظاهر شد، دوان دوان به سويش آمد و او را در آغوش كشيد و در حالى كه سعى داشت بر اعصابش مسلط شود، گفت: حالت خوبه داداش جون؟ بعد رو به سوى مشهدى على كرد و ادامه داد: خدا خيرت بده كه ناصر رو رسوندى به بيمارستان، واقعا متشكرم. نگفتى حالت چطوره داداش؟ ناصر تلاش كرد كه كلمه اى در پاسخ برادرش بگويد، اما هر چه كوشيد نتوانست. پزشك، برادر ناصر را به بيرون از اتاق دعوت كرد.همسر ناصر كه بر روى يكى از نيمكتهاى كنار راهرو نشسته بود و مى گريست، با ديدن پزشك و برادر همسرش، از جا برخاست و به طرف آنها رفت و با بغض پرسيد: آقاى دكتر حال ناصر چطوره؟پزشك كه سعى در آرام نمودن آنها داشت، گفت: حالش رضايت بخش است. تنها مشكلى كه وجود دارد اين است كه متأسفانه آقاى احمدى قدرت تكلم را از دست داده است. برادر ناصر با تعجب پرسيد: براى چه؟ دكتر گفت: علتش به درستى مشخص نيست، ولى احتمالاً بايد شوكى به ايشون وارد شده باشه كه در اين مورد متأسفانه كارى از دست ما ساخته نيست. و شما مى تونيد فردا بيمار رو به منزل ببريد.با اين كه از آن حادثه چند هفته مى گذشت، ناصر نتوانسته بود خواب راحت داشته باشد. هر چه مى كوشيد به آن حادثه فكر نكند، نمى توانست. آن اتفاق چون كابوسى وحشتناك، آسايش را از او سلب نموده بود.ناصر با چشمانى كم فروغ و گونه هايى بى رنگ، در كنجى از اتاق نشسته و در سكوت فرو رفته بود. غم بيمارى او را تا درگاه يأس پيش برده بود.احساس دلتنگى ، قلبش را فشرد. زن سكوت حزن انگيز اتاق را شكست و گفت: ميگم ناصر، ما كه به خيلى از دكترا مراجعه كرديم و نتيجه نگرفتيم. برادرم با خانواده اش مى خوان برن مشهد به منم گفتن كه اگه مايل باشيم همراهشون بريم.مرد نگاه غمبارش را به تصوير بارگاه منور حضرت رضا(ع) كه به ديوار نصب شده بود، انداخت. درخشش گنبد و گلدسته ها، نور عشق و اميد را در دل او روشن كرد، اشك در ديدگانش حلقه زد و عشق زيارت امام رضا(ع) بر دلش شعله ور شد. خنكاى پاييز، جاى خود را به سرماى زمستان داده بود. ابرهاى تيره آسمان را پوشانده و با تندى وزيدن گرفته بود، و سرما تا مغز استخوان نفوذ مى كرد.در صحن حرم مطهر تعداد زيادى از زوار عاشق به چشم مى خوردند كه ذكرگويان داخل حرم مى شدند. باقى مانده برف شب قبل بر روى گنبد طلا جلوه زيبايى خاصى داشت. ناصر به همراه چند بيمار ديگر در پشت پنجره به انتظار نشسته بود. باد بر صورتش شلاق مى زد. كلاهش را تا روى ابروانش پايين كشيد و در خويش فرو رفت. چشمهايش مملو از اشك شده نگاه نيازمندش را به پنجره گرده زد. ناصر در حريم عشق و در جمع حاجتمندان، كعبه دلش را به زيارت نشسته بود. بغضش گشوده شد و در دل به ائمه(ع) متوسل گرديد.او آرام مى گريست و در سكوت با تلاوت آيات قرآن از خداوند كمك مى خواست، و با آب ديده، دل را صفا مى داد.هنگامى كه پلكها بر نگاهش پرده كشيد، آقايى سبزپوش در هاله اى از نور، در حالى كه شال سبز بر كمر داشت به سوى او آمد و با شيرينترين لحن فرمود: برخيز! طنين صداى آقا برتن خسته اش روحى تازه بخشيد. ناصر هيجان زده از جا برخاست، گويى نسيم رحمت وزيدن گرفته و گرد و غبار اندوه را از زندگى او زدوده، و به جاى آن شفا و شادى را به ارمغان آورده بود.جشن آب و آيينه و گل و ريحان بود، فرشتگان چه زيبا ميزبانى مى كردند و دامن دامن گل سرخ محمدى برسر و روى زائران مى ريختند. رايحه عشق شامه ها را نوازش مى داد، و عاشقان به پراكنده در گلستان جاويدان رضوى ، با چشمانى پر ستاره، عنايت مولا را به نظاره نشستند.
شفايافته: آندره (رضا) سيمونيان
اهل ازبكستان،
مقيم همدان
نوع بيمارى: لال
آندره ـ آندره!
شنيد كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدايى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بيدار شد.نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند. جز خادم پيرى كه كمى آن سوتر ايستاده بود و خيره نگاهش مى كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ايستاد:ـ چى شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فرياد داشت؛ هواى گريه. دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند، از ته دل فرياد برآورد، شيون كند. بغض بد جورى گلويش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالى كند.پيرمرد روبه روى او نشست. دستى به شانه اش زد و دوباره پرسيد:چيزى شده؟ آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاى هاى گريه كرد، پير مرد دستى به پشت آندره زد و گفت:ـ گريه نكن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالى مى كند، درد رو تسكين مى ده، گريه كن. آندره همچنان مى گريست. حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاى پر سؤال، آندره را مى نگريستند، پيرمرد پرسيد: چى شده؟ تعريف كن.آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند، تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت. آبى آسمان با همه ستارگان در نگاهش ريخت، دسته اى كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند. آندره نگاهش را بست و بى آن كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت: اى كاش هرگز بيدار نمى شدم.صداى پيرمرد را شنيد، باز مى پرسيد: چرا حرف نمى زنى ؟ بگو چى شده؟ خواب ديدى ؟ تعريف كن! آندره چشمانش را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پيرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمى تواند. پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعى كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد.رو گرداند و پشت به او دور شد. آندره ديد كه شانه هاى پيرمرد مى لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا، به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود: آيا امام(ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظرى هم به بنده خداى مسيحى خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود كه بى شك حاجتش روا خواهد شد.پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجيد، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ايران برگردند و خويشانى كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند، اينك ببينند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمين ايران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعريف مى كرد.آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تريلى سنگينى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فرياد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهيب برخورد تريلى و اتومبيل او در آميخت.پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصميم گرفت در ايران بماند.آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.پدر و مادر جديد آندره براى بهبودى او از هيچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گويى سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گرديد و بر اثر دردى كه داشت گوشه گير و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت از همه جا نااميد مى شيم مى ريم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيرى .آندره نگاه پر تمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان او درهم مغشوش و گم شد. اين اولين بارى بود كه آندره چنين مكانى را مى ديد. هيچ شباهتى به كليسايى كه او هر يكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلايى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ريسمانى بر گردن او آويخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت اين ديگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و به خواب رفت.نورى سريع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـويش مى آيـد، از ميان نـور صـدايى شـنيـد، صدايى كه او را با نام مى خواند:ـآندره!آندره!بى تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پير كمى آن سوتر ايستاده بود و او را مى نگريست.ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پير به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفيد ـ نه نمى توانست تشخيص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مى گريخت.ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايى برخاست، صدايى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره!خواست فرياد بزند، نتوانست نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسيحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.پيرمرد صليب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رويش پاك كرد و بعد سر او را روى زانويش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهايش را روى هم گذاشت، خواب خيلى زود به سراغش آمد. باز نورى ديگر اين بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخيص بدهد.نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايى برخاست. نامت چيست؟ تكانى خورد. متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دليل اين سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايى ديگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.از ميانه نور دستى روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت: حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.دوباره از ميان نور صدايى شنيد كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا ... رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك.نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه
منبع:تبیان زنجان



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر